بایگانی

Archive for the ‘از ديگران’ Category

سرمایه‌گذاری خارجی‌ و توسعه‌نیافتگی‌ در …

ژانویه 6, 2015 بیان دیدگاه

«آندره‌ گوندرفرانک» نامی آشنا در عرصه‌ی علوم اجتماعی رادیکال است. او که از بنیانگذاران «مکتب وابستگی»(Dependency Theory) و اقتصاددانان چپ‌گرای معاصر بود متاثر از نگاه و اندیشه‌ی «پل باران» و با توجه خاص به شرایط و تاریخ امریکای لاتین به تحلیل و بررسی «توسعه و توسعه‌نیافتگی» پرداخت و بر پایه‌ی نظرات مکتب وابستگی، توسعه‌ی کشورهای مرکز و توسعه‌نیافتگی کشورهای پیرامونی را دو روی سکه‌ی عصر سرمایه‌داری می‌دانست. بر این اساس هر دو ساحت توسعه‌یافتگی و توسعه‌نیافتگی را در وابستگی متقابلی توضیح می‌داد که مادام که نظام سلطه‌ی سرمایه‌داری وجود دارد ناگزیر می‌نماید. اگرچه سیر اندیشه‌ی گوندرفرانک در چند خط نه قابل بیان است و نه قابل ایجاز، اما برای ورود به مطلب حاضر شاید همین مختصر کافی باشد. مقاله‌ی زیر که در شماره‌ی ۸۹ مهرماه ۱۳۵۱ مجله‌ی «نگین» منتشر شده بود را بنا بر امکان و صلاحیت، قدری ویرایش نموده، برخی افعال و کلمات را به شکل امروزی یا صحیح‌تری که بار اصلی را نیز در خود داشته باشد درآورده‌ام. بی آن‌که ضرورتی داشته باشد به نگاه و اندیشه‌ی گوندرفرانک تقید و تعلقی داشته باشیم، موضوع بحث و سیری که دارد همچنان تازگی و موضوعیت دارد. نقش سرمایه‌گذاری خارجی در اقتصاد کشورهای هدف که این روزها به ویژه در کشورهای عقب نگه‌داشته شده نظیر کشور ما به شدت تبلیغ و پر رنگ می‌شود را در واقعیت بی‌پرده‌اش می‌توان از این مقاله‌ی قدیمی دریافت. سرمایه‌گذاری خارجی در این توصیف موثر، در واقع همان‌ چیزی است که امروزه «برون‌سپاری شرکتیِ تولید در جنوب جهانی» خوانده می‌شود. اگر چه کسی چون «جان بلامی فاستر» در اثر اخیر خود(بحران بی‌پایان) معتقد است این برون‌سپاری در صورت سرمایه‌گذاری خارجی یکی از وجوه «امپریالیسم نو»ست، و «در دهه‌های اخیر، رشد اقتصادی جهان وابسته به تعدادی اقتصاد نوظهور در پیرامون شده است؛ این در حالی است که سهم عمده‌ی سود حاصل از تولید جهانی در مرکز سرمایه‌داری جهانی متراکم شده» است. اما این مقاله چنین خصلت و یا رویکردی را تا نیمه‌ی قرن ۱۹ ردیابی می‌کند. کوتاه سخن این که مطلب حاضر می‌تواند ولو مختصر، در گشودن چشم ما بر واقعیت‌های متلون و فریبنده‌ی اقتصادی اطراف خود موثر باشد.

یاسر عزیزی

***

 

آندره گوندرفرانک  (۱۹۲۹ - ۲۰۰۵)

آندره گوندرفرانک
(۱۹۲۹ – ۲۰۰۵)

سرمایه‌گذاری خارجی‌ و توسعه‌نیافتگی‌ در آمریکای لاتین
نویسنده:آندره گوندر فرانک (Andre Gunder Frank)
ترجمه از بابک قهرمان

الف.مسئله

مسئله‌ی کمک‌ها و سرمایه‌گذاری خارجی، بر طبق تجزیه و تحلیل‌های‌ قراردادی به این صورت مطرح می‌شود که آیا کشورهای پیشرفته، به‌عنوان یک‌ نیت خیر به کشورهای عقب‌مانده بیشتر از اینکه حالا می‌دهند بدهند یا نه. برای کشورهای عقب‌مانده، مسئله عبارت است از تعیین شرایطی که در تحت آن می‌توان‌ کمک‌ها و سرمایه‌گذاری خارجی را قبول کرد. بنابراین مطابق آنچه در حالت کلی به نظر می‌رسد مسئله نسبتا تازه است و حل آن به تصمیم کشورهای‌ دهنده و گیرنده بستگی دارد. ولی سرمایه‌گذاری خارجی جزء جدائی‌ناپذیر تغییر و تحولات جهانی سرمایه‌داری است، و بجای اینکه این‌ تحولات بر حسب تقسیمات داوطلبانه بوجود آمده باشند از روی احتیاجات‌ و تناقضات سرمایه‌داری و مقاصد تاریخی آنها بوجود آمده‌اند.

بنابراین برای فهم مسائل سرمایه‌گذاری خارجی و رابطه آن با توسعه‌ و یا عقب‌ماندگی اقتصادی آمریکای لاتین(و آفریقا و آسیا) لازم است‌ بدانیم که چگونه سرمایه‌گذاری خارجی با دیگر جنبه‌های تکامل سرمایه‌داری‌ جهانی در مراحل مختلف تاریخ مربوط می‌شده است. در این سطور ما نقش‌ سرمایه‌گذاری خارجی را در دوران تکامل مستعمره‌داری، امپریالیسم و نئوامپریالیسم بررسی می‌کنیم و پابه پای دوران‌های فوق مسئله‌ی عقب‌ماندگی آمریکای‌ لاتین را ارزیابی می‌نمائیم. مسئله سرمایه‌گذاری خارجی و تاثیر انسان در فرایندهای تاریخی با این روش روشن‌تر می‌گردد.

ب. از مستعمره‌داری تا امپریالیزم

‌ ۱- دوران ابتدائی استعمار

اصولا فتح آمریکای لاتین و به استعمار کشاندن آن در لباس اعمالی‌ صورت پذیرفت که ما امروزه آنها را سرمایه‌گذاری خارجی و کمک‌های خارجی‌ می‌نامیم. «کریستف کلمب» – فاتح آمریکا – گفته است که: «در دنیا بهترین‌ چیز طلاست…طلا می‌تواند ارواح را نیز به بهشت بفرستد…». «کورتز»(۱) فاتح مکزیک اضافه کرده است که: «اسپانیولی‌ها دچار نوعی مرض قلبی شده‌اند که علاجش با طلا میسر است». از گفته‌های «فرانسیسکان فری‌یار»(۲) است‌ که «هرجا که نقره نباشد، مذهب هم نیست». یعنی اینکه سفرهای دریائی‌ و سرمایه‌گذاری اسپانیا همراه با تجار هلندی و ایتالیائی در آمریکای لاتین، قسمتی از توسعه‌طلبی‌های سوداگرانه‌ی اسپانیا به منظور غارت منابع طبیعی‌ و انسانی(اغلب فلزات گران‌بها و کار ارزان) آمریکای لاتین و راه‌گشائی‌ بسوی توسعه‌ی کلان شهرهای(۳) کنونی است. ترکیب مناسب نقره، سرخ‌پوستان و سازمان اجتماعی قبل از کشف مراکز تمدن آمریکای لاتین(یعنی‌ مکزیک و پرو) موجب بازده بسیار زیاد سرمایه‌گذاری محدودی شد که در زمینه‌ی انتقال کالا به اروپا و بخش انسانی انجام پذیرفته بود. چون اروپا سرمایه و کارگر لازم را حتی برای تجمع ابتدائی سرمایه در اختیار نداشت، از سرمایه‌های خارجی سرخ‌پوستان آمریکای لاتین و سیاهان آفریقا استفاده برد. استفاده‌ای‌ که بر اثر آن ابتدا از هر ده نفر، هشت نفر از بین رفتند و بعد تمدن‌های چندی زوال یافتند و بالاخره عقب‌ماندگی دائمی به بار آمد.

در برزیل پرتغالی‌ها و در دریای کارائیب هلندی‌ها، انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها به علت نداشتن ترکیب مناسب نقره،کارگر و تمدن بومی مساعد مجبور شدند که از طریق سرمایه‌گذاری خارجی پایه‌ی یک اقتصاد استعماری‌ را بنیان گذارند. حتی این سرمایه بطور غیرمستقیم از مزارع و معادن‌ مستعمرات اسپانیا، از طریق بالا بردن قیمت شکر و محصولات دیگر در اروپا بدست آمد. کشورهای کلان شهری در سرزمین‌های استوائی اقتصادی کشاورزی‌ بوجود آوردند. بدین ترتیب سیاهان آفریقا در زمین‌های آمریکای‌ لاتین شکری تولید کردند که بر روی میزهای اروپائی مصرف می‌شد.

اگر اسپانیا و پرتغال آن طور که باید سود نبردند بدین علت بود که‌ آنها خود تحت انقیاد سرمایه‌گذاری خارجی هلند و انگلستان درآمدند. همان‌طور که نخست وزیر پرتغال در سال ۱۷۵۵ گفت این دو کشور بدون‌ اینکه به خود زحمت حقیقی ایجاد مستعمرات را بدهند مستعمره‌چی شدند.

«اریک ویلیامز»(۴) نخست وزیر «ترینیداد و توباگو» در کتاب خود – «سرمایه‌داری و بردگی» – ترکیب سرمایه‌گذاری خارجی و مثلث مضاعف‌ تجارت برده، شکر، عرق نیشکر، غلات، چوب و کالاهای ساخته‌شده را این‌طور تجزیه و تحلیل می‌کند:

«آنچه را که ساختن کشتی در مورد حمل ‌و نقل بردگان برای لیورپول‌ قرن هجدهم انجام داد، تولید کالاهای پنبه‌ای در مورد خرید بردگان برای‌ منچستر به انجام رسانید. اولین انگیزه‌های رشد شهر نساجی منچستر از بازار- های آفریقائی و هند غربی آمد.رشد منچستر با رشد لیورپول یعنی راه دریائی‌ منچستر به بازارها بستگی داشت. سرمایه‌ای که در لیورپول از طریق تجارت‌ برده جمع آمده بود به کار بارور ساختن منچستر گرفته شد. کالاهایی که منچستر می‌ساخت از طریق کشتی‌هایی که بردگان می‌راندند به آفریقا می‌رسید. بازار عمده‌ی خارجی لانکشایر کشتزارهای هند غربی(و بعد برزیل)بود و آفریقا. این بستگی به مثلث تجارت بود که منچستر را بوجود آورد.»

در واقع،صرف‌نظر از بعضی سرمایه‌های غیرقابل دسترس، در سه‌قرنی‌ که به سال ۱۸۰۰ ختم می‌شد، معادل یک میلیارد لیره استرلینگ یعنی بیشتر از ارزش تمام تاسیسات کارخانه‌هایی که در همین سال در اروپا با نیروی بخار کار می‌کردند، از آمریکای لاتین، آفریقا و آسیا سرمایه به مادر شهرها یا کلان شهرهای اروپا ریخته شد.(آمریکای لاتین یک دوم این سرمایه را بوجود آورده بود.) رقمی که معادل نیمی از سرمایه‌گذاری انگلستان در بخش‌ ذوب فلزات تا سال ۱۷۹۰ است. فقط در سال‌های بین ۱۷۶۰ تا ۱۷۸۰ درآمد انگلستان از هند شرقی و غربی بیش از دو برابر سرمایه‌ای بود که برای صنعت‌ در حال رشد خود در اختیار داشت.

بنابراین واضح است که از همان ابتدا انتقال سرمایه از آمریکای لاتین‌ به اروپا بود نه بالعکس. این بدان معنی است که آمریکای لاتین دارای‌ منابع یا سرمایه‌ای بوده است که از طریق سرمایه‌گذاری و تجارت خارجی به‌ اروپا رفته و بجای خود آمریکای لاتین در آنجا بکار گرفته شده است. در حقیقت‌ این فقدان سرمایه نبوده است که آمریکای لاتین را محتاج به سرمایه‌گذاری‌ خارجی کرده است، انتقال سرمایه به بیرون از آن باعث این احتیاج شده‌ است.

آمریکای لاتین تنها از طریق مالی از رابطه استعماری خود و کلان‌ شهرها زیان نبرده است، اثرات بنیانی(‌۵) محلی که هنوز بقایای آن را به چشم‌ می‌بینیم از این رابطه برخاسته‌اند.

بنابراین دومین دلیل مهم فقدان سرمایه‌ی کافی و توسعه‌نیافتگی در آمریکای لاتین، بنیان‌های اقتصادی محلی، سیاسی و اجتماعی عقب‌مانده‌ای‌ بودند که خود از تجارت و سرمایه‌گذاری خارجی نتیجه شدند و بر اثر همین‌ دو عامل هنوز باقی‌مانده‌اند. از سرمایه‌های بالقوه و باقیمانده قسمتی برای‌ تهیه‌ی مواد صادراتی به کلان شهرها به کار استخراج معادن، کشاورزی، حمل‌ و نقل و تجارت گرفته شدند و قسمتی دیگر برای وارد کردن کالاهای تجملی‌ از کلان شهرها. تنها قسمت ناچیزی از این سرمایه‌ها صرف تولید کالا برای‌ بازارهای داخلی شدند. بر اثر تجارت و سرمایه‌گذاری خارجی منافع اقتصادی‌ و سیاسی بورژوازی، بخش‌های استخراج معادن، کشاورزی و تجارت یا به قول‌ «کنودیو ولیز»(۶) سه پایه از پایه‌های کرسی اقتصادی به رویدادهای اقتصادی‌ داخلی بستگی نداشت.

تا ظهور امپریالیزم در فرایند فوق فقط دو استثنا ملاحظه شد. اول‌ سست شدن کار تجارت خارجی و سرمایه‌گذاری در دوران جنگ‌های بین‌ کلان شهرها و در دوران کسادی‌ها، مانند آنچه که در قرن هفدهم اتفاق‌ افتاد. دوم فقدان رابطه‌ی موثر بین کلان شهرها و مناطق دورافتاده‌ای که کالا صادر نمی‌کردند. بدین جهت سرمایه‌شان جمع شد و برای مصرف بازارهای‌ خود صنایعی ایجاد کردند مانند سائوپائولوی برزیل، توکامان و بعضی‌ مناطق دیگر آرژانتین، اسانسوین پاراگوئه، گوئره‌تارو و پوئبلا در مکزیک‌ و بعضی مناطق دیگر آمریکای لاتین در قرن هجدهم.

به طور خلاصه می‌توان گفت که در دوران استعمار تاریخ سرمایه‌داری، سرمایه‌گذاری خارجی وسیله‌ی غارت کردن‌های منابع، استثمار کارگران و تجارت‌های خارجی گردید. این‌ها باعث توسعه‌ی کلان شهرهای اروپائی و توسعه‌نیافتگی کشورهای آمریکای لاتین شدند.

۲- صنعتی شدن،تجارت آزاد و توسعه‌نیافتگی

تفوق اقتصادی و سیاسی بریتانیای کبیر و استقلال یافتن آمریکای لاتین‌ پس از جنگ‌های ناپلئون باعث شد که گروه‌های ذینفع از طریق فعالیت‌های‌ سه‌گانه خود، آینده آمریکای لاتین را در دست داشته باشند:

۱- آن‌هائی که‌ دست ‌اندر کار کشاورزی، استخراج معدن و تجارت بودند و در حفظ بنیان‌ اقتصادی صدور کالا و ایجاد عقب‌ماندگی می‌کوشیدند و فقط می‌خواستند که‌ دست اسپانیولی‌ها و پرتغالی‌ها را از امتیازات خود دور نگهدارند.

۲- گروههای ذینفع صنعتی و گروههای دیگری از مردم امریکای لاتین که‌ می‌خواستند اقتصاد خود را ولو ضعیف در دست داشته باشند ولی تن به تجارت‌ آزاد و سرمایه‌گذاری‌های خارجی ندهند.

۳- انگلیسی‌های فاتح و اهل صنعت‌ که وزیر امور خارجه‌شان «لرد.گانینگ»(۷) در سال ۱۸۲۴ چنین گفت: «آمریکای اسپانیا آزاد است و اگر ما کار را خراب نکنیم به آمریکای‌ انگلیس تبدیل خواهد شد». بدین وسیله عاملین اصلی و طرفین مخاصمه تعیین‌ شدند. بدین معنی که در یک طرف بورژواهای سوداگر آمریکای لاتین و تجار صنایع کلان شهرها قرار گرفتند و در طرف دیگر ناسیونالیست‌های محلی و اهل‌ صنعت آمریکای لاتین. و نتیجه همان شد که بوسیله فرایند تاریخی سیر کاپیتالیزم تعیین شده بود.

در سال ۱۸۲۴ مطابق با توصیه‌های کانینگ، انگلستان واگذار کردن‌ وام‌های کلان را به دولت‌های آمریکای لاتین که بر اثر جنگ‌های استقلال و یا بقایای حکومت‌های مستعمراتی زیربار سنگین قرض رفته بودند آغاز کرد. البته وام‌ها برای تسهیل تجارت با انگلستان واگذار شده بودند و برای‌ همین منظور حتی سرمایه‌گذاری‌ها در استخراج معادن و دیگر فعالیت‌های‌ اقتصادی انجام پذیرفت ولی زمان برای ظاهر کردن هدف اصلی هنوز مناسب‌ نبود.

«روزا لوگزامبورک»(۸) جمله‌ای از «توگان باروناوسکی» نقل می‌کند بدین مضمون که: «کشورهای آمریکای جنوبی از کجا توانستند در سال ۱۸۲۵ دو برابر سال ۱۸۲۱ کالا خریداری کنند؟ انگلیسی‌ها خود وسیله‌ی کار را فراهم کردند. وام‌هایی که در بورس لندن به جریان افتاد، به کار خریدن کالاهای‌ وارداتی رفت». همین شخص از سیموندی چنین نقل می‌کند:

«تا زمانی‌که این‌گونه تجارت دوام آورد و انگلیسی‌ها از آمریکاییان‌ لاتین خواستند که از روی لطف با پول آن‌ها از کالای‌شان مصرف کنند، صنایع انگلیس پررونق بود. در حقیقت این درآمد بیشتر نبود که موجب‌ خرید بیشتر گردید، سرمایه‌ی انگلیسی باعث بوجود آمدن این پدیده شد. بدین‌ معنی که انگلیسی‌ها خود با پول خود، کالاهای خود را خریدند و برای‌ مصرف به آمریکای لاتین گسیل داشتند.»

معلوم است که در تحت این شرایط، تجارت خارجی و سرمایه‌گذاری‌ به‌اندازه‌ی کافی به سود کلان شهرها نبود. به همین دلیل واگذاری وام‌های انگلستان‌ به آمریکای لاتین در حدود سال ۱۸۳۰ قطع شد و تاریخ قرن بعد از سرگرفته‌ نشد. زیرا فقط تجارت خارجی و بخصوص تجارت خارجی با ممالک آمریکای‌ لاتین که جنگ‌ها معادن‌شان را از کار انداخته بود و ناسیونالسیت‌هایشان به منظور حمایت صنایع خود به وضع تعرفه پرداخته بودند هیچ‌گاه هدف اصلی‌ کلان شهرها نبود.

ممکن است که در حال‌ حاضر سرمایه‌گذاری خارجی یکی از وسایل سرمایه‌داری باشد، ولی در دوران سرمایه‌داری کلان شهری(۹) این‌چنین تصور نمی‌شد. لذا قبل از اینکه تجارت و سرمایه‌گذاری خارجی بتواند نقش مهم‌ و مناسب زمان خود را بازی کند باید از وسائل دیگری استفاده می‌شد. درست‌ است که در ربع قرن بعد تجارت و سرمایه‌گذاری در وقوع رویدادها عامل‌ کم‌اهمیتی نبود، ولی این‌دو وقتی می‌توانستند با کارآیی تمام عمل کنند که‌ دیپلماسی، محاصره دریائی و جنگ‌های خارجی و داخلی به یاری آنها می‌شتافتند.

در فاصله بین ۱۸۲۵ تا ۱۸۴۵، عناصر ناسیونالیستی هنوز قادر بودند که دولت‌ها را به‌ وضع تعرفه‌های حمایتی وادار کنند. در این دوره صنعت، کشتیرانی و فعالیت‌های توسعه‌ساز دیگر هنوز چشمگیر بود. آمریکاییان‌ لاتین خود معادن مخروبه را آباد کردند و به استخراج معادن جدید پرداختند و بخش‌های کشاورزی و صدور کالاهای اولیه را خود برپا کردند. برای توسعه‌ اقتصاد داخلی و تامین کردن تقاضاهای روزافزون مواد خام خارجیان، لیبرال‌ها اصلاحات ارضی و اصلاح قانونی مهاجرت را برای بالا بردن میزان‌ کارگر و توسعه بازارهای داخلی خواستار شدند.

بورژواهای طرفدار تجارت و آنها که چشم به کلان شهرها داشتند، این اصلاحات و وضع تعرفه را به ضرر خود دیدند و با ناسیونالیست‌های ایالتی‌ و صنعت‌گرا در سالهای ۱۸۳۰ تا ۱۸۵۰ جنگیدند و موفق شدند.

قدرت‌های کلان شهرها از طریق اسلحه، محاصره دریائی و حتا‌ دخالت‌های مستقیم نظامی و برافروختن جنگ‌های جدید مانند جنگ اتحاد سه‌گانه(۱۰) علیه پاراگوئه به یاران تجاری آمریکای لاتینی خود کمک‌ کردند. تنها در این جنگ 6 نفر از هر 7 نفر مرد پاراگوئه‌ای جان خود را برای‌ دفاع از خط‌ آهن ملی و کوشش‌های توسعه‌سازانه مستقل و خودانگیخته از دست دادند.

تجارت و شمشیر از طریق حذف رقابت توسعه‌جویانه‌ی صنایع و پیروز کردن گروه‌های تجاری که چشم به خارج داشتند بر آن‌ها که چشم به داخل دوخته‌ بودند، آمریکای لاتین را برای تجارت آزاد کلان شهرها آماده ساخت. تنها در این حالت بود که تجارت آزاد می‌شد و سرمایه‌گذاری خارجی معنی می‌یافت. یک ناسیونالیست آرژانتینی آن زمان چنین می‌نویسد:

«پس از ۱۸۱۰ موازنه پرداخت‌های کشور بطور مداوم وخیم‌ بود و تجار بومی زیان‌های زیادی دیده بودند. صادرات عمده و واردات خرده، هر دو در دست بیگانگان افتاه بود. بنابراین معلوم می‌شود که باز کردن درهای‌ مملکت به زیان موازنه تمام ‌شده بود. خارجیان نه‌تنها در تجارت جای بومیان‌ را گرفته بودند، صنعت و کشاورزی نیز نصیب آنان شده بود.»(۱۱) شخص دیگری چنین می‌گوید:

«بوینس آیرس فقط برای اینکه مصرف‌کننده محصولات و مصنوعات‌ کشورهای خارج بشود خون خود را نریخت و ثروت خود را بر باد نداد. این‌ دون شأن کشوری است که طبیعت بدان ثروت‌ها داده است. اگر بگوئیم‌ که حمایت انحصار می‌آورد غلط فکر کرده‌ایم. حقیقت این است که آرژانتین‌ که برای مدت بیست سال تحت یک رژیم تجارت آزاد بوده است، به همین دلیل اکنون در دست بیگانگان افتاده است. اگر سیاست‌های حمایتی اعمال میشد تجار خارجی تفوق اقتصادی خود را از دست می‌دادند و کشور بعنوان اتخاذ اولین قدم خود در راه استقلال، شایسته‌ی تهنیت می‌گشت. دیگر ادامه تجارت‌ آزاد برای کشور ممکن نیست،چه تنها ایجاد محدودیت است که توسعه‌ صنعتی را امکان‌پذیر می‌سازد. دیگر تحمل سنگینی انحصار خارجی که‌ کوشش‌های صنعتی شدن را خفه می‌کند، ممکن نیست»(۱۲).

ولی سنگینی همچنان حس شد. «بورگین»(۱۳) به درستی در تجزیه‌ و تحلیل فدرالیزم آرژانتین می‌نویسد که:

«پس از انقلاب آرژانتین، مراکز اقتصادی از شهرهای داخلی کشور به بنادر انتقال پیدا کردند، به طوری که روز به روز بر اهمیت شهرهای ساحلی‌ افزوده و از اهمیت شهرهای داخلی کاسته شد. این طرز رشد اقتصادی موجب‌ شد که بر نابرابری‌های مزمن بین مناطق افزوده شود و عده‌ای از مناطق ثروتمند شوند تا عده‌ای دیگر فقیر گردند. بتدریج ثروت استان‌های داخلی به بوینس آیرس‌ و سایر شهرهای شرق آرژانتین روانه شد.»

اهل صنعت، میهن‌پرستان و اقتصاددانان دوراندیش برزیل، شیلی، مکزیک و سراسر آمریکای لاتین بر آنچه که از لحاظ اقتصادی داشت می‌گذشت‌ انتقادها کردند ولی فایده‌ای نداشت. سیر کاپیتالیزم جهانی و زور شمشیر، تجارت آزاد را قانون زور کرده بود. ابتدا تجارت آزاد آمد و سپس سرمایه‌گذاری خارجی.

تجارت آزاد، همان‌طور که ناسیونالیست آلمانی – «فردریک لیست»(۱۴)- گفته است، کالای اصلی صادراتی انگلستان شد. بیهوده نبود که لیبرالیزم‌ منچستر از «کاتنوپولیس»(۱۵) برخاست. این نوع لیبرالیزیم به قول «کلودیو ولیز» توسط بخش‌های استخراج معدن، کشاورزی و تجارت که از زمان مستعمره‌داری باقی‌مانده و ناسیونالیست‌های داخلی را شکست داده، برای خدمت‌ به منافع کلان شهرها به کار گرفته شده بودند مورد حمایت قرار گرفت.

تجارت آزادی که بین کلان شهرهای قدرتمند و کشورهای ضعیف‌ آمریکای لاتین برقرار شده بود موجب کسری موازنه‌ی پرداخت‌های این‌ کشورها شد. برای برطرف کردن این کسری، کلان شهرها به کشورهای‌ آمریکای لاتین سرمایه‌گذاری را پیشنهاد کردند که به توسط این کشورها پذیرفته شد. بدین سبب بود که سرِ کسیه‌ی وام‌های خارجی در سال‌های ۱۸۵۰، به‌سوی آمریکای لاتین گشوده شد. البته این وام‌ها و سرمایه‌گذاری‌ها نه‌تنها موجب برطرف کردن کسری موازنه نشدند، بلکه باعث بالا رفتن این کسری نیز شدند. در این دوره اغلبِ کلان شهرها به منظور حفظ منافع خود ۵۰ درصد از درآمد صادرات را صرف سرمایه‌گذاری می‌کردند. آمریکای لاتین در این‌ زمان به کرات دچار تورم و پائین رفتن ارزش پول خود شد. چون در نتیجه‌ این کنش‌ها و واکنش‌ها، ارزش کالاهای خام صادراتی آمریکای لاتین‌ به کلان شهرهای اروپائی کم شده و بر میزان ارزش کالاهای ساخته‌شده‌‌ی صادراتی کلان شهرها افزوده شده بود. در نتیجه بر میزان سرمایه‌ای که از آمریکای‌ لاتین به اروپا جریان داشت اضافه گشت. در خود آمریکای لاتین، تورم‌ و کاهش ارزش پول باعث منفعت تجار و مالکان و چپاول و ضرر کارگران‌ و دهقانان شد.

کاپیتالیزم صنعتی، علاوه بر باب کردن تجارت آزاد باعث شد که‌ بنیان‌های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی آمریکای لاتین بر حسب احتیاجات‌ کلان شهرهای اروپا شکل بگیرد و سرمایه‌گذاری کلان شهرها برای برطرف کردن آثار سوء تجارت آزاد وسیله‌ای شد برای عقب‌راندگی و توسعه‌نیافتگی هرچه بیشتر آمریکای لاتین.

اشارات

(1) Cortez

(2) Franciscan Friars

(3) Metropolis ،ترکیبی از Meter بمعنای مادر و Polis بمعنای کشور،شهر.این را علاوه بر کلان شهر،مادر شهر نیز می‌نامند.

(4) Williams,Eric(1944)Capitalism and Slacery, Chapel Hill,University of North Carolina Press, . Russell and Russell,New York,1964

(5) Structural

(6). Veliz,Claudio(1963)’La mesa de tres Patas›, . Desarrollo Economico(Buenos Aires)Vol.3′ . No.1-2,April-September

(7). Canning

(8). Luxemburg,Rosa(1964)The Accumulation of . Capital,New York,Monthly Review Press

(9) Metropolitan Capitalism

(01) Triple Alliance

(11) Burgin,Miron(1946)the Economic Aspects of Argentine Federatism.1820-1852.Cambridge, . U.S.A.Harnard University Press

(۱۲)همان کتاب

(۱۳)همان کتاب

(۱۴) Fredirich List

(۱۵) Cottonpolis .معنای تحت اللفظی این اسم«پنبه شهر» میشود.

منبع: https://azizi61.wordpress.com

Advertisements

مصاحبه‌ی تازه منتشر شده‌ای از محمدعلی عمویی

دسامبر 31, 2014 بیان دیدگاه

محمدعلی عمویی با هر متر و معیاری، بخشی زنده از تاریخ معاصر ماست. در کنار بیش از ۳۵ سال زندان، ۶۶ سال تجربه‌ی فعالیت سیاسی و حزبی او را در کوران رویدادهای مهم و موثر چند دهه‌ی اخیر ایران قرار داده است. پای صحبت او نشستن و از او شنیدن، یاری گرفتنی است برای بازنویسی دقیق‌تر تاریخ معاصر ایران، به ویژه تاریخ جنبش چپ. بر این اساس مصاحبه‌ی منتشر نشده‌ی جناب عمویی را به علاقه‌مندان توصیه می‌کنیم.
لازم به توضیح است که به گفته‌ی مصاحبه‌گر، این مصاحبه به سال ۸۹ یا ۹۰ صورت گرفته که در متن ارجاعی به اشتباه ۹۲ قید شده است.

مدیر وبلاگ

***

توضیح: مصاحبهٔ زیر توسط یکی از خبرنگاران ایرانی با «محمدعلی عمویی» انجام شده است، اما متأسفانه از چاپ آن خودداری کردند. تاریخ دقیق این مصاحبه معلوم نیست، اما اطلاع مشخص داریم که در سال ۹۲ انجام شده است. آن را به همهٔ هواداران و دوست‌داران حزب تودهٔ ایران تقدیم می‌کنیم.

 

محمدعلی عمویی  1307 -

محمدعلی عمویی
1307 –

مصاحبه‌گر: برخی علل شکست جنبش مارکسیستی در ایران را ناشی از محدودیت‌های سیاسی و قانونی از سوی حکومت‌ها ارزیابی می‌کنند اما جای این سؤال خالی است که شکست جنبش مارکسیستی در ایران تا چه حد به‌واسطهٔ بحران ایدئولوژیکی بوده که کمونیسم بین‌المللی را در خود فرو برده است؟

عمویی: کاش می‌توانستید مستقیماً با حزب تودهٔ ایران و دیگر جریانات چپ تماس گرفته و پاسخ را از آنان دریافت می‌کردید. اما اکنون که به من مراجعه شده به اختصار نظراتم را ارائه می‌دهم.

به عقیدهٔ من، مورد اول می‌تواند با تجربهٔ تاریخی کشور ما منطبق‌تر باشد. بی‌تردید می‌توان ایرادهای اساسی به عملکرد، تاکتیک‌ها و فعالیت‌های جنبش مارکسیستی وارد کرد که از آن جمله می‌توان به اشتباهات حزب تودهٔ ایران در روند فعالیت‌های چندین و چند ساله‌اش اشاره کرد. اشتباهاتی که سایر جریان‌های مارکسیستی در روند فعالیت و مبارزه با حکومت‌ها داشته‌اند می‌تواند عاملی برای عدم موفقیت‌شان باشد. اما شما در نظر بگیرید مادام که یک فضای نسبتاًً بازی حاکم بوده جریان‌های مارکسیستی رشد کرده‌اند، پیش رفته‌اند و سازماندهی کرده‌اند و اتفاقاً با اقبال زیادی هم چه در سطح نخبگان و چه در سطح توده مردم رو به‌رو شده‌اند.

ابتدا اجازه بدهید من این فضای نسبتاًً باز را که می‌گویم کمی بیشتر توضیح دهم تا مشخص شود در همین موقعیت‌های نسبتاً مناسب که برای فعالیت احزاب مارکسیستی فراهم بوده، با چه مشکلات و محدودیت‌هایی رو به‌رو بوده‌اند. شما در نظر بگیرید در دههٔ ۲۰، در یک فاصلهٔ کوتاه ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۷ که حزب تودهٔ ایران فعالیت علنی داشت، با چه مشکلاتی توسط چاقوکش‌های حزب سومکا، پان ایرانیست‌ها و آنچه امروز به‌عنوان لباس شخصی‌ها از آن یاد می‌شود، رو به‌رو بوده است. آن زمان حکومت با سازماندهی و سربازگیری از لمپن‌های جنوب تهران تحت عنوان لباس شخصی‌ها که بعدها به صورت شعبان بی‌مخ و نظایر اینها نمود پیدا کرد، گاه و بیگاه با قمه، چاقو، زنجیر و با انواع و اقسام سلاح‌های سرد به کلوب‌ها، تجمعات و دفتر حزب حمله می‌کردند، شیشه‌ها را می‌شکستند، کتاب‌ها را پاره می‌کردند و به‌آتش می‌کشیدند و کادرهای حزب را ضرب و شتم می‌کردند. من از این دوران به‌عنوان دوران فعالیت قانونمند و آزاد حزب تودهٔ ایران یاد می‌کنم. امکان نداشت حزب یک گردهم‌آیی داشته باشد و به‌هر مناسبتی چاقوکش‌های حزب پان ایرانیست، سومکا یا حزب آریا آن تجمع را مورد هجوم قرار ندهند.

اینجا باید این توضیح را بدهم که این احزابی که نام بردم عنوان‌شان حزب بود اما در واقع دارو دسته چاقوکش‌هایی بودند که مورد حمایت حکومت بودند و به‌جای نیروی انتظامی برای سرکوب و به‌هم زدن تجمعات مورد استفاده قرار می‌گرفتند. بعد از انقلاب نیز البته با اسم‌های دیگری همین رفتارها وجود داشت. مهم نیست برهم زنندگان حقوق مدنی جامعه با چه اسم، تظاهر و عنوانی عمل می‌کنند، بلکه مهم ماهیت حرکتی است که فعالیت آزاد احزاب و تکثر اجتماعی را بر نمی‌تابد. تازه در همین دوران، به‌علت حضور فیزیکی حزب که روزنامه و ارگانی داشت و می‌توانست نظراتش را با رعایت خیلی از مسائل اعلام کند، با اقبال زیادی مواجه شد. البته ما اشتباهاتی داشتیم. من به‌نوبهٔ خودم از اشتباهات حزب تودهٔ ایران یاد می‌کنم و می‌پذیرم، و طبیعی هم هست که یک حزب جوان و کم‌تجربه که با مهم‌ترین مسائل روز مواجه است و در حساس‌ترین نقطه جهان قرار دارد، دچار اشتباهاتی شود. به‌خاطر داشته باشید ایران یکی از کشورهای حساس از لحاظ ژئوپلتیک در منطقه بوده و هست. هم‌مرزی با اتحاد جماهیر شوروی، نزدیکی به کشور هندوستان، وجود خلیج فارس از سویی، و حضور عوامل پیدا و پنهان کشور استعمارگر انگلیس در هیأت حاکمه، و در عین حال وجود سیاستمداران کارکشته و وابسته مثل قوام‌السلطنه، سید ضیاءالدین طباطبایی، علی دشتی، منصور و دیگرانی که سیاست‌های عمومی ایران را در دست داشتند، حزب تودهٔ ایران را در مقابل ترفندهای گوناگون قرار می‌داد. در این وضعیت طبیعی بود که حزب در تاکتیک‌ها و سیاست‌گذاری‌ها دچار اشتباه شود. اما این‌ها آن چیزهایی نبود که موجب افول حرکت حزب شود.

باید یادآور شوم پاره‌ای از اشتباهات در موضع‌گیری علیه مصدق انجام شد ولی شاهد آن هستیم که حزب به‌تجربه اشتباهاتش را در می‌یابد و آن را تصحیح می‌کند. در قیام ملی ۳۰ تیر، به‌عنوان بزرگ‌ترین پشتیبان دکتر مصدق به‌میدان می‌آید و از آن موقع به‌بعد یار و یاور کابینهٔ دکتر مصدق به‌عنوان حکومت ملی ایران است. این در حالی است که در همین زمان‌ها نزدیک‌ترین یاران مصدق مثل مظفر بقایی، حسین مکی، حائری‌زاده و علی زهری از ایشان جدا می‌شوند و حتی جدایی آقای کاشانی که رابطهٔ اولیه‌اش با دکتر مصدق آنان را در موقعیت دو رهبر اصلی جنبش ملی قرار داد، خودنمایی می‌کند. حزب توانست اشتباهاتی را که در شناخت دکتر مصدق و ملیون داشت بعد از قیام ۳۰ تیر تصحیح کند.

ببینید، حزبی که از اصولی پیروی می‌کند، پای‌بند به میثاق‌های معینی است، اگر در روند سیاست‌گذاری‌هایش مرتکب خطایی بشود، تجربهٔ عملی به آن تفهیم خواهد کرد که اشتباهاتش را مورد بازبینی قرار دهد. به‌حکم تجربهٔ تاریخی، در فاصلهٔ دههٔ ۲۰ که حزب فعالیت علنی می‌کرد، و همچنین تجربهٔ سه چهار سال اولیهٔ بعد از انقلاب، و با وجود همهٔ مشکلاتی که حزب با آن مواجه بود، حزب تودهٔ ایران با اقبال گسترده مردم مواجه شد. تنها سرکوب بود که جنبش کمونیستی ایران را از میدان خارج کرد.

جنبش کمونیستی از حیث نظری شکست نخورد! کدام شکست؟ ما یک‌سری بحث‌های نظری داشتیم، یک‌سری سیاست‌گذاری‌های عملی. ما در شعبهٔ پژوهش‌های حزب روی تمام مسایل اساسی مملکت نظر و برنامه داشتیم. از قانون کار گرفته تا قراردادهای بین‌المللی و سیاست‌گذاری خارجی در شعبهٔ پژوهش حزب تودهٔ ایران بررسی شده بود، و مادامی که هنوز وجه انقلابی نظام پایدار بود، برنامه‌های لازم برای عمل پیشنهاد می‌شد. از آنجا که به اهداف اصولی انقلاب وفادار بودیم، آنچه به‌نظرمان در تعمیق دستاوردهای انقلاب می‌توانست به دولت کمک کند از همکاری با دولت مضایقه نکردیم!

