خانه > از ديگران, شعر > شعر بلند اسماعیل/ رضا براهنی – برای دانلود

شعر بلند اسماعیل/ رضا براهنی – برای دانلود


اسماعیل(یک شعر بلند) ۱۳۶۶

اسماعیل(یک شعر بلند)
۱۳۶۶

روزگار شاعری رضا براهنی با بلندترین شعرش( اسماعیل) برای این قلم به نقطه‌ی پایان رسید. نماز میت بر جنازه‌ی آن شاعر چهار گوشه‌ی جان و دل هر دوست‌دار شعری شاید همان موخره‌ی معروف بر دفتر «خطاب به پروانه‌ها» باشد. همان‌جا که از سر بی‌تابیِ دم زا(براهنی شعر پست‌مدرن را آبستن بود، همان زبان‌پریشی پریشان احوالی که همیشه بر آن بوده‌ام تحقق وعده‌ی براهنی بود که خوش داشت روزی انتقامش را از زبان فارسی بگیرد.) چنین عنوانی را برگزید؛ «چرا دیگر شاعر نیمایی نیستم؟».

براهنی در اسماعیل، از همان سطرهای اول رنگ خودش را بر رشته‌های احساس خواننده می‌پاشد. این نقش چنان موثر بوده‌ است که تا هنوز و شاید همیشه، نام براهنی بیش از شاعری که خودش باشد، شعری را تداعی می‌کند که همان «اسماعیل شاهرودی» باشد. «اسماعیل شاهرودی» همان کسی است که به گمان براهنی شعرتر از شعرهای خود بود و شاید همین پرمایگی احساسی او بود که شعر بلند «اسماعیل» را چنین قاطعانه بر دل می‌نشاند. بعد از چند سطر ابتدایی این شعر بلند که از نظر خوانندگان می‌گذرد، متن کامل این اثر را برای بارگیری(دانلود) دوستان قرار می‌دهیم.

تذکر: این چند کلام نخستین صرفن نظرات مدیر وبلاگ( یاسر عزیزی) است و می‌تواند مورد قبول برخی واقع نشود. آنچه مهم است این شعر بلند است که پس از سال‌ها، هنوز دل‌انگیز و موثر است.

***

قسم به چشم هاي سُرخت اسماعیل عزیزم
که آفتاب، روزي، بهتر ازآن روزي که تو مُردي خواهد تابید.

قسم به موهاي سفیدت که مدتی هم سرخ بودند
که آفتاب روزي که آفتاب روزي که آفتاب روزي
بهتر از آن روزي که تو مُردي خواهد تابید.

اي آشناي من در باغ هاي بنفش جنون و بوسه!
اي دراز کشیده بر روي تختخواب فنري بیمارستان«مهرگان»!
اي آزادي خوان فقیر بر روي پله هاي مهربان!
اي اشک هاي تنهاي سپرده به نسیم باد تیمارستان!
اي شاعرتر از شعرهاي خود و شعرهاي ما!
اي تباه شده در دانشگاه، در مدارس، در کافه‌ها، میخانه‌ها
و در محبت زن و فرزند و دوستان نمک نشناسی چون ما!
اي امیدوار به این خیال که زمانی«چرچیل» در خیابان «استالین»
ظهور خواهد کرد
و « رفقايت» براي معالجه ي شاش بندت تو را به « مسکو » خواهند
فرستاد!

اي متناقض ابدي! عاشق«استالین»،«دوگل»، «آل احمد»، «هوشی مینه» زنی رنگین چشم، و «سیاوش کسرایی» با هم!
اي که در تیمارستان هاي تهران، خواب بیمارستان هاي سواحل
«کریمه» را می دیدي!

اي که می خواستی پسرت را به شوروي بفرستی به جایش به آمریکا فرستادي!
اي که از خانه ي اجار ه اي ات در«امیرآباد» خواب جایزه‌ي «لنین» را می دیدي!

از پله هاي گران قیمت تیمارستانی خصوصی که حقوق تقاعدت را بالا می کشید
صلاي آزادي در می دادي!
و گمان می کردي «ب» از قماش «کاسترو»ست و «ك»از کرباس «لنین»!

اي متناقض ابدي! که سادگی روحت به پیچیدگی همه ي عقایدت می چربید
و سادگی ات کندوي عسلی بود که انگار فقط یک ملکه داشت
و زنبورهاي دیگرش نبودند!

اي مثل باغی از درختان گردو در ذهن کودکان ساده‌ي شعر!
اي اسماعیل!
اي ایستاده در صف آزمایشگاه هاي شهر، با شیشه اي بلند در دست
و جنگلی از تصاویر رنگین بر سر!
اي خوابگرد شرق و غرب!
اي خیانت شده!
اي بی حافظه شده پس از نوبت ها شوك برقی!
اي ناشتاي عشق!
اي آشناي من در باغ هاي بنفش جنون و بوسه!

دکمه هاي نیمه سیاه و نیمه قهو ه اي پستان هاي ورم کرده ات بوي بوسیدن می دهند
دو شانه ي برهنه ات به دو غول یک چشم می مانند که از پشت پوست مرده جهان را می نگرند.

تماشا می کنی
نمی توانی حرف بزنی، به جاي حرف زدن بوسه میزنی
بلند نشو از رختخوابت، بلند نشو اسماعیل!
حرف که می زنی
گریه ام می گیرد که چرا حرف نمی توانی بزنی.

