خانه > شعر > به بهانه‌ی زادروزم

به بهانه‌ی زادروزم


 

تصویری از ۴-۵ سالگی‌ام

تصویری از ۴-۵ سالگی‌ام

چقدر دلم برای عبور از خوابِ اين همه ديوار گرفته است!

هيچ وقتی از اين روزگار

من اين ديوارهای بی دريچه را دوست نداشته‌ام!

هيچ وقتی از اين روزگار

من اين همه غمگين نبوده‌ام.

 

راستش را بخواهيد

زادرو[ز]* من اصلا شب و ديوار و گريه نداشت،

ما همان اوايلِ غروبِ قشنگ

رو به آسمانِ آشنا می‌رفتيم وُ

صبح زود

باز با خودِ آفتاب، آشناتر برمی‌گشتيم،

لحافِ شب از سوسوی ستاره سنگين بود

ما خوابمان می‌برد

ما ميان همان گفت و لطفِ خدا خوابمان می‌برد،

ما ارزشِ روشنِ رويا را نمی‌دانستيم

کسی قطره‌های شوخ باران را نمی‌شمرد

ما به عطر علف می‌گفتيم: سبز!

طعمِ آسمانیِ آب هم آبی بود

و ماه، بلورِ بی‌اعتنا به ابر،

که برای تمام مسافرانِ پا به راهِ نور ترانه می‌خواند.

ما هم به ديدنِ باران و آينه عادت کرده بوديم

يکی‌يکی می‌آمديم

بعضی کلمات را از سرشاخه‌های تُردِ زمان می‌چيديم

بعد حرف می‌زديم، نگاه می‌کرديم

چَم و رازِ لحظه‌ها را می‌فهميديم،

تا شبی که ناگهان آينه شکست

و سکوت

از کوچه‌ی خاموشِ کلمات

به مخفی‌گاهِ گريه رسيد.

 

حالا سهم من از خواب آن همه خاطره

[سی]** سال و چند چم و هزار راز ناگفته است،

حالا برو، يعنی اگر برويم بهتر است،

صبح، ساکت است

ديوارها، بی‌دريچه

تو در کنج خانه و من رو به راهی دور …!

(سید علی صالحی)

 

 

در شعر دو تصرف صورت گرفته است که علامت نیز خورده‌اند. اولی «زادرود» است که به عمد «زادروز» شده است و دومی نیز «چهل» که به مناسبتً، «سی» آمده است. این دو را با پوزش از شاعر و اهالی شعر دست برده‌ام.

به هر روی، این «سرگذشت کودکی است که به سرانگشت پا/ دستش به شاخه‌ی هیچ آرزویی نرسیده است.» دلش شعر می‌خواست و دنیاش جز درد تحفه‌ای ارزانی‌اش نداشته‌ است. کودکی که چه زود، میوه‌ی ممنوعه‌ای را به دندان کشید تا به جان دریابد «جخ از مادر نزاده» است. بی‌راهه بر بی‌راهه رفته است تا بل راه یابد، بی‌که گمراه شده باشد، چه بر «ندانسته‌های خود» ایمان دارد. با این‌همه، سی سال راه رفته و ایمان دریافته جادوی امید را در دلش کاشته، تا بدان چراغ هنوز و همچنان به فرداها بیندیشد. به روشنایی دیر یاب فردایی که آفتابش برای ما طلوع خواهد کرد.

حسن پایان این چند سطر اما همان سروده‌ی تکراری خویش است؛

«من اختیار نداشتم

اتحادی شرم‌ناک مجبورم کرد

اتفاق افتاد

و من اتفاقی

شدم.»

دست همه‌ی عزیزانی را که در سالروز کودتای سیاه مرداد ۳۲، سی و سومین سال‌روز عصیان من بر نیستی را نیز در یاد دارند و به یادشان می‌آید، گرم می‌فشارم.

یاسر عزیزی
برای ۲۸مرداد ۱۳۹۳

Advertisements
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: