بایگانی

بایگانی نویسنده

امید در محاق

فوریه 12, 2020 بیان دیدگاه

#یاسر_عزیزی
«امیرهوشنگ ابتهاج» از دل تردیدها، بیم‌ها و امیدها، در همان آغازین سال‌های پس از انقلاب ۵۷ و در اوانِ برقراری استبداد مذهبی، رباعی جان‌دار و تلخی سرود که سیر رویدادها و سرنوشت احتمالی را به خوبی توصیف می‌کند. سایه می‌سراید؛

«می‌آید و می‌زند به دل تیری هم
با خنده‌ی اوست لحن دلگیری هم
گویند که این قافله‌ی آزادی است
من می‌شنوم صدای زنجیری هم»

همان صدای «زنجیری» که شاعر ما از آن سخن می‌گفت، به مرو سایه‌‌ی دامن‌گستری شد که نفس‌ اهل درد و فکر و آزادی را بند آورد و در برابر شور و امید روزهای انقلاب، طوفان نومیدی و سرشکستی و گاه شکست را بر آن جان‌ها جاری کرد. این تلخی کشنده را در اثر دیگری می‌توان جست‌و‌جو کرد.
«م.امید» یا همان «مهدی اخوان ثالث»، شاعر بزرگِ روزگار ما نیز، شعری دارد که در آن با زبان شاعرانه انقلاب ۵۷، امیدهای پیش و مصیبت‌های پس از آن را به خوبی بیان نموده است. کامل این شعر که یک مصرع آن ورد زبان‌هاست از این قرار است؛

یاد آن زمان که چندی، از شور انقلابی
هرگز نبود یک دم، در دیده خواب ما را
«تا مرگ شاه خائن نهضت ادامه دارد»
گفتیم و از مسلسل آمد جواب ما را
بردیم مادیان را از بهر فحل* دادن
برعکس آرزوها، شد مستجاب ما را
کونی و کله قندی دادیم و بازگشتیم
دیگر نماند وامی از هیچ باب ما را
گر انقلاب این است باری به‌ ما بگویید
ما انقلاب کردیم یا انقلاب ما را؟

این تردیدها و نومیدی‌ها، در کار و نوشتار شاعران و نویسندگان بسیاری که امیدوار به انقلاب ۵۷ بودند نیز قابل جستجوست. باید پرسید چنین فضای یاس و تردیدی که تا به امروز دامنش گسترده‌تر شده است و به دورانِ گاه شرمساری از انقلاب۵۷ کشیده شده است، تاوان اعمال چه کسانی بوده است؟ پاسخ به این پرسش از حوصله‌ی این کلام خارج است و موارد متعددی را می‌توان در مواجهه با چنین پرسشی ردیف کرد. فقر آگاهی عمومی، محیط مستعدی که رژیم پهلوی برای اوج‌گیری قشریون فراهم کرده بود، درک ضعیف روشنفکران از بستر اجتماعی، تلون و ناصادقی رهبران مذهبی انقلاب، اعتمادهای بی‌پایه، فقر دموکراتیک انقلابیون، نقش دولت‌های بیگانه و ابرقدرت‌ها در اوج‌گیری خمینی و عوامل دیگری را می‌توان برشمرد که توضیح هر یک مجال دیگری می‌طلبد.

با این همه، واقعیت امروز جامعه‌ی ما و بلایی که حکومت اسلامی بر سر انقلاب ۵۷ و آرمان‌هایش آورده است و از طرفی نوک زدن نوستالژیک گرایش به گذشته بر ذهن و جان مردم پندنآموز از تاریخ ما، بیش از هرچیز مرا به یاد گزارش و نقلی از دوران مشروطه می‌اندازد. گفته می‌شود پس از به گند کشیدن آن قیام باشکوه توسط بخش بزرگی از احزاب و مدافعانش، «احتشام السلطنه»(رئیس مشروطه‌خواه مجلس شورای ملی) به محمدعلی شاه بابت به توپ بستن مجلس درود می‌فرستاد که اگر نسخه‌ی مشروطیت را مستبد قاجار نمی‌پچید، بعدها خاطره‌ی خوشی از آن خواست‌های شریف در اذهان نمی‌ماند. بر همین پایه بود که در اثر پایمال کردن آرمان‌های مشروطیت توسط مشروطه‌خواهان، به مرور مردم از فرط وخامت اوضاع پس از قیام، به جان «حاج میرزا آقاسی» – صدراعظم بدنام دوره‌ی محمدشاه که خود نماینده‌ی انحطاط کشور بود، درود می‌فرستادند و این ابیات را بر زبان می‌آوردند که:

«چنان ریدند احزاب سیاسی
به مشروطه، به قانون اساسی
که باید گفت الحق و الانصاف
دو صد رحمت به حاج‌میرزا‌ آقاسی»

حکومت اسلامی طی ۴۰ سال، همان فعلی را که احزاب سیاسی بر سر و روی مشروطه مرتکب شدند، بر سر و صورت و جان انقلاب ۵۷ اعمال کرده است و اینک وضعیت به گونه‌ای شده که سخن گفتن از آرمان‌های انقلاب ۵۷ با مردم، واکنش پرخاش‌گرانه‌ی آنان را در پی دارد. در چنین وضعیتی اما، باید تلاش کرد چشم‌مان از بغض مسببان وضع موجود، به خطای دید مبتلا نشود و به بیان «شیللر»، آن چیزی را به مردم بگوییم که نیاز دارند نه آن چیزی که شاید به اشتباه و خطا دوست دارند.

———–
*فحل دادن به معنی نزديک کردن ماديان به اسب نرينه‌ی اصيل و به منظور آبستن شدن ماديان است. صاحب ماديان جهت سپاس کله قندی نيز به صاحب اسب نرينه پيشکش می‌کرد. در اين سروده اما عمل فحل به گونه‌ای طبيعی انجام نشده است!
http://t.me/Rahi_Be_Rahaeei

درنگی کوتاه بر ادعای شکوفایی آریامهری

فوریه 10, 2020 بیان دیدگاه

IMG_20200210_100743_861یاسر عزیزی
۱- دوست محترمی در اوج متانت و ادب، زیر ویدیوی سرکوب انقلابیون به دست عمال رژیم پیشین* نظری درج کرده‌اند که چون حدس می‌زنم نظر دیگرانی نیز باشد، ترجیح دادم خیلی مختصر اما در قالب نوشته‌ای مستقل به آن نظر پاسخ دهم. ایشان با خرده‌گیری از به کار بردن لفظ «بزدل» برای «محمدرضا پهلوی» که در نوشته من دیده‌اند، آورده‌اند که؛

«دوست بزرگوار حیف است که بزرگ مردی که ازسال ۵۰ تا۵۶ یعنی اوج شکوفایی اقتصادی ایران حداقل دراین پنج سال[بوده است] خدمات محمدرضا را نادیده گرفت. او یک وطن‌پرست بود نه اسلام‌پرست، او به ایران فکر می‌کرد. شاید اشتباهاتی داشت ولی به عنوان هموطن محمدرضا شاه من او را بزدل حساب نمی‌کنم. درخیلی ازسخنرانی های قبل از آشوب شعبان بی مخ ها گفته بودند من شاه ایران و پدر ملت هستم. عدم اقدام به خونریزی بزدلی نبود به ایران و ایرانی فکر می‌کرد.»

در پاسخ به ایشان باید نخست اشاره کنم که من مستند به حرف‌های اعوان محمدرضا پهلوی صفت «بزدل» را برای وی به کار بردم. این که هر بار خیابان شلوغ شد ایشان سوار بر طیاره می‌شد را بسیاری مورد اشاره قرار داده‌اند. یادم هست داریوش همایون جایی گفته بود غیر از دو مورد پیش از کودتای ۱۳۳۲ و روزهای پیش از انقلاب ۵۷، جناب ایشان در دو سه مورد دیگر هم آماده‌ی خروج بودند. یکی از آن موارد در جریان اعتراضات سال‌های اول دهه‌ی چهل بود که چنان مواردی چندان مورد اشاره قرار نمی‌گرفته است. سفیر فرانسه در روزهای منتهی به انقلاب هم نقل کرده است در دیداری با شاه، پیشنهاد سرکوب شدید را به وی دادم، او سر باز زد و گفت: «اگر سرکوب کردم و موفق نشدم، بلکه گیر افتادم؟؟»(نقل به مضمون)
من که هیچ دیکتاتوری با این درجه‌ی از ترس سراغ ندارم. دیکتاتور هم بود؛ چون به صراحت دموکراسی و آزادی را مورد تمسخر قرار می‌داد. همین «پدر ملت» خواندن خویش با آن صبغه‌ی ضد زنی که در بیان او سراغ داریم، ناشی از ذهن «پاتری آرشیک»(پدر سالارانه‌ی) وی بود که خود موجبیت‌بخش دیکتاتوری برای کسی است که در راس قدرت قرار دارد. این مورد در کتب تاریخی زیاد نقل شده است که وی، پس از اعلام ایجاد نظام تک حزبی فرموده بود؛ هرکس عضو حزب نشود در باطن کمونیست است و باید از ایران برود. حتا مقصد چنان افرادی را نیز مشخص فرمودند؛ باید رهسپار «شوروی» شوند. اینها همه مستند به تاریخ است. در مورد اسلام‌پرست نبودن وی هم اسناد چنین سخنی را برنمی‌تابد. شاید در تاریخ تشیع هیچ کس به اندازه‌ی محمدرضاشاه ادعای کسب الهامات و پیام‌های غیبی و ارتباط با «امام زمان» را مطرح نکرده باشد. از چنین دوستانی خواهش می‌کنیم نسبت ساخت مساجد به مدارس و یا مراکز درمانی را در زمان سلطنت وی تحقیق کنند تا این ادعای ایشان را دقیقتر بشکافیم. به هر روی همه‌ی ما امروزه اتفاق نظر داریم که انقلاب ۵۷ توسط کسانی منحرف و مصادره شد که حتا در منابع رسمی نیز می‌توان دریافت کمترین هزینه را برای آن پرداخته‌اند. از میان ۳۴۱ جان‌باخته‌ی حد فاصل ۱۹ بهمن ۱۳۴۹ تا مهر ۱۳۵۶ – که حضور خیابانی مردم گسترده شد – تنها نام یک روحانی به چشم می‌خورد که او نیز متعلق به «سازمان مجاهدین خلق» بود. این که جامعه‌ی پرورش یافته در زمان سلطه و سلطنت پهلوی‌ها اما مستعد غصب انقلاب توسط عده‌ای مذهبی عقب مانده‌ی محصول خرافه‌گرایی مذهبی محمدرضاشاهی بود را چرا متوجه انقلابیون راستین کنیم؟ خطای اعتماد به «آیت‌الله خمینی» امروز زیر سوال است اما حقانیت انقلابیونی که مبارزه‌ی آن‌ها منجر به سقوط ستمِ شاهی شد همچنان برجای و امیدبخش است و از دل ویرانی به بار آمده طی این ۳۵ سال هیچ اصالت و حقانیتی برای مستبد جبون و متزلزلی چون محمدرضا شاه پهلوی نمی‌توان بیرون کشید.

اما در مورد شکوفایی** مورد نظر این دوست عزیز، لازم دیدم چند سطری را که در پایین آورده‌ام از نظر دوستان بگذرانم. در این سطور ابتدا اسم فردی خاص و کشور متبوعش را حذف کرده‌ام و توی قلاب ضمیری که صراحت نداشته باشد قرار داده‌ام. واقعن چنین توصیفاتی چه کسی را برای شما تداعی می‌کند؟ مایلم دوستان قبل از رسیدن به نام مورد نظر، فکر کنند که این توصیفات به چه کسی اشاره می‌کند تا بعد با در کنار هم قرار دادن افراد به حقانیت‌های ایشان بیشتر بپردازیم. خواهیم دید که به وسیله‌ی منابع ملی بعضی کارها را انجام دادن توصیف ویژه‌ای نیست که صرفن در بخشی از دوران محمدرضاشاهی و فقط در ایران آن روزها صورت گرفته باشد. از اتفاق این که دوره‌ی مورد اشاره همزمان در چند کشور نفت‌خیز به وقوع می‌پیوندد را حتا اگر نخواهیم ذیل بحث توطئه‌ی خارجی قرار دهیم، باز هم نمی‌تواند ما را در خوانش دوباره‌ی آن تاریخ حساس‌تر نکند. به این چند سطر خوب توجه کنید؛

۲- «…[او] با جدیت، نوسازی اقتصاد …[کشور] را به همراه تشکیل یک دستگاه امنیتی قدرتمند برای جلوگیری از بروز کودتا در ساختار قدرت و جلوگیری از شورش‌های مردمی پیگیری می‌کرد. او که همیشه به دنبال گسترش محبوبیت خود بین عناصر جامعه … و بسیج قشر توده به پشتیبانی از خویش بود، به دقت روی برنامه‌های توسعه و رفاه اجتماعی نظارت می‌کرد.
در مرکز این استراتژی، نفت واقع شده بود. …[وی] در تاریخ ۱۱ خرداد ۱۳۵۱ (۱ ژوئن ۱۹۷۲) فرایند سلب مالکیت شرکت‌های نفتی غربی را که امتیاز انحصاری نفت …[کشور] را در اختیار داشتند آغاز کرد. یک سال بعد بهای نفت در بازارهای جهانی بر اثر شوک نفتی سال ۱۳۵۲ (۱۹۷۳) به شدت افزایش یافت و …[او] توانست از رهگذر سود بالای نفت، مقاصد جاه‌طلبانه‌ی خویش را با شدت بیشتری دنبال کند.
در خلال چند سال پس از آن، دولت … شروع به ارائه‌‌ی خدماتی به مردم کرد که تا پیش از آن در دیگر کشورهای خاورمیانه سابقه نداشتند. …[او] طرح «نهضت ملی سوادآموزی» و «آموزش اجباری رایگان» را راه‌اندازی کرده و نظارت می‌کرد. تحت حمایت او بود که دولت آموزش رایگان همگانی تا آخرین درجه‌ی آموزشی را تشکیل داد؛ ظرف چند سال بعد، هزاران نفر توانستند خواندن و نوشتن را یاد بگیرند. دولت همچنین شروع به حمایت مالی از خانواده‌های سربازان کرده، درمان عمومی را رایگان ساخته و به کشاورزان وام بلاعوض می‌داد. با این کار …[این کشور] توانست یکی از بهترین سیستم‌های بهداشت عمومی در خاورمیانه را به وجود آورد. همین امر باعث شد تا سازمان علمی فرهنگی آموزشی ملل متحد (یونسکو)، جایزه‌ای به …[وی] اعطا کند.
… [وی] به منظور ایجاد تنوع در اقتصاد تک‌محصولی و متکی به نفت، طرح ملی تقویت زیربنای اقتصادی …[کشور] را آغاز کرده و از آن پشتیبانی می‌کرد. این طرح باعث پیشرفت زیادی در ساخت جاده‌ها، ارتقای صنعت معدن و توسعه‌ی صنایع غیرنفتی شد. همچنین این طرح باعث انقلاب قابل توجهی در صنایع تولید انرژی گردید. تقریباً تمامی شهرهای …[کشور] از جمله روستاها و نواحی دورافتاده دارای برق شدند.
پیش از دههٔ هفتاد میلادی، بیشینه‌ی جمعیت …[کشور] در روستاها زندگی می‌کردند و کشاورزان تقریبن دو سوم کل جمعیت به حساب می‌آمدند. این رقم در دهه‌ی هفتاد میلادی به شدت کاهش یافت. دلیل آن، اسکان مردم در شهرها و صنعتی‌سازی‌ای بود که …[وی] از طریق تزریق پول نفت، آن را به جلو می‌راند.
با این حال …[او] در مناطق روستایی به شدت بر ایجاد حس وفاداری به …[نظام] می‌کوشید. او پس از ملی‌سازی صنعت نفت، شروع به نوسازی و پیشرفت مناطق روستایی، مکانیزه‌سازی کشاورزی در مقیاسی وسیع و توزیع زمین بین کشاوزران کرد. او تصرفات زمینداران بزرگ را گرفت و به کشاورزان روستایی بخشید. …[دولت] چندین شرکت تعاونی تأسیس کرد که سودهای بدست آمده را بنا بر میزان کار روستاییان بین آنها تقسیم می‌کردند و بقیه را صرف تربیت بی‌تجربه‌ها می‌ساخت. تعهد دولت … بر اصلاحات ارضی، خود را در دو برابر شدن هزینه‌های توسعه‌ی کشاورزی در سال ۱۳۵۴-۱۳۵۳ (۱۹۷۵-۱۹۷۴) نشان داد. اصلاحات ارضی همچنین باعث پیشرفت استانداردهای زندگی لشکر بزرگ دهقانان و رشد تولید شد. البته این میزان هنوز به اندازه‌ی دلخواه … نرسیده بود.
…[او] توانست با تکیه بر نقش اجرایی (گاهی اوقات تا حد مدیریت جزئی)، خود را پیشبرنده‌ی برنامه‌های توسعه‌ی اقتصادی و رفاهی …[نظام] نشان دهد و بدین‌گونه محبوبیت خود را در قشرهای مختلف …[جامعه] بالا ببرد. او با دنبال‌کردن تاکتیک‌های «هویج و چماق» و گسترش خدمات دولتی توانست بنیان حمایتی مستحکمی بین طبقه‌ی کارگر و کشاورز و داخل حزب و ادارات دولتی برای خود ایجاد کند.
مهارت تشکیلاتی بی‌رحمانه‌ی …[او] در پیشرفت سریع …[کشور] در دهه‌ی هفتاد میلادی به بار نشست؛ پیشرفت …[کشور] با چنان سرعتی جلو می‌رفت که دو میلیون نفر از کشورهای عربی و یوگسلاوی در [بازار کار داخلی] کار می‌کردند تا نیاز به کارگران در [کشور] تأمین شود.»

۳- شاید خواندن این سطور که تصویری شبیه به تصویر هواداران سلطنت از دوران «شکوه آریایی» در اذهان ایجاد می‌کند به شخص مورد نظر هدایت‌تان کرده باشد. آن شخص کسی نبود جز «صدام حسین»، دیکتاتور پیشین عراق. اگر منطق شرمندگانِ حقیرِ این روزها از انقلاب و مداحان فراموش‌کار دیکتاتوری پهلوی را برحق بدانیم، آیا کسی چون صدام حسین را نیز می‌توان مبتنی بر چنان منطقی همچون محمدرضا پهلوی، به صرف هزینه‌ کردن بخشی از منابع عمومی برای خود مردم، تبرئه‌ی تاریخی کرد و از مفاسد و معایب شخصی و خانوادگی و بیش از همه دیکتاتوری ایشان فاکتور گرفت؟ تازه این همه را وقتی می‌گوییم که بازدهی محمدرضاشاهی شبیه یا نزدیک به تصویری باشد که از حکومت صدام در سطور نقل شده‌ی بالا برای ما ایجاد می‌شود، نه آن که «دروازه‌های تمدن بزرگ»ش را بر ویرانه‌هایی بیابیم که «رضا دقتی» چندی بعد از انقلاب ۵۷ آن‌گونه که می‌بینید به قاب تصویر درآورده است.

باری؛ مردمی که به جای ساختن آینده‌ای شکوهمند، در حسرت شکوه دروغین گذشته، نفس خویش را در کالبد مردگان بی‌شکوه گذشته‌ی خود می‌دمند، بی‌هیچ تعارفی حقیرند. برای بزرگ بودن و بزرگی کردن راهی جز دست شستن از این نوستالژی‌بازی‌های حقیر و قلب‌نمایی‌های بی‌شکوه تاریخ، در پیش نداریم.

ارجاعات

* https://t.me/Rahi_Be_Rahaeei/50

** در مورد صورت تمام‌نمای آن شکوفایی مایلم کتاب مهم و شایسته‌ی «سیاست‌های خیابانی» نوشته‌ی «آصف بیات» از نشر «پردیس دانش» را به دوستان توصیه کنم. این کتاب به خوبی و عریانی، عمق شکوفایی مورد ادعای هواداران پهلوی را نشان می‌دهد.

در کانال تلگرامی «راهی به رهایی» عضو شوید؛

http://t.me/Rahi_Be_Rahaeei

 

در باب انقلاب ۵۷ – بخش دوم

فوریه 20, 2017 بیان دیدگاه

تحریف تاریخِ پیش و پس از انقلاب
یاسر عزیزی
چندی پیش، چاپ تصویری از «مریم عضدانلو»(معروف به مریم رجوی؛ از رهبران به ذلت کشاندن سازمان مجاهدین خلق) در یک نشریه‌ی دانشجویی و در شمار فارغ‌التحصیلان دانشگاه صنعتی شریف، جنجال گسترده‌ای ایجاد کرد. فارغ از این که مریم رجوی علی‌رغم ورود به این دانشگاه، از آنجا فارغ‌التحصیل شده باشد یا نه، جنجال‌های حول این اقدام بر سر نفس انعکاس تصویر وی بود. همین مورد شاهد خوبی است بر خط تحریفی که به طور رسمی در زمینه‌ی انقلاب ۵۷ جریان دارد. در واقع وقتی کسی از یک دانشگاه فارغ‌التحصیل شده باشد، ولو مخالف یا دشمن، نمی‌توان او را در شمار فارغ‌التحصیل‌های آن دانشگاه به حساب نیاورد. این مثال سطحی را می‌توان در کنار تصویر پایین آمدن آیت‌الله خمینی از پلکان هواپیما در ۱۲ بهمن ۵۷ نیز قرار داد. هرچه از سال پیروزی انقلاب فاصله گرفتیم، آن تصویر از افراد حاضر خالی و خالی‌تر شد. چرا که جریان اصلی مصادره و قبضه‌ی انقلاب، هر ساله با فرد یا افرادی از همراهان آقای خمینی زاویه پیدا کرد و سعی بر حذف آنها از تاریخ نمود. یا برای نمونه، برخلاف نقش موثر «آیت‌الله منتظری» در میان انقلابیون مذهبی که به طور حتم در کنار «زنده‌یاد طالقانی» بیش از همه‌ی دیگر آخوندها رنج مبارزه را تحمل کرد، اثری از او در روایت رسمی جمهوری اسلامی نمی‌بینیم. این نوع مواجهه با نیروهای مذهبی، در برخورد با نقش نیروهای مدنی/مذهبی نظیر ملی- مذهبی‌ها شدیدتر و به گروه‌های چپ و غیرِمذهبی که می‌رسد در شدیدترین حالت خود قرار می‌گیرد.

چنین رویکرد تحریف‌آلودی گذشته از نقش افراد و گروه‌ها، ناگزیر به روایت زمینه‌ها و مطالبات انقلابی نیز تسری می‌یابد. تریبون‌های رسمی چنان بر اسلامیت انقلاب ۵۷ تاکید می‌کنند که گویی این محمدرضاشاه نبود که حتا بیش از احمدی‌نژاد در توهم ارتباط با «امام زمان» غرق بود و بیش از مدرسه، بر ساختن مسجد اهتمام داشت و مذهب را سلاحی می‌دانست علیه کمونیسم. اذهان مصادره شده‌ی پساانقلابی متاثر از همین الگوی تحریف‌گرا، کمتر با این مهم مواجه می‌شوند که آیت‌الله خمینی در وعده‌های پیش از انقلاب خود نه بر عمده کردن اسلام، که بر «دفع ظلم و دیکتاتوری» تاکید داشت و «آزادی زنان»، برقراری «دموکراسی شبیه فرانسه» و «تضمین عدالت» را مطالبه می‌کرد و وعده می‌داد. چنین منطقِ عملی از اساس موجب شده است تا جریان کمتر هزینه‌داده‌ای در مبارزات انقلابی مردم ایران، نه فقط خود را به عنوان تنها وارث انقلاب معرفی کند که بر اساس متر خود، هر جریان و گرایش انقلابیِ دیگری را نیز در جایگاه ضد انقلاب نشانده، در نتیجه‌ی تحکیم پایه‌های قدرت خویش، چنان بلایی بر سر خواست‌های انقلاب ۵۷ بیاورد که ذهن فراموشکار ایرانی، از بد حادثه‌ی جاری، به تصویرهای مجعول و فریبنده‌ی دوران شاهنشاهی پناه ببرد و در حسرت روزهای بی‌شکوهی بنشیند که اگر حیثیتی داشت زمینه‌های انقلاب از دل آن فراهم نمی‌شد. بلکه مجالی فراهم کند تا مزدوران و اجیران موسسه‌های امریکایی و رسانه‌های ورشکسته‌ی پرتعداد، به اعتبار انحراف مسیر انقلاب، به کوبیدن نفس انقلاب همت بگمارند. درنگی بر یک آمار نشان می‌دهد چگونه حذف شدگان از روایت رسمی جمهوری اسلامی، بیشترین هزینه‌ها را در مسیر مبارزات منجر به تحقق انقلاب متحمل شدند.

بنا بر آماری که «یرواند آبراهامیان» در «ایران بین دو انقلاب»(ص۵۹۲) گردآوری کرده است، در فاصله‌ی میان حماسه‌ی سیاهکل در ۱۹بهمن ۴۹، تا مهر ۱۳۵۶ که آرام آرام تجمعات خیابانی مردم آغاز می‌شود، در مجموع ۳۴۱ نفر به دست رژیم پهلوی کشته می‌شوند که از این تعداد، ۲۴۰ نفر از مجموع گروه‌های مارکسیستی، ۷۳ نفر از مجاهدین خلق و ۲۸ نفر از دیگر گروه‌های اسلامیِ جز مجاهدین بودند. تعداد آخوندهای کشته شده اما به شمار انگشت‌های یک دست هم نمی‌رسند. در این آمار، حقایق بسیاری نهفته است که لزومی بر توضیح آن‌ها نیست.

به هر روی، شناخت و شناساندن خط رسمی تحریف انقلاب، بیش از هرچیز تلاشی است برای بیرون کشیدن جنازه‌ی انقلاب راستین مردم ایران از دست جاعلان تاریخ، و دمیدن دوباره‌ی روح «استقلال»، «آزادی»، «عدالت» و «دموکراسی‌خواهی» در کالبد بی‌جان آن امید پر شکوه. عدم تاکید بر این مهم، راه را بر کسانی گشوده می‌دارد که رویای مردم فراموشکار یا کم‌آگاه را تا حدود دوران پهلوی کوچک می‌کنند و آن‌ها را تنها در میان دو صورتِ رژیم پیشین و فعلی نگه می‌دارند.

به کانال تلگرامی «راهی به رهایی» از لینک زیر بپیوندید:

http://telegram.me/azizi61wordpress

***

در باب انقلاب ۵۷ – بخش اول

فوریه 20, 2017 بیان دیدگاه

دفاع از حقانیت انقلاب
یاسر عزیزی
در سال‌روز انقلاب شکوه‌مند مردم ایران، آن عصیان درخشان و قیام بزرگ همچون همه‌ی سال‌های بعد از پیروزی، از چند سو مورد حمله، تکفیر، تقبیح و تحریف قرار گرفته است. نخست از سوی اقلیت زخم‌خورده‌‌ی آن خیزش مردمی که وابستگان سلطنت و دلبستگان تاریخیِ حضور عریان ایالات متحده در ایران را شامل می‌شود. دوم از طرف شرم‌خوردگان کوته‌بین انقلاب، که به رغم مشارکت امیدوارانه در آن پدیده‌ی ضروری، نتیجه‌ی مرموز و وارثان نامشروع انقلاب را با نفس انقلاب یکی می‌کنند و سوم از سوی جناح‌های مختلف حاکم بر ایران امروز، که برآنند با تحریف تاریخ و نفس انقلاب، تصویر خود را به جای حقیقت آن منعکس کنند.

اگر به میل تاریخیِ معطوف به پیشرفت باور داشته باشیم، دفع رژیم پهلوی (که هم از حیث پیدایی، پایانی بود بر جنبش بزرگ مشروطیت ایران، و هم از جهت سیر تاریخیِ خود، نمودار ساختی کهنه، فاسد و غیرانسانیِ متکی بر سلطنت موروثی و دیکتاتوری فردی، نیز نشان‌گر اصلاح‌ناپذیری مطلق)، پاسخی بود به این میلِ مشروع تاریخی. خاندان پهلوی از اساس و بنا بر اقتضای اشرافیت‌گرای نظام‌های سلطنتی، خاندان بی‌‌ریشه‌ای بود و تبار تاریخی این خاندان به خود «رضاشاه پهلوی» در جایگاه بنیان‌گذار آن رژیم محدود می‌شد. شخصیتی مبهم که به رغم پاره‌ای اقدامات مثبت و مفید دوران زمامداری‌اش، نمی‌توان با هیچ آبی از آن دست که «عباس‌ میلانی»‌ها و «صادق زیباکلام»ها بر چهره‌اش می‌ریزند، تطهیرش کرد. رضا خان، «مرد بلندقامتِ سخت‌کوشی که در جوانی جزو ابواب جمعی اصطبل‌خانه‌ی سفارت انگلیس بود و بعد به بریگاد قزاق پیوسته، در انقلاب مشروطه در تظاهرات میدان توپ‌خانه در صف مخالفان مشروطه خدمت کرده، در آغاز استبداد صغیر و زمان به توپ بستن مجلس شورای ملی عضو قزاقان لیاخوف بود»(۱) و حتا ازدواجش در ساختن چهره‌ای موجه از او برای اجرای کودتای انگلیسی علیه مشروطیت یاری‌اش کرد، طی دوران زمامداری‌اش از یک زندگی ساده و فقیرانه که به توصیف همسر وی(تاج‌الملوک آیرملو) چیزی بیش از «یک عدد زیلوی ساده که کف یک اتاق را می‌پوشاند، یک عدد تَشْت و یک عدد کوزه و دو صندوق‌ چوبی و چند دست لحاف و تشک و یک لحاف کرسی و مقداری خرت و پرت»(۲) نبود، «آن‌قدر … زمین و ثروت انباشت که به ثروتمندترین فرد ایران، اگر نه کل خاورمیانه، تبدیل شد. یک زندگی‌نامه‌نویس طرفدار رضا شاه برآورد می‌کند که وی در زمان مرگ یک حساب بانکی به مبلغ ۳میلیون دلار و زمین‌های کشاورزی‌ای بالغ بر ۳ میلیون جریب[بیش از ۱میلیون و ۲۰۰هزار هکتار] داشت.»(۳) هم او که ستایش‌گرانش وی را برپاکننده‌ی دادگستری نوین می‌خوانند، بانی شکل‌گیری این دادگستری مدرن(علی‌اکبر داور) را وادار به خودکشی کرد و مهمترین یاریگران خود در رسیدن به قدرت؛ نظیر «عبدالحسین تیمورتاش» و «فیروز فرمانفرما» و جمعی از روشنفکران و مخالفین‌اش همچون «میرزاده‌ی عشقی»، «فرخی یزدی»، «تقی ارانی» و … را از بین برد، و دیکتاتوری خود را متکی به توهمات مالیخولیایی تثبیت کرد و چنان که «احسان نراقی» -از نزدیکان دربار پهلوی دوم و فرح دیبا- مدعی شد که برای خود محمدرضاشاه نیز یقینی شده بود، «توسط انگلیس آمد و توسط انگلیس رفت.»(نقل به مضمون)

دوران پر نخوت و سرکوب و خرافه‌گراییِ پهلوی دوم، اگر چه او هرگز به استخوان‌داری پدرش نبود نیز، بر چنان وصفی سپری شد که برای همگان قابل تحقیق است. بنا بر این، نفس انقلاب ۱۳۵۷ علیه چنان رژیمی و خواست مشخص «استقلال»، «آزادی» و «جمهوری»ِ مردم را نمی‌توان به اعتبار انحرافی که در پی انقلاب روی داد (و لازم است سهم قصور و تقصیرهای تمام گروه‌های انقلابی در آن انحراف نیز مشخص شود) زیر سوال برد، حتا همان‌گونه که انقلاب بزرگ اخیر را به درستی در امتداد انقلاب مشروطیت و جنبش ملی‌کردن صنعت نفت دانسته‌اند، شایسته است چنان خواست‌هایی را به دور از فریب‌های رنگارنگ رسانه‌های بی‌مقدار و نوستالژی‌های ساختگی افراد فراموشکار و تحریف‌های مبتذل دست‌های در کار، همچنان خواست‌های تاریخی ملت خواند که راهی جز تحقق آن‌ها برای سعادت مردم ایران متصور نیست.

باری، انقلاب پديده‌ای ناتمام است، راه گم می‌كند اما گمراه نخواهد شد. آن‌ها که امروز انقلاب مردم ایران را به اعتبار پیامدش به سخره و تحقیر می‌گیرند بیش از هرچیزی با «روح انقلاب» دشمنی دارند. به بیان «میشل لووی» روح انقلاب «يك نوشيدنی قوی است، معجونی است تند و سُكرآور، كوكتل قابل انفجاری …از سوبژكتيويته، ميل و آرمانشهر.» مخالفین پست مدرن امروزین انقلاب، بر مدار تعلقاتی که تحت انقیاد فرهنگ هژمونیک شده‌ی راست جهانی پیدا کرده‌اند با این «عاملیتِ انقلابی» و «آرمان‌خواهی» مندرج در روح انقلاب به مبارزه برخاسته‌اند. این ما هستیم که باید به تاسی از مارکس بگوییم:

«انقلاب مرد، زنده باد انقلاب»

منابع

۱- خاطرات تاج‌الملوک؛ در گفت و گو با ملیحه خسروداد، تورج انصاری، محمود باتمانقلیچ، ویراسته‌ی مصطفی اسلامیه، انتشارات نیلوفر، چاپ نخست، تهران ۱۳۹۱، از پیشگفتار ویراستار، صص ۱۹-۲۰

۲- پیشین، ص ۳۲

۳- آبراهامیان، یرواند. تاریخ ایران مدرن، ترجمه‌ی شهریار خواجیان، نشر دات، چاپ اول، تهران ۱۳۹۰، ص۱۲۴

۴- دلوز، گتاری، لووی، بدیو و …، می ۶۸ در فرانسه، ترجمه‌ی سمیرا رشیدپور و محمدمهدی اردبیلی، رخداد نو، چاپ اول، تهران ۱۳۹۰، صص ۳۵-۳۶

 

در کانال تلگرامی «راهی به رهایی» عضو شوید:

 

 http://telegram.me/azizi61wordpress

«میرحسین» و ما چپ‌هایِ سبزِ شاد

ژانویه 12, 2015 بیان دیدگاه

یاسر عزیزی
اخیرن مطلبی در سایت‌هی مختلف منتشر شده است که نویسنده‌ با اشاره به پیام اخیر «میرحسین موسوی» از درون حصر که در آن خواهان فرصتی برای افشای منشا مفاسد اقتصادی از جیب مستضعفان و فقرا و پابرهنگان شده بود، به نقد آن چه «شادی چپ‌های سبز» از پیام میرحسین خوانده، پرداخته است. آن مطلب جز تیتری جالب حرف تازه و خاصی برای من نداشت و بر همین اساس هم در این مختصر بنایی بر این نیست که پاسخی به آن مطلب بدهم، اما از آنجایی که هم خود را چپ و هم حامی جنبش سبز مردم ایران می‌دانم و از سویی مسیر تحولات را صرفن تک خطی و از یک راه و لاغیر نمی‌دانسته‌ام، بنابراین همواره خواسته‌ام در زمین واقعی حضور مردم حاضر باشم و اگر در توان موضع فکری خود(چه از نظر محدودیت‌ها و چه از جهت ناتوانی‌ها) نمی‌دیده‌ام که در عرصه‌ی گسترده‌تر به جلب آرای مردم بپردازد، ناگزیر و بنا بر تشخیص قائل به تقویت و حمایت موضعی بوده‌ام که قدری به سمت کاهش دردهای مردم معطوف باشد و در این راه همواره میرحسین موسوی را از میان تمامی جریانات موجود درون حکومتی و برون حکومتی(جدای از جریانات مدعی مارکسیسم) نزدیک‌ترین فرد به اندیشه‌های خود و همفکرانم توصیف کرده‌ام، سعی کرده‌ام از منابع و اشارات مختلف مطالبی را گرد هم بیاورم که در آن‌ها به لحاظ تاریخی رویکردهای اقتصادی و سیاسی میرحسین بروز داده شده است و نشان می‌دهد اگر او شبیه بسیاری در سودای انقلابی کارگری در فراسوی زمانی که هنوز نرسیده به سر نمی‌برد، اما همواره در موضع دفاع از حقوق زحمت‌کشان و یا به تعبیر خود وی «مستضعفان» و «پابرهنگان» و بنابراین در موضع مخالف سرمایه‌داری قرار داشته است. بنا بر چنین شناختی از موسوی است که به عنوان یک چپ حامی جنبش سبز، به واقع نمی‌توانم شادی خود را از جهت درستی انتخاب سال ۸۸ خود و همفکرانم پنهان کنم. آری جناب (ی-د)، «چپ‌های سبز» از این‌که با شناختی درست یک هم‌پیمان قابل اعتنا در دفاع از حقوق زحمت‌کشان و در جبهه‌ی مخالف سرمایه‌داری یافته‌اند شادند و اتفاقن خود را شریک شادی‌های احتمالی شما نیز می‌دانند. در این میان و گذشته از جناب (ی – د)، البته عجیب‌ترین نقدها و مواضع را می‌توان از سوی کسانی شاهد بود که متعصب‌تر از هر چهره‌ی ملی‌گرایی مدافع زنده‌یاد دکتر مصدق هستند اما حمایت یک چپ از مهندس موسوی را برنمی‌تابند. برای شما عجیب نیست؟

 در این نوشته موارد مورد اشاره را بدون شرح اضافه و خاصی، به صورت ارجاعی ارائه می‌کنم.

***

۱ – «احمد توکلی» که بعد از اصرار موسوی بر خروج وی و امثال «عسکر اولادی» از کابینه‌ی دوم میرحسین، بارها در مصاحبه‌های خود گفته است که جلسات کابینه‌ی موسوی بیش از هر چیزی شبیه دفتر سیاسی یک حزب کمونیستی بود به همراه طیف معروف به راست سنتی همواره در چالش با کابینه‌ی دوم میرحسین قرار داشتند. در همان سال‌های کابینه‌ی دوم میرحسین، پیرامون شورای اقتصاد به ریاست موسوی اختلافاتی رخ داد که در منابع رسمی این‌گونه نقل شده؛

«جلسات شورای اقتصاد که در آن مقطع تصمیم به انجام برخی امور مهم اقتصادی داشته یکی از صحنه‌های چالش وزرای جناح راست سنتی با مهندس موسوی شمرده می‌شود. عسگراولادی، احمد توکلی، مرتضی نبوی، مهندس غرضی، سلامتی، بانکی، نوربخش، نمازی و بهزاد نبوی اعضای شورا را تشکیل می‌دادند. بعد از مدتی چهره‌های موسوم به راست‌سنتی یا مدافعان بازار در گزارشی به امام اعلام می‌کنند گرایش‌های کمونیستی در شورای اقتصاد قوت گرفته است چه اینکه آنها در آن مقطع مدعی بودند نیروهای چپ اسلامی دارای گرایش‌های مارکسیستی و کمونیستی هستند.»

۲- چنین اختلافی در مورد «قانون کار»ی که احمد توکلی(وزیر کار تحمیلی رئیس جمهور وقت به میرحسین) تدوین کرده بود نیز رخ داد. در این باره نیز به این مختصر بسنده می‌کنم که؛

«در دولت اول مهندس موسوی بحث بر سر تغییر قانون کار نیز، بار دیگر اختلاف میان راست سنتی با نخست‌وزیر دوران جنگ را آشکار ساخت، جایی که جناح چپ و میرحسن معتقد بودند احمد توکلی وزیر کار به عنوان تدوین‌کننده این قانون از مبحث «اجاره» در فقه برای نگارش آن استفاده کرده است و به صورت صریح کارگر را در مقام اجیر قرار داده و کارفرما را در جایگاه موجر نشانده است. درصورت اجرای آن قانون، کارفرما هر زمان که اراده می‌کرد می‌توانست کارگر را اخراج کند. به دستور میرحسین کارگروهی مرکب از چهره‌هایی مانند علی ربیعی با سابقه عضویت در خانه کارگر، سیدمحمد خاتمی – که در دولت دوم مهندس موسوی به عنوان وزیر ارشاد فعالیت کرد – و حتا آیت‌الله هاشمی شاهرودی به عنوان فقیهی نواندیش و مسلط به مباحث اقتصاد اسلامی، مسئول تدوین قانون کار جدید می‌شوند.»

۳- اشاره‌ی بعدی آن‌جایی شیرین‌تر است که از زبان «مهدوی کنی» نقل می‌شود. این بخش از خاطرات منتشر شده‌ی مهدوی کنی برای شناخت اندیشه‌ی اقتصادی میرحسین به خوبی گویاست؛

«دولت آقای موسوی دولت سالاری را در مسائل اقتصادی عملا ترجیح می‌داد و این سیاست تنها به خاطر جنگ نبود بلکه اصلا سبک تفکر ایشان این طور بود… بعضی‌ها می‌گفتند که حالا موقع جنگ است و دولت باید همه چیز را قبضه کند و از اینجا بود که کوپن و از این چیزها به وجود آمد. بالاخره در جنگ همه می‌پذیرفتند که اگر ما بخواهیم مواد غذایی به همه برسد دولت دخالت کند. این را همه قبول داشتند اما برداشت ما این بود که آقای موسوی می‌خواهد کلا دولت در تمام امور اقتصادی حضور داشته باشد و ما این را قبول نداشتیم. آن‌ها ما را طرفدار سرمایه داران می‌شمردند. ما می‌گفتیم دولت نباید در اقتصاد همه چیز را قبضه کند اما آقایان در مقام تحلیل و تفسیر می‌گفتند که شما طرفدار اقتصاد سرمایه داری هستید، اما واقعیت این نبود که ما طرفدار سرمایه‌دارها باشیم بلکه ما می‌گفتیم که مدیریت اقتصاد باید به دست مردم باشد و دولت نظارت کند ولی آن‌ها می‌گفتند باید دست سرمایه داران را کوتاه کرد.

در زمانی خود بنده با آقای میر حسین موسوی – نخست وزیر وقت- همین بحث‌ها را مطرح کردم. ایشان گفت آقای مهدوی! پدر من بازاری است! چای فروش است، آدم خوبی هم هست ولی اصلا خصلت بازاری‌ها خصلت زالوصفتی است. و من با آن‌ها مخالفم، این‌ها زالو صفت هستند، ما باید کاری بکنیم که دست زالو صفت‌ها از اقتصاد کشور قطع شود. بنده می‌گفتم آقای موسوی! من هم قبول دارم بعضی‌ها زالوصفت هستند اما بحث این است که عقل اقتصادی اقتضا می‌کند برای اصلاح مسائل اقتصادی به گونه‌ای رفتار کنیم که سرمایه‌ها در مسیر تولید و اشتغال قرار گیرد.»

این جملات مهدوی کنی را می‌توان با جمله‌ای از «علاءالدین میرمحمد صادقی» تکمیل کرد که در گفت و گویی با اشاره به مواضع ضد بازاری میرحسین گفته بود؛

«ایشان یکبار در همان ابتدای کارشان به اتاق بازرگانی آمدند. دفعه بعد وقتی درخواستی برای حضورشان دادیم، گفتند حاضرند من و گروهی از دوستان را به دلیل آشنایی های قبلی و احترامی که قائل هستند ملاقات کنند ولی به اتاق بازرگانی نخواهند آمد.»

۴- بر این موارد باید مناظره‌ی میرحسین با «محسن رضایی» را نیز نیز یادآوری کنم. آنجایی که میرحسین روی دو موضوع تاکیدی تاریخی داشت.

الف – این که با تفسیر اصل ۴۴ قانون اساسی مخصوصن به وضع جاری و بدون رجوع به رای مردم مخالف بوده و هست.

ب – «طرح تحول اقتصادی» که «هدفمندسازی یارانه‌ها» بخشی از آن هست را به زیان زحمت‌کشان خواند و با آن مخالفت کرد.

از طرفی نیز بنا بر صحبت دانشجویان میرحسین، وی طی سال‌های اخیر بیش از همه به آرای «اسلاوی ژیژک» علاقه‌مند و متمایل بود و دانشجویان را به شناخت وی ترغیب می‌کرد. یادمان هست که در فایل صوتی سخنرانی محرمانه‌ی منتسب به «سردار مشفق» که در ایام حضور خیابانی جنبش سبز لو رفت، او نیز موسوی رو دارای زاویه‌ی مشخص و زیاد با قاطبه‌ی اصلاح‌طلبان معرفی کرده بود و وی را دقیقن با تعبیر «مارکسیست شرقی» توصیف کرده بود.

۵- در مورد مواضع میرحسین در دفاع از «زنده‌یاد مصدق» چه در محافل خصوصی و چه محافل و رسانه‌های عمومی و نقدهایی که امثال «حسن آیت» و «دیالمه»(به عنوان شاگردان خلف «مظفر بقایی») بر این مواضع وی داشتند نیز حرف تازه‌ای‌ نباید مانده باشد. این مورد به خوبی قابل تحقیق است.

۶- در آخر ضمن یک جمله از میرحسین، بخشی از مصاحبه‌ی «زهرا رهنورد» را با یکی از نشریات به سال ۱۳۷۶ مورد توجه قرار می‌دهم که از علل به صحنه نیامدن میرحسین در سال ۷۶ صحبت کرده بود؛

«در جامعه‌ی سوداگرانه، همه‌ی ارزش‌ها قابل خرید و فروش خواهد بود.»(میرحسین موسوی، ۱۲ خرداد ۱۳۸۸) این جمله‌ی میرحسین ناخواسته انسان را به یاد جمله‌ی زیبای مارکس در «فلسفه‌ی فقر» می‌اندازد که نوشت: «چیزهایی که تا این زمان تقسیم می شدند ولی هرگز مبادله نمی گشتند، اهدا می گشتند ولی هرگز فروخته نمی شدند، به دست می آمدند ولی هرگز خریده نمی شدند، یعنی؛ عفاف، عشق، اعتقاد، دانش، وجدان، … و در یک کلام همه چیز مورد داد و ستد قرار می گیرد

گفت‌و‌گویی جالب با «زهرا رهنورد» به سال ۱۳۷۶؛

خبرنگار: به نظر شما علت عدم کاندیداتوری آقای موسوی چه می‌تواند باشد؟

رهنورد: البته من بیشتر تحلیل خودم را می‌گویم، احتمالن موسوی هم همین تحلیل را داشت و می‌گفت باید هماهنگی لازم در زمینه‌های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی وجود داشته باشد تا بشود سیاست جدیدی را اعمال کرد، از جمله هماهنگی بین سه قوه که از اساسی‌ترین زمینه‌هاست. اصطکاک بین الگوی اداره‌ی اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی که در شرایط فعلی وجود دارد و الگویی که طبیعتن مورد نظر موسوی است یکی از موانع بود. در مجموع به نظر می‌رسد که آن مدل مورد نظر موسوی و امکانات و ابزار لازم برای آن که مدل خود را پیاده کند وجود نداشت. آن ابزار در درجه‌ی اول یک هماهنگی سیاسی در درون حکومت و بیرون حکومت بود و در درجه‌ی بعدی، آن شرایط اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی بود که خودش از یک مدل رفتاری خاص حکومتی بهره‌مند است. یعنی مثلن فرض کنید الان اقتصادی که در جامعه تحت عنوان اقتصاد تعدیل یا سیاست تعدیل مطرح هست، مدل مورد نظر موسوی نیست. ضمن این که قطعن مدل هشت سال جنگ را هم نمی‌خواست پیاده کند.


خبرنگار: نکته‌ای که از لحاظ سیاسی در این تحولات اهمیت دارد این است که بالاخره از انصراف مهندس موسوی چه جریانی بیش از همه سود خواهد برد؟ راست سنتی یا راست افراطی؟

رهنورد: من تحلیل دیگری از این راست سنتی و غیره دارم. آیا واقعن این‌ها خیلی تفاوت دارند؟ من که تفاوتی نمی‌بینم. مسلمن موسوی در زمان هشت سال اداره‌ی کشور سیاستی را اعمال نمی‌کرد که سرمایه‌دارها خوش‌شان بیاید. برای کسانی که می‌خواهند بازار و اقتصاد را پایه‌ی قدرت سیاسی خودشان قرار دهند، مسلمن کاری نمی‌کرد و سیاست و مدلی نداشت که این‌ها بهره‌مند شوند. این‌ها هم می‌دانستند که اگر موسوی دوباره در موضع حکومت قرار بگیرد، باز هم سیاست‌ها را به نفع تجار بزرگ و سرمایه‌دارهای وابسته که متاسفانه دوباره در کشور ما ظاهر شده‌اند اعمال نخواهد کرد. به هر صورت اگر موسوی روی کار می‌آمد این‌ها منافع‌شان تداوم پیدا نمی‌کرد. در حال حاضر دوره، دوره‌ی راست است با طیف‌های متنوع آن. البته نارضایتی مردم هم پارامتری است که به طور طبیعی این‌ها را کم‌کم منزوی خواهد کرد.


خبرنگار: نارضایتی از چه؟

رهنورد: از قدرت داشتن طرفداران تراکم سرمایه در بخش خصوصی.

***
منبع: https://azizi61.wordpress.com