اي بهار فقید کلمات بر گلستان مخدوشی از دهانی افسرده
اي اسماعیل!
بلند نشو از رختخوابت!

اي هم سن شاه، معاصر اختناق، اي شهروند شکنجه!
اي گنجشک در بدر در خانه هاي اجاره اي!
اي پسر واقعی «ابراهیم» و«نیما»با هم
اي بی خانه، اي بی آسمان، اي بی سقف، اي بی زمین!

اي سایه نشین تنگ دست این عصر تنگ دل
اي شاعر نسلی تهی دست
گورت کجاست تا که به مدد عشق تو را از اعماق آن بیرون کشم؟

اي اسماعیل!
اي برادر من!
بلند نشو از رختخوابت!

یادت صبحانه اي است که در روز اول انقلاب خوردم
خاطره ي مرگت،
آب غسلی است که شهیدي سوراخ سوراخ شده در انقلاب را دادم.

بلند نشو از رختخوابت!

اي که واژه ها را هم یک یک و هم دسته دسته فراموش کردي،
تو را به خدا، بلند نشو از رختخوابت!

-مثل آسمانی که پرندگانش را فوج به فوج فراموش می کند
مثل شبی که ستارگانش را فراموش می کند-

بلند نشو از رختخوابت!

اي پدر زخمی پرندگان گریان آسمان ایران!
اي شعر خوان جوان سی سال پیش براي کارگران!
-وقتی که باید از آ نها امضاء می گرفتی که شعرت را می فهمند،
که شعري هست که کارگران هم می فهمند-

اي تبعید شده از شانه ي سوخته ي کویر به روسپی خانه تهران!
تهران، تو را، پیش از آن که بمیري به گوري گمنام بدل کرد.

بلند نشو از رختخوابت،
اما به من بگو: گورت کجاست تا ابریشمی از کلمات بر آن بریزم!

مرده باد شاعري که راز سنگر و ستاره را نداند!
زنده باشی تو که این راز را می دانستی!
و از وراي سینه اي سفید که بر آن خیل حوریان خفته بودند
چشم هاي مورب آهوان باکره را شیر می دادي.

اي نهان گشته از چشم منِ بی یار!
اي تنها مردي که جنون«اوفیلیا»ي «هملت» را داشتی!
اي غرقه در مرداب هاي ساکت، در برگ هاي پائیز، در شبه جزایر متروك، در بهمن هاي فروریخته، در دریاچه هاي نمک، در تپه هاي طاسیده، در آشیانه هاي پرنده، در آسمان‌هاي بی ستاره، در خورشیدهاي بی مدار، در مهتابی هاي مشرف به خالی، در کوچه هاي تهی از قدم هاي عاشق!
به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید!

مرده باد شاعري که راز نیزه و خون را نداند!
زنده باشی تو که راز سنگر و ستاره را هم می دانستی!

[ نخستین بار که تو را دیدم، گُمت کردم؛ باز دیدمت، باز گمت کردم؛ وقتی یافتمت دیوانه بودي. شعر، شعر، شعر می خواندي؛ شعرها را دوباره می خواندي، و با یک قیچی تیز و بلند، دنبال حنجره ي یک غول می گشتی. هرگز معلوم نشد که چرا می خواستی «رؤیایی »را چاقو بزنی. شاید می خواستی بدانی « رؤیا »چه معنی می دهد. و یک بار هم به زنی « فاحشه » گفتی، خانم بفرمائید، من اینکاره نیستم. یک بار هم می خواستی از دهنه ي یک توپ منفجرشوي، چرا که زنی را که خودکشی کرده بود از مسافر خانه بیرون کشیده بودند و باران روي صورتش می ریخت و تو می گفتی، نمیر! نمیر! و زن؟ ساعت ها قبل مرده بود. و بعد مرا به بیماران دیگر تیمارستان معرفی می کردي. من و«سیمین دانشور» را به خواستگاري زنی رنگین چشم فرستادي که در تیمارستان عاشقش شده بودي. «ساعدي»می گفت، دو دیوانه؟ که چی؟ و انگار ما همه عاقل بودیم ! – و آن شب اي بدعت گزار زبان پریشی شاعران عالم!- به گوش آن زن رنگین چشم چه می خواندي؟ دلداده ي هاج و واج موهاي  سرخت را تماشا می کرد. آیا او زنده است تا سراغ حال عاشقانه ي چهره ي تو را از رنگ نگاه او بگیرم؟ و یک بار هم گفتی «زهري» مرد خوبی است و یک نفر پرسید، شاعر خوبی هم هست؟ و تو به سکسکه افتادي و من باز گمت کردم، باز یافتمت. مسلول بودي؟ دیوانه بودي؟ سکته کرده بودي؟ از هند برگشته بودي و من و تو و دخترم و پسرت، رفتیم، «دربند» یا «درکه». و باهم عکس گرفتیم. عکس ها افسرده اند اسماعیل!، انگار چشم هاي زمان بر آنها گریسته اند! عکس هاي بعد از مرگ هستند اسماعیل! انگار عکس هایی هستند در دست مادرهاي پسر مرده. به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید! به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید! به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید!]

مرده باد شاعري که راز عشق و مرگ را نداند!
زنده باشی تو که راز نیزه و خون را هم می دانستی!

***

برای دانلود متن کامل اثر « اینجا » را کلیک کنید.

Advertisements
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: