خانه > نقد, اقتصاد سیاسی, اجتماعی > والنتاین؛ یادبودی برای عشق

والنتاین؛ یادبودی برای عشق


یاسر عزیزی*
تذکر: غرض این مختصر نه بر سیاه نمایی نومیدانه و از سر استیصال زمانه است، بل واقع نمایی تلخی است که درک آن ناگزیرش می کند.

***
جهانی شدن فقط اقتصادی نیست، سیاسی، نظامی و فرهنگی نیز هست. در شرایطی که به تعبیر کسانی چون «آنتونی گیدنز»، بزرگترین انقلاب عصر حاضر که در خدمت جهانی شدن است «انقلاب اطلاعاتی» در شکل تکنولوژیک آن بوده، و به بیان وی از اهم ویژگی های این جهانی شدن تکنولوژیک ِ فرهنگی که تا حدودی متناقض نما نیز هست، تقویت فرهنگ های بومی و در عین حال گسترش جهانی این فرهنگ هاست، شاهد گسترش فضای زیستی عناصر فرهنگی قومی و ملی در حدود جهانی بوده ایم. برآمدن کاج کریسمس در خانه ی یک مسلمان ِ خاورمیانه ای و ارسال پیام های شادباش روز والنتاین در گستره ای بسیار انبوه تر از شمول کاج کریسمس، از نمودهای این جهانی شدن فرهنگ های بشری است.

«والنتاین»، روز عشق یا روز عشاق است. اگر ذهن شرقی ما با لفظ و مفهوم «والنتاین» نوآشناست، با عشق چنین نیست. سرشت تاریخ ادبیات ما از عشق بوده است و شاعرانش غلام حلقه به گوش اکسیری بوده اند که بدان عشق می گفته اند. امروز اما زمانه ی دیگری است و پرسش این است، امروز کدام عشق؟

ظاهرن قانون را به قاعده می نویسند و عشق قانون نانوشته ای بود با تعریف و گستره ی معنایی مشخص، چنان چه «والنتاین» نامی به اعتبار همین گستره و وزن معنایی آنچنان خطری را به جان خرید که عشاقی را خلاف نظم غالب به وصل نزدیک کند. عشق صورت کلاسیک و عمیق تعلق بود، تعلقی که می توانست عامل گسست از تمامی تعلقات انسان به هستی شود جز معشوقش، می توانست انسان را خمره نشین بی تکلفی کند، می توانست رنج همه تیغ ها و نیش ها را بر جسم و جان طرفین آن هموار کند چه «در عاشقی گریز نباشد ز سوز و ساز» و قص علهذه. این حس عمیق و باور فردی در چنین کیفیتی «عشق» بود، به این قاعده عشق بود.

حال و در زمانه ای که قاعده ی هنجارین اجتماع به گونه ای است که «چیزهایی که تا این زمان تقسیم می شدند ولی هرگز مبادله نمی گشتند، اهدا می گشتند ولی هرگز فروخته نمی شدند، به دست می آمدند ولی هرگز خریده نمی شدند، یعنی؛ عفاف، عشق، اعتقاد، دانش، وجدان، … و در یک کلام همه چیز مورد داد و ستد قرار می گیرد»(۱) عشق را آیا هنوز به قاعده ی مفهوم کلاسیک آن باید شناخت؟ اصولن آیا عشق بر عیاری که زاده و پوییده شد در گستره ی زبانی اکنون ایفای معنی می کند؟

قلب كاغذي 3000 تومان

در زمانه ای که جای عشق و عرفان «نظامی» و «عطار» را در زیست بوم ما «پائولو کوئیلیوی»ِ کیمیاگر جهانی با آن عرفان بی مایه‌ و بودارش گرفته است که به اعتبار میزان فروش بیش از یک صد میلیون نسخه ای ِ آفریده های فرهنگی اش چهره ی روتین اجلاس جهانی اقتصادی «داووس» می شود تا به تعبیر پر مغز «ساموئل هانتینگتون» تبدیل به «انسان داووسی» شده باشد؛ انسانی به مثابه «شهروندی جهانی و رهبری که مرزها به نحوی فزاینده برای او بی معنا و بی مفهوم شده» و به اعتباری «بیانگر ظهور یک طبقه رهبری جدید در عصر ماست»(۲)، و در روزگاری که گذار از «کازابلانکا» در مقیاسی عظیم تر به «ویکتوریا»ی فارسی وان منتهی می شود و عشق را به آنیتی زود گذر بدل می کند که دقیقن آن روی سکه ی «دور زدن ِ دیگری» معنی می یابد، عشق، کالای لوکسی است مونتاژی و غالبن «چینی»** که ناگزیر یک بار مصرف است و به طرز ناشایستی خسته کننده و اسیر مصرف گرایی عصری. عشق در زمانه ی ما کالاست و رابطه ی نیم-سوژه ها با آن دقیقن شبیه رابطه ی این نیم-سوژه ها با هر کالای دیگری است. بخش هایی گسترده از مردم، فرصت فیزیکی و روانی دست یازیدن به آن را ندارند، کالای لوکس برای پز دادن و تبختر عرضه می شود و اینان مایه و میان این حس کاسب کارانه را ندارند. اقلی نیز به بورس بازانه ترین و مزایده گون ترین وضعی، پول بیشتر می دهند و می خرندش تا فرصت مدل تازه تر.

اصولن عشق کالاست، نه حتا به مفهوم مبادله پذیری حس، به اعتبار چنین جملاتی؛ «ماشینتو عشق است». عشق انسان ها به طرز وحشیانه ای آن ها را از تعلق به انسان به سمت تعلق به شی هدایت می کند. وانگهی اثبات آن ظاهر فریبی كه عشق می‌خوانند به نمودهای كالایی ممكن می شود. شمار گسترده‌ی كالاهایی كه به بهانه‌ی این روز روانه‌ی بازار می‌شود گواه این مدعاست. كالاهایی كه باید دالی برای عشق باشند به واقع دالی برای سیری ناپذیری ِ سرمایه‌اند، حكایتی تلخ كه تاملی در روند تولیدشان گواه شدیدترین وجوه استثمار و تضییع انسانیت است. در حقیقت «عشق» جولانگاه دیگری برای سرمایه و دلالی است در مواجهه‌ی سرمایه با طبع سانتی مانتال انسان معاصر. كالاهای ناماندگاری كه زود مستهلك می‌شوند تا به والنتاین بعدی دوام نیاورند. از اساس در این زمانه تعلق دیرپا از فقر موضوعیت رنج می برد، تعلق به مثابه عشق موضوعیتی ندارد. عشق حتا «پست مدرنیستی» شده است، گریزان از کلیت، چه عشق در مفهوم کلاسیک ‌اش، در مفهومی که «والنتاین» آن را درک می کرد، کلیتی بود که به حیات افراد معنی می داد. عصر ما اما علی الاقتضاء باید این کلیت را نیز درمی نوردید، بل از ماهیت تهی اش می کرد و کرد. تصویر نمادین عشاق روزگار ما این بیت ناخوشایند و بر زمینه نامیمون «رهی معیری» است که؛

«درون کعبه شوق دیر دارد
سری با تو سر با غیر دارد»

تکثیر میل و تنش ناماندگار آن، صورت بسته شده ی نوظهوری است که گاهی به سهو و غالبن به عمد «عشق» می خوانندش و هم از این روست که عنوان مطلب از والنتاین به «یادبودی برای عشق» تعبیر کرد. نقل است روزی «جورج برنارد شاو» از بنای یادبود آزادی در امریکا دیدن می کرد. از سر شیطنت پرسیده بود این بنا چیست؟ گفته بودند: بنای یادبود آزادی. شاو نیز از زیرکی و تیزبینی چنین پاسخ داده بود؛ «در کشور ما نیز برای مرده ها بنای یادبود می سازند».


اشارات

۱- مارکس، کارل. فقر فلسفه، ترجمه آرتین آراکل، نشر اهورا، چاپ اول، تهران۱۳۸۳ – ص ۱۴
۲ – راتکاف، دیوید. ابر طبقه، ترجمه احمد عزیزی، انتشارات کویر، چاپ اول، تهران ۱۳۸۹ – ص۲۴
*. https://azizi61.wordpress.com
**. «چینی» در اینجا مفهومی است به اعتبار تلقی ما از كالاهای ساخت چین. اشاره به بنجل بودن دارد.
 
 
 
***
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: