بایگانی

Archive for the ‘اجتماعی’ Category

در باب انقلاب ۵۷ – بخش دوم

فوریه 20, 2017 بیان دیدگاه

تحریف تاریخِ پیش و پس از انقلاب
یاسر عزیزی
چندی پیش، چاپ تصویری از «مریم عضدانلو»(معروف به مریم رجوی؛ از رهبران به ذلت کشاندن سازمان مجاهدین خلق) در یک نشریه‌ی دانشجویی و در شمار فارغ‌التحصیلان دانشگاه صنعتی شریف، جنجال گسترده‌ای ایجاد کرد. فارغ از این که مریم رجوی علی‌رغم ورود به این دانشگاه، از آنجا فارغ‌التحصیل شده باشد یا نه، جنجال‌های حول این اقدام بر سر نفس انعکاس تصویر وی بود. همین مورد شاهد خوبی است بر خط تحریفی که به طور رسمی در زمینه‌ی انقلاب ۵۷ جریان دارد. در واقع وقتی کسی از یک دانشگاه فارغ‌التحصیل شده باشد، ولو مخالف یا دشمن، نمی‌توان او را در شمار فارغ‌التحصیل‌های آن دانشگاه به حساب نیاورد. این مثال سطحی را می‌توان در کنار تصویر پایین آمدن آیت‌الله خمینی از پلکان هواپیما در ۱۲ بهمن ۵۷ نیز قرار داد. هرچه از سال پیروزی انقلاب فاصله گرفتیم، آن تصویر از افراد حاضر خالی و خالی‌تر شد. چرا که جریان اصلی مصادره و قبضه‌ی انقلاب، هر ساله با فرد یا افرادی از همراهان آقای خمینی زاویه پیدا کرد و سعی بر حذف آنها از تاریخ نمود. یا برای نمونه، برخلاف نقش موثر «آیت‌الله منتظری» در میان انقلابیون مذهبی که به طور حتم در کنار «زنده‌یاد طالقانی» بیش از همه‌ی دیگر آخوندها رنج مبارزه را تحمل کرد، اثری از او در روایت رسمی جمهوری اسلامی نمی‌بینیم. این نوع مواجهه با نیروهای مذهبی، در برخورد با نقش نیروهای مدنی/مذهبی نظیر ملی- مذهبی‌ها شدیدتر و به گروه‌های چپ و غیرِمذهبی که می‌رسد در شدیدترین حالت خود قرار می‌گیرد.

چنین رویکرد تحریف‌آلودی گذشته از نقش افراد و گروه‌ها، ناگزیر به روایت زمینه‌ها و مطالبات انقلابی نیز تسری می‌یابد. تریبون‌های رسمی چنان بر اسلامیت انقلاب ۵۷ تاکید می‌کنند که گویی این محمدرضاشاه نبود که حتا بیش از احمدی‌نژاد در توهم ارتباط با «امام زمان» غرق بود و بیش از مدرسه، بر ساختن مسجد اهتمام داشت و مذهب را سلاحی می‌دانست علیه کمونیسم. اذهان مصادره شده‌ی پساانقلابی متاثر از همین الگوی تحریف‌گرا، کمتر با این مهم مواجه می‌شوند که آیت‌الله خمینی در وعده‌های پیش از انقلاب خود نه بر عمده کردن اسلام، که بر «دفع ظلم و دیکتاتوری» تاکید داشت و «آزادی زنان»، برقراری «دموکراسی شبیه فرانسه» و «تضمین عدالت» را مطالبه می‌کرد و وعده می‌داد. چنین منطقِ عملی از اساس موجب شده است تا جریان کمتر هزینه‌داده‌ای در مبارزات انقلابی مردم ایران، نه فقط خود را به عنوان تنها وارث انقلاب معرفی کند که بر اساس متر خود، هر جریان و گرایش انقلابیِ دیگری را نیز در جایگاه ضد انقلاب نشانده، در نتیجه‌ی تحکیم پایه‌های قدرت خویش، چنان بلایی بر سر خواست‌های انقلاب ۵۷ بیاورد که ذهن فراموشکار ایرانی، از بد حادثه‌ی جاری، به تصویرهای مجعول و فریبنده‌ی دوران شاهنشاهی پناه ببرد و در حسرت روزهای بی‌شکوهی بنشیند که اگر حیثیتی داشت زمینه‌های انقلاب از دل آن فراهم نمی‌شد. بلکه مجالی فراهم کند تا مزدوران و اجیران موسسه‌های امریکایی و رسانه‌های ورشکسته‌ی پرتعداد، به اعتبار انحراف مسیر انقلاب، به کوبیدن نفس انقلاب همت بگمارند. درنگی بر یک آمار نشان می‌دهد چگونه حذف شدگان از روایت رسمی جمهوری اسلامی، بیشترین هزینه‌ها را در مسیر مبارزات منجر به تحقق انقلاب متحمل شدند.

بنا بر آماری که «یرواند آبراهامیان» در «ایران بین دو انقلاب»(ص۵۹۲) گردآوری کرده است، در فاصله‌ی میان حماسه‌ی سیاهکل در ۱۹بهمن ۴۹، تا مهر ۱۳۵۶ که آرام آرام تجمعات خیابانی مردم آغاز می‌شود، در مجموع ۳۴۱ نفر به دست رژیم پهلوی کشته می‌شوند که از این تعداد، ۲۴۰ نفر از مجموع گروه‌های مارکسیستی، ۷۳ نفر از مجاهدین خلق و ۲۸ نفر از دیگر گروه‌های اسلامیِ جز مجاهدین بودند. تعداد آخوندهای کشته شده اما به شمار انگشت‌های یک دست هم نمی‌رسند. در این آمار، حقایق بسیاری نهفته است که لزومی بر توضیح آن‌ها نیست.

به هر روی، شناخت و شناساندن خط رسمی تحریف انقلاب، بیش از هرچیز تلاشی است برای بیرون کشیدن جنازه‌ی انقلاب راستین مردم ایران از دست جاعلان تاریخ، و دمیدن دوباره‌ی روح «استقلال»، «آزادی»، «عدالت» و «دموکراسی‌خواهی» در کالبد بی‌جان آن امید پر شکوه. عدم تاکید بر این مهم، راه را بر کسانی گشوده می‌دارد که رویای مردم فراموشکار یا کم‌آگاه را تا حدود دوران پهلوی کوچک می‌کنند و آن‌ها را تنها در میان دو صورتِ رژیم پیشین و فعلی نگه می‌دارند.

به کانال تلگرامی «راهی به رهایی» از لینک زیر بپیوندید:

http://telegram.me/azizi61wordpress

***

Advertisements

در باب انقلاب ۵۷ – بخش اول

فوریه 20, 2017 بیان دیدگاه

دفاع از حقانیت انقلاب
یاسر عزیزی
در سال‌روز انقلاب شکوه‌مند مردم ایران، آن عصیان درخشان و قیام بزرگ همچون همه‌ی سال‌های بعد از پیروزی، از چند سو مورد حمله، تکفیر، تقبیح و تحریف قرار گرفته است. نخست از سوی اقلیت زخم‌خورده‌‌ی آن خیزش مردمی که وابستگان سلطنت و دلبستگان تاریخیِ حضور عریان ایالات متحده در ایران را شامل می‌شود. دوم از طرف شرم‌خوردگان کوته‌بین انقلاب، که به رغم مشارکت امیدوارانه در آن پدیده‌ی ضروری، نتیجه‌ی مرموز و وارثان نامشروع انقلاب را با نفس انقلاب یکی می‌کنند و سوم از سوی جناح‌های مختلف حاکم بر ایران امروز، که برآنند با تحریف تاریخ و نفس انقلاب، تصویر خود را به جای حقیقت آن منعکس کنند.

اگر به میل تاریخیِ معطوف به پیشرفت باور داشته باشیم، دفع رژیم پهلوی (که هم از حیث پیدایی، پایانی بود بر جنبش بزرگ مشروطیت ایران، و هم از جهت سیر تاریخیِ خود، نمودار ساختی کهنه، فاسد و غیرانسانیِ متکی بر سلطنت موروثی و دیکتاتوری فردی، نیز نشان‌گر اصلاح‌ناپذیری مطلق)، پاسخی بود به این میلِ مشروع تاریخی. خاندان پهلوی از اساس و بنا بر اقتضای اشرافیت‌گرای نظام‌های سلطنتی، خاندان بی‌‌ریشه‌ای بود و تبار تاریخی این خاندان به خود «رضاشاه پهلوی» در جایگاه بنیان‌گذار آن رژیم محدود می‌شد. شخصیتی مبهم که به رغم پاره‌ای اقدامات مثبت و مفید دوران زمامداری‌اش، نمی‌توان با هیچ آبی از آن دست که «عباس‌ میلانی»‌ها و «صادق زیباکلام»ها بر چهره‌اش می‌ریزند، تطهیرش کرد. رضا خان، «مرد بلندقامتِ سخت‌کوشی که در جوانی جزو ابواب جمعی اصطبل‌خانه‌ی سفارت انگلیس بود و بعد به بریگاد قزاق پیوسته، در انقلاب مشروطه در تظاهرات میدان توپ‌خانه در صف مخالفان مشروطه خدمت کرده، در آغاز استبداد صغیر و زمان به توپ بستن مجلس شورای ملی عضو قزاقان لیاخوف بود»(۱) و حتا ازدواجش در ساختن چهره‌ای موجه از او برای اجرای کودتای انگلیسی علیه مشروطیت یاری‌اش کرد، طی دوران زمامداری‌اش از یک زندگی ساده و فقیرانه که به توصیف همسر وی(تاج‌الملوک آیرملو) چیزی بیش از «یک عدد زیلوی ساده که کف یک اتاق را می‌پوشاند، یک عدد تَشْت و یک عدد کوزه و دو صندوق‌ چوبی و چند دست لحاف و تشک و یک لحاف کرسی و مقداری خرت و پرت»(۲) نبود، «آن‌قدر … زمین و ثروت انباشت که به ثروتمندترین فرد ایران، اگر نه کل خاورمیانه، تبدیل شد. یک زندگی‌نامه‌نویس طرفدار رضا شاه برآورد می‌کند که وی در زمان مرگ یک حساب بانکی به مبلغ ۳میلیون دلار و زمین‌های کشاورزی‌ای بالغ بر ۳ میلیون جریب[بیش از ۱میلیون و ۲۰۰هزار هکتار] داشت.»(۳) هم او که ستایش‌گرانش وی را برپاکننده‌ی دادگستری نوین می‌خوانند، بانی شکل‌گیری این دادگستری مدرن(علی‌اکبر داور) را وادار به خودکشی کرد و مهمترین یاریگران خود در رسیدن به قدرت؛ نظیر «عبدالحسین تیمورتاش» و «فیروز فرمانفرما» و جمعی از روشنفکران و مخالفین‌اش همچون «میرزاده‌ی عشقی»، «فرخی یزدی»، «تقی ارانی» و … را از بین برد، و دیکتاتوری خود را متکی به توهمات مالیخولیایی تثبیت کرد و چنان که «احسان نراقی» -از نزدیکان دربار پهلوی دوم و فرح دیبا- مدعی شد که برای خود محمدرضاشاه نیز یقینی شده بود، «توسط انگلیس آمد و توسط انگلیس رفت.»(نقل به مضمون)

دوران پر نخوت و سرکوب و خرافه‌گراییِ پهلوی دوم، اگر چه او هرگز به استخوان‌داری پدرش نبود نیز، بر چنان وصفی سپری شد که برای همگان قابل تحقیق است. بنا بر این، نفس انقلاب ۱۳۵۷ علیه چنان رژیمی و خواست مشخص «استقلال»، «آزادی» و «جمهوری»ِ مردم را نمی‌توان به اعتبار انحرافی که در پی انقلاب روی داد (و لازم است سهم قصور و تقصیرهای تمام گروه‌های انقلابی در آن انحراف نیز مشخص شود) زیر سوال برد، حتا همان‌گونه که انقلاب بزرگ اخیر را به درستی در امتداد انقلاب مشروطیت و جنبش ملی‌کردن صنعت نفت دانسته‌اند، شایسته است چنان خواست‌هایی را به دور از فریب‌های رنگارنگ رسانه‌های بی‌مقدار و نوستالژی‌های ساختگی افراد فراموشکار و تحریف‌های مبتذل دست‌های در کار، همچنان خواست‌های تاریخی ملت خواند که راهی جز تحقق آن‌ها برای سعادت مردم ایران متصور نیست.

باری، انقلاب پديده‌ای ناتمام است، راه گم می‌كند اما گمراه نخواهد شد. آن‌ها که امروز انقلاب مردم ایران را به اعتبار پیامدش به سخره و تحقیر می‌گیرند بیش از هرچیزی با «روح انقلاب» دشمنی دارند. به بیان «میشل لووی» روح انقلاب «يك نوشيدنی قوی است، معجونی است تند و سُكرآور، كوكتل قابل انفجاری …از سوبژكتيويته، ميل و آرمانشهر.» مخالفین پست مدرن امروزین انقلاب، بر مدار تعلقاتی که تحت انقیاد فرهنگ هژمونیک شده‌ی راست جهانی پیدا کرده‌اند با این «عاملیتِ انقلابی» و «آرمان‌خواهی» مندرج در روح انقلاب به مبارزه برخاسته‌اند. این ما هستیم که باید به تاسی از مارکس بگوییم:

«انقلاب مرد، زنده باد انقلاب»

منابع

۱- خاطرات تاج‌الملوک؛ در گفت و گو با ملیحه خسروداد، تورج انصاری، محمود باتمانقلیچ، ویراسته‌ی مصطفی اسلامیه، انتشارات نیلوفر، چاپ نخست، تهران ۱۳۹۱، از پیشگفتار ویراستار، صص ۱۹-۲۰

۲- پیشین، ص ۳۲

۳- آبراهامیان، یرواند. تاریخ ایران مدرن، ترجمه‌ی شهریار خواجیان، نشر دات، چاپ اول، تهران ۱۳۹۰، ص۱۲۴

۴- دلوز، گتاری، لووی، بدیو و …، می ۶۸ در فرانسه، ترجمه‌ی سمیرا رشیدپور و محمدمهدی اردبیلی، رخداد نو، چاپ اول، تهران ۱۳۹۰، صص ۳۵-۳۶

 

در کانال تلگرامی «راهی به رهایی» عضو شوید:

 

 http://telegram.me/azizi61wordpress

فیلمی از مراسم خاکسپاری زنده‌یاد غلامحسین ساعدی

نوامبر 23, 2014 بیان دیدگاه

فیلم کوتاهی از مراسم خاکسپاری زنده‌یاد «غلامحسین ساعدی» که از فیلم «شب بعد از انقلاب» ساخته‌ی «رضا علامه‌زاده» برداشته شده است را به مناسبت ۲آذر(که مصادف است با سالروز درگذشت وی به سال ۱۳۶۴ در پاریس) به مخاطبین گرامی تقدیم می‌کنم و یاد این نویسنده‌ی بزرگ و مبارزه خستگی‌ناپذیر را گرامی‌می‌داریم.

منبع: https://azizi61.wordpress.com

جهان وطنی امریکایی؛ تجربه کرده‌اید؟

ژوئیه 26, 2014 بیان دیدگاه

00035زمانی که اصفهان دانشجو بودم، یک «شیکاگویی» داشتیم،(اشتباه نشود، ایشون اصفهان به دنیا اومده بود. می‌گفت اصل و تبارشون برمی‌گرده به گرجستان اما زاده و پرورده اصفهان بود اما تاکید داشت – چون طرفدار «میلتون فریدمن» و «مکتب شیکاگو» بود – خودش رو شیکاگوئی بدونه.) وقتی از ضمیر «ما» استفاده می‌کرد، منظورش «ما امریکایی‌ها» بود. مثلن اون حرف امثال «پوپر» رو اینطور بیان می‌گرد: «اگر ما رو هیروشیما و ناکازاکی بمب نمی‌ریختیم، جنگ تموم نمی‌شد.»
اون زمان فکر می‌کردم جناب اوشون متوهم تشریف دارن. «ویروس لیبرال» خونده بودم و به همون اعتبار درکی هم از سایر نسخه‌هاش داشتم، اما به واقع نمی‌دونستم شکل شدیدن عفونی این بیماری به گستردگی وجود داره. در واقع «لیبرال» رو خیلی کلاسیک می‌فهمیدم. درجاتی از آزادی و مایه‌ای از ناسیونالیسم رو در مصادیقش مندرج می‌دیدم و قس‌علهذه. حالا اما به گستردگی میشه دید که اون بیماری عفونی تا چه اندازه اپیدمیک شده. فلان کسک رو می‌بینی بی هیچ شرم و آزرمی می‌نویسه:

« آقا به این فکر کن چقدر خوبه آمریکا قدرت دنیاست. به قول …. این جهان، یک پلیس جهانی می خواد و اون هم باس آمریکا باشه. این یارو اوباما هم بالاخره دوره‌ش تموم می شه. روسیه کیه بابا؟ آمریکا بخواد مجال نمی ده به اینا. البته اگر بخواد. اون شورویش بود با اون همه اهن و تلپ دود شد رفت هوا. اینکه یک ادایی از اونه. دوره خدابیامرز ریگان رو یادت بیار دیگه».

می‌بینید؛ نه تنها امریکانوفیل بودن رو کتمان نمی‌کنند بل‌که حتا از دو جناح همواره حاکم، جنگ‌گراترین رو طلب می کنند. در واقع این‌جور مواقعی به کارکرد رسانه و سینما می توان تامل دوباره‌ای کرد. این‌ها رو حتا نمیشه با اون راه‌کار استعمار توضیح داد که «ژان پل سارتر» مطرحش کرد. یعنی این‌ها حتا «آسیمیله»(شبیه شده) به ارباب نیستند، بل‌که شاید بشه اون‌ها رو بازآفرینی انسان در هیئتی زامبی‌وار نامید. گونه‌ای پرخطر از انسان تراز امریکایی ِ شرقی. کنترل از راه دور این افراد بدون هیچ هزینه‌ای صورت می‌گیره. با این‌ها جاده های فکری به خوبی صاف میشن. دقت کردین؛ سال‌های اخیر کوبیدن «مصدق» تبدیل به یک نرم شده. همین انسان‌نماهای نوساز به بشکنی از سوی کنترل‌کننده‌اشون هر واقعیتی رو مخدوش می‌کنند. تاریخ رو از نو می‌نویسند، تاریخ رو از نو می‌سازند. این‌ها مرزهای ملی‌شون رو تا حدود مرزهای منافع امریکا تغییر دادن. ملیت امریکایی دارند حتا اگر در سرزمینی زندگی کنند که هزاران کیلومتر با امریکا فاصله داشته باشه. در این فضای دولت – ملت امریکایی، حتا حاضر نیستند فدرال باشند، خودمختاری فدرال از امریکا رو حتا برنمی‌تابند. متحد تام با مرکز هستند. این موجودات نوپدید رو نمی‌توان نادیده گرفت. باید در برابر آفتاب قرارشون داد. در برابر این‌ها، وطن مترقی‌ترینِ واژه‌هاست و مرز سرزمینی سنگر مبارزه است. دشواری مبارزه در همین مهم است؛ یک سو وطن‌‌سوزان حاکم و آن سو وطن‌فروشان در کمین، و این هردو از یک آبشخورند. هر دو در یک سوی پیکارند، ولو با دو رنگ و لعاب.

***
یاسر عزیزی
شنبه
۴ مرداد ۱۳۹۳

علی شریعتی و دو بیراهه در برابر دختران زمانه‌اش

ژوئن 23, 2014 2 دیدگاه

۲۹خرداد، سالمرگ دکتر علی شریعتی بود. همیشه مشتاق بوده‌ام در مورد او، اندیشه‌ها و نواندیشی‌های احتمالی‌اش در دل مذهب مورد علاقه‌اش و نیز خاطرات و لحظات شخصی‌ام با نوشته‌ها و سخنرانی‌هایش چیزی بنویسم. تاکنون اما هرگز چنان فرصتی که شایسته‌ی این موضوع باشد دست نداده است. حال نیز بخشی از همان فرصت دست نداده است، پس این وجیزه نه بدان قصد و نیت است. تنها مختصری است که بیشتر تاکیدش بر بخشی از وصیت‌نامه‌ی اوست که از آینده‌ی ۳تن از فرزندانش گفته است(به نظر می رسد هنگام تنظیم متن وصیت‌نامه که به پیش از سفر حج او برمی‌گردد، فرزند چهارم وی هنوز به دنیا نیامده بود) و تاکید مضاعفی است بر دیدگاهی که وی بر «بیراهه‌های» گشوده در برابر دختران زمانه‌ی خود داشت.

شریعتی اندیشمندی شیعی مذهب بود که در تمام طول حیات فکری‌اش بر آن بود از مذهب که به زعم وی تبدیل به ابزار و امکان تحمیق و استحمار به مثابه نماد تزویر شده بود و بیش از خلق، در خدمت حاکمان بر خلق قرار داشت، ایدئولوژی اعتراضی‌ای بسازد که نه فقط معطوف به حیات «عقبی»ِ مومن، بل‌که متوجه دنیای وی نیز باشد. بر آن بود مذهبی اعتراضی و انقلابی بسازد که چونان تمامی ایدئولوژی‌های زمان خود، راه را تا به غایت بنماید و بیش از آن‌که در فکر نهادسازی باشد، در اندیشه‌ی جنبش آفرینی در توده‌ها قرار گیرد. او ابایی نداشت خود را متجدد و مدرن بداند، اگرچه سودای «بازگشت به خویش» و «خویشتن خویش» در سر داشت. بیم‌ناک نبود سوسیالیستش بخوانند وقتی «ابوذر را اول سوسیالیست تاریخ» می‌دانست، حتا از تشدید زخم و کین معمول‌شده‌ی روحانیت شیعی- که وی آن‌ها را زائده‌ای برای دین و مذهب می‌دانست – نمی هراسید که بگوید؛ «افتخار می‌کنم یک مارکسیست باشم».(نقل به مضمون از یک دانشجو که در دانشگاه تهران از وی پرسیده بود نمی‌ترسید شما را مارکسیست بخوانند؟)

با این‌ اوصاف بود که شریعتی همواره و حتا تا چندی پیش، در تنگنای دو گرایش قرار داشت. گرایشی از محبان وی که با تعصب فراوان از تمامی میراث او دفاع می کردند و نیز گرایشی که به شدت با وی زاویه و حتا دشمنی داشته‌اند. این دسته‌ی دوم اما از ارتجاعی‌ترین بخش‌های حوزه‌های فقهی شیعی تا سکولارترین بخش‌های فکری جامعه‌ی ایرانی گسترده بوده‌اند. در سال‌های اخیر، نگاه‌ها و تاملات بی‌غرض‌ در پیرامون شریعتی و اندیشه‌هایش نیز به عرصه آمده‌اند، اما چنان که پیش‌تر نیز اشاره شد، این مطلب نه نگارشی در مورد شریعتی، بل‌که به طور مشخص به قضاوت نشاندن بخشی از وصیت‌نامه‌ی وی توسط خوانندگان است. پس لازم نیست در اینجا به تحلیل آرای مختلف در مورد شریعتی بپردازم و یا نظری راجع به او، اندیشه‌ها و تاثیر و میراث تاکنونش ارائه نمایم. بنا بر این با همین مختصر مقدمه و بی اطاله‌ی کلام، به سراغ این بخش می رویم که مشتاقم نظر خوانندگان را در این باره دریافت کنم. پر واضح‌ است شریعتی در آن زمان (که به اواخر دهه‌ی ۴۰ شمسی برمی‌گردد) درصدد نقد شیوه‌ی اجتماعی کردن زن در زمان پهلوی‌هاست. بنابراین جز در موارد استثنائی، دو فراورده بیشتر از چنان شکل به‌روز آوری زن نمی بیند. پرپیداست که آن‌چه شریعتی می‌گفت امروزه نیز در شکلی دیگر و ناشی از سلطه‌ی نگاه کژ و ناراست افراطیون مذهبی، در عرصه است اما نه برای فقط یک جنس. وانگهی مراد از انتخاب این سطور البته توضیح به منظور محدود کردن آزادی انتخاب افراد نیست، نقد نگرش‌هاست که خود حقی است شناخته شده. منتظر ارائه‌ی نظرات مخاطبین خواهم ماند.

یاسر عزیزی
۲شنبه
۲ تیر ۱۳۹۳
***

علی شریعتی (۱۳۱۲-۱۳۵۶)

علی شریعتی
(۱۳۱۲-۱۳۵۶)

«همه امیدم به احسان[تنها پسر شریعتی] است در درجه اول، و به دو دخترم در درجه دوم. و این که این دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آنها و اُمل بودن من است. به خاطر آن است که در شرایط کنونی جامعه ما، دختر شانس آدم حسابی شدنش بسیار کم است. که دو راه بیشتر در پیش ندارد و به تعبیر درست دو بیراهه: یکی، همچون کلاغ شوم در خانه ماندن و به قارقار کردن‌های زشت و نفرت بار احمقانه زیستن، که یعنی زن نجیب متدین؛ و یا تمام ارزشهای متعالیش در اسافل اعضایش خلاصه شدن، و عروسکی برای بازی ابله‌ها و یا کالایی برای بازار کسبه مدرن و خلاصه دستگاهی برای مصرف کالاهای سرمایه‌داری فرنگ شدن که یعنی زن روشنفکر متجدّد. و این هر دو یکی است، گرچه دو وجهه متناقض هم. اما وقتی کسی از انسان بودن خارج شود، دیگر چه فرقی دارد که یک جغد باشد یا یک چغوک. یک آفتابه شود یا یک کاغذ مستراح. مستراح شرقی گردد، یا مستراح فرنگی. و آن گاه در برابر این تنها دو بیراه‌هائی که پیش پای دختران است، سرنوشت دخترانی که از پدر محرومند تا چه حد میتواند معجزه‌آسا و زمانه شکن باشد، و کودکی تنها در این تند موج این سیل کثیفی که چنین پر قدرت به سراشیب باتلاق فرو میرود تا کجا میتواند برخلاف جریان شنا کند و مسیری دیگر را برگزیند؟

گرچه امیدوار هستم که گاه در روح‌های خارق العاده چنین اعجازی سر زده است. پروین اعتصامی از همین دبیرستان‌های دخترانه بیرون آمده [است].»

انیمیشنی به مناسبت ۱ می – el Empleo

آوریل 30, 2014 بیان دیدگاه

انیمیشنی به مناسبت ۱ می – روز جهانی گارگر – که به خوبی سلسله مراتب ستم اجتماعی را در عصر حاضر به نمایش می‌گذارد.

 


***

کارگردان: Santiago Bou Grasso
منبع: https://azizi61.wordpress.com

«بیانیه‌ی عشق»ِ بهاره هدایت

آوریل 13, 2014 بیان دیدگاه

امیرهوشنگ افتخاری راد*

بهاره هدایت در کنار همسرش

بهاره هدایت در کنار همسرش

نوشته‌ی بهاره هدایت، زندانی سیاسی که حکم ده سال به او داده شده، در خصوص ابراز عشق‌ مجددش به همسرش- بدون لاپوشانی کردن این فرض که شاید زندگی مشترک‌شان حتی برای دو ماه دوام نمی‌آورد و به متارکه رسمی منجر شود (دور باد!)- باید این نوشته را نوعی دفاعیه از عشق در روزگار خود تلقی کنیم. بهاره هدایت وقتی می‌نویسد که تلاش کرده عشق او را در بیست و دو سالگی، در بیست و سی و …….فراموش کند، اما نتوانسته و نخواسته است، حکایت از چیزی دارد که آن را استمرار می‌نامیم. استمرار و تداوم عشق البته نکته تازه‌ای نیست، آنچه بیش از حد آن برجسته کرده است، تلاش برای بی‌زمان کردن فراشدِ دوست داشتن در تقابل با تاریخ مصرف داشتن است؛ زمانی شاید چنین ایده‌ای عام‌تر بود اما امروزه به صراحت تحت بدیهیاتی چون عمر کوتاه است، همه چیز موقتی است، هر کس به خودش باید برسد و قس‌علی‌هذا، توجیهات عجیب و غریب می‌بینیم که هیچ چیز نیستند جز پیوند و حفظ موجودیّت تاریخ مصرف داشتنِ کالا با وضع موجود که مورد علاقه سرمایه‌داری و همدست آن سبک کلبی‌مسکلی بورژوایی است؛ کالاها حتی در یک نوع خاص از چنان کثرت و تنوع و نوبه نوشدن برخوردارند که خریدار را گیج می‌کنند. با افزودن یک خاصیت بسیار کوچک، خریدار را تحریک می‌کنند و تا به ارگاسم یعنی خریدکردن و طبعا جیب را خالی کردن منجر شود. همین وضع در انتخاب اشکال جفت‌گزینی دیده می‌شود و با وقاحت بیشتر. پیدا کردن دوست و همسر در سایت دوست‌یابی، چیزی نیست جز خنثی کردن زهر عشقی که به طور پیش‌بینی‌ناپذیری رخ می‌دهد. بله، چنین عشقی ویرانگر است و ماهیت دنیای امروز بر همین اصل بدیهی که یکبار زندگی نمی‌کنم پس باید بیشترین حظ را ببرم، به عبارتی ارضاشدن! برخلاف آن است. ارضاشدن همه جانبه. پس بهتر است ریسک همه چیز گرفته شود. کل وضعیت موجود را وضعیت سیاست‌زدایی بنامیم. در چنین وضعی همه ریسک‌ها از بین می‌روند، زندگی می‌شود سراسر کامیاب شدن بر اساس الگوهای از پیش امتحان شده، سبک‌ها و سبک‌های زندگی عامدانه متعدد می‌شوند، گویی قبلا نبوده و یکباره در جهان حاضر اختراع شده‌اند، جفت‌شدن‌ها هم متکثر می‌شود. این یکی نشد، آن یکی، و اصلا کل جامعه، نوعی اورژی می‌شود. بورژوازی حتی بدون تامل در خصوصیات زندگی کمونی که از قضا وجوه قابل دفاعی هم داشت، صرفا برمبنای تغیّر حال و هوای آدمی در زمانه سرعت و شتابِ همه چیزها، در زمانه محک زدن همه چیز قبل از آنکه ریق رحمت را سربکشد، بار دیگر این واقعیت غیرقابل انکار را که سرمایه‌داری بیش از پیش، هم‌دست مفهوم زن شده است، زیرا زن چیزی نیست جزآنچه نظم نمادین مردسالاری تولید و بازتولیدش می‌کند، به اثبات رسانده است. شاید در هیچ دوره‌ای تا بدین پایه زن با سرمایه‌داریِ حاضر همدست نبوده است. فردگرایی ناب که جوامع امروز دنبالش هستند، یعنی تحقق و ارضای فرد تا سرحد امکان در همه وجوهی که می‌خواهد، نیز چیزی نیست جز همان خصلت تولید کالایی؛ اما این تولید چیست؟ شعبده‌ای که سرمایه‌داری و شرکاء، با خلط کردن نبوغ و پاچه‌ورمالیدگی، فرد را گیج و منگ می‌کند. محصول این شعبده این است که هر که بهتر کارآفرینی کرد، (زبل‌تر بود) بیشتر بهره می‌برد. طرفه آنکه قبلا آدم‌های از نظر آنها تنبل، طفیلی جامعه بودند، امروزه آن را نوعی سبک زندگی می‌دانند –چون فرد دلش این را می‌خواهد- اما بهره ناچیزی می‌برد. در این وضعیت نبوغ-پاچه‌ورمالیدگی، زوکورمن وُ گیتز و فلان و بهمان ظهور می‌کنند که نمایش رقم سرمایه و رقابتشان در لیست پولدارترین، نیز نوعی سرگرمی تلقی می‌شود، البته اینها هم در یک نوسان ممکن است به خاک سیاه بنشینند یا سرمایه آنها تنها چیزی باشد که در فضای مجازی معنا دهد. سلبریتی‌ هم محصول مبارک این وضع است. نوعی کسب و کار است، قرار است زن‌های سلبریتی مردهای سلبریتی داشته باشند، آنها به اصطلاح عشق می‌ورزند، مال به مال اضافه می‌کنند؛ و تنها بخش مفرح ماجرا همان روزنامه‌های زرد هستند که شرفشان بیشتر از روزنامه‌هایی است که مدام خواننده را به عدد و رقم و آمار می‌بندند که لابد اسمش «تدلیس» است. بله، بخش مفرح همین است که خانمی پستانش را کوچک و بزرگ می‌کند، یا اصلا برمی‌دارد، بیکینی رنگی و هفت رنگ… یا دلیل سرطان کرک داگلاس، سکس اورال است، نوعی وطنی آن هم خیلی مفرح است گیرم در آئین تقدس و دین و فلان و بهمان. گویا تنها چیزی که بین‌المللی شد همین معجون نبوغ-پاچه‌ورمالیدگی بود. عشق‌های مثلثی، چارگوش، بی‌گوش، شش ضلعی و هشت ضلعی هم یکی دیگر از تبعات وضع موجود است. بورژوا بنا به این بدیهیات که روزی می‌میرد-انگار کسی بوده که زنده از این دنیا خارج شود یا قرار بوده است تا ابد زنده باشد- در کامیاب شدن همه جانبه دست به همه توجیهات می‌زند. مرتب می‌گوید می‌خواهم زندگی کنم، یکبار که بیشتر نیست، اما یادش رفته یا دقیق‌تر خودش را با وقاحت به روی مبارک نمی‌آورد که به جای اینکه این همه بر هستی‌شناسی خود تکیه کند-که می‌داند همین هستی‌شناسی هم دروغی است که او می‌گوید- باصدای بلند نمی‌گوید چرا من باید وضع موجود را ادامه دهم؟ او سرانجام با مانیفیستِ مسئولیت چیه؟ تعهد چیه؟ حتی به حرف خود، مسئولیت و تعهد ندارد، چه رسد دیگران، و حداکثر خوشبین باشیم باید بگوییم خیریه‌ها و مراکز کمک‌های بشردوستانه، چه از نوع دینی چه غیره، قرار است مسئولیت بپذیرند اما تا جایی که به امیال فرد آسیبی نرساند. خود این خیریه‌ها هم راه فرار از مالیات دادن هستند. یا خمس و زکات. وقتی این خیریه هست من چکاره هستم؟ این وضع شمای کلیِ فقدان سیاست است. فرق هم نمی‌کند کجا.

حالا بهاره هدایت، زندان سیاسی، از زندان صرفا یک نامه عاشقانه نوشته، اما نامه او چیزی نیست جز «بیانیه‌ی عشق». بهاره هدایت هم هزینه سیاست را می‌پردازند و هم هزینه عشق را.

* برگرفته از صفحه‌ی فیس‌بوک نویسنده