مصاحبه‌گر: وقتی می‌گوییم عدم موفقیت، در واقع به‌معنی عدم قدرت‌گیری سیاسی است. سؤال را به‌شکل دیگری مطرح می‌کنم، آیا اشتباهات عملی جنبش چپ حاصل اشتباه در تئوری‌های دریافتی نبوده است؟

عمویی: خیر. به‌گمان من، اشتباه بیشتر مربوط به سیاست‌گذاری و تاکتیک‌ها، و نبود شناخت کافی از شرایط بود. نگرش و تئوری‌ها صحیح بود. ما وقتی می‌دیدیم حرکت عمدهٔ تودهٔ مردم در جهت بیرون انداختن دیکتاتوری است، ما هم با اعتقاد به اصول حقوق بنیادین حقوق سیاسی ـ مدنی، با این‌که رهبری انقلاب دردست نیروهای مذهبی بود، مردمی بودن انقلاب را تأیید کردیم. ظاهراً یک حزب کمونیستی مثل حزب تودهٔ ایران نباید رهبری انقلاب را که یک مرجع تقلید در رأس آن قرار دارد، بپذیرد، کمااینکه بعضی از جریانات چپ به‌علت چپ بودن نپذیرفتند. حزب تودهٔ ایران یک مشی اصولی داشت و بر اساس اصولش موضع‌گیری‌ها و سیاست‌گذاری‌هایش را تعیین می‌کرد. وقتی دید انقلاب سال ۵۷ اولاً متکی به تودهٔ مردم و در جهت نفی دیکتاتوری نظام شاهنشاهی است، این کاملاً با اصولش تطبیق می‌کرد؛ وقتی دید سیاست‌های ضدامپریالیستی در انقلاب دنبال می‌شود، حمایت کرد. از کجا معلوم سیاست‌های ضدامپریالیستی دارد؟ وقتی می‌بیند نظام برخاسته از انقلاب تمام قراردادهایی را که با ایالات متحده داشته، همه آن قراردادهای تحمیلی نظامی که موجب وابستگی کشور به امپریالیسم می‌شد، لغو می‌کند و از پیمان سنتو خارج می‌شود.

اینها یک سری از مسائلی است که در انطباق با نگرش اصولی حزب است و انقلاب را تأیید می‌کند. همان طوری که اشاره کردم، اتفاقاً در روند فعالیت علنی حزب بعد از انقلاب کمتر پیش آمد که اشتباه کرده باشیم؛ اشتباه بیشتر در دوران جوانی حزب در دههٔ ۲۰ بود. به‌نظر من، ما انقلاب را درست شناختیم، به‌جا حمایت کردیم و در این راستا از اصول و خط مردمی و ضد امپریالیستی امام دفاع کردیم.

مصاحبه‌گر: چگونه یک حزب مارکسیستی و کمونیستی می‌تواند ادعای خط امامی داشته باشد؟!

عمویی: اتفاقاً حزب همیشه با این سؤال مواجه بوده است. ما اصلاً نگفتیم در خط امام هستیم. خط امام جنبه‌های متفاوتی دارد، ما خط مردمی و ضدامپریالیستی امام را قبول داشتیم. حتی می‌توانم اشاره کنم به این مطلب که ما در درون حزب شاهد یک تلقی اشتباه این‌چنینی توسط اعضای خود حزب بودیم. بارها و بارها می‌دیدیم در مباحثی که در دانشگاه و جامعه بین طرفداران حزب و جوانان و دانشجویان می‌گذشت، گزارش‌هایی می‌رسید که بیان می‌شد ما طرفدار خط امام هستیم. بعد از این قضایا در حزب شعبه‌ای به‌نام «بازرسی و رسیدگی» به‌وجود آوردیم که اتفاقاً خود من مسؤولش بودم و بنا را بر این گذاشتیم که با اعزام بازرس به شبکهٔ تشکیلات حزبی، فرایند چگونگی انتقال رهنمودهای رهبری حزب به اعضا و بدنهٔ حزب را نظارت کنیم.

به‌ویژه یکی از نکاتی که دیدیم بدفهمی صورت گرفته همین مبحث خط امام و عدم تمییز آن با خط مردمی و ضدامپریالیستی امام بود. از جمله اشتباهاتی که در عرصهٔ اجرا در همین دوران و به‌علت نوعی مصلحت‌گرایی رخ داد این بود که شعار «انتقاد و اتحاد» را مطرح کردیم تا موضع‌گیری‌ها و سیاست‌گذاری‌های حزب بر آن اساس باشد، یعنی هر آنچه در جهت حفظ و تعمیق دستاوردهای انقلاب باشد آن را تأیید کنیم و متحد چنین خطی باشیم. هر جا که به این دستاوردها لطمه بزند و بر اساس آن مخالفان انقلاب و ضدانقلاب پا بگیرند، ما آن را نقد کنیم. این سیاست و موضع اتحاد و انتقاد موضع بسیار درستی بود، اما به‌درستی اجرا نشد.

این موضوع از جمله انتقادات جدی است که در همان ایام در ارگان‌های رهبری حزب مطرح بود و اکنون نیز می‌توانیم به‌کار خودمان وارد کنیم. به‌عنوان مثال، وقتی حاکمیت انقلابی به محاکمهٔ گروه‌های مخالف و نیز عوامل شاه پرداخت ما از خودمان سؤال نکردیم «این محاکمات تا چه حد انقلابی است؟ آیا مجازات‌ها با جرم‌ها تناسب داشت و حق دفاعی به متهمان داده شد؟» ما آن موقع، آن نوع محاکمات را به‌اندازهٔ کافی نقد نکردیم. فردایش خودمان به همان نوع محاکمه دچار شدیم و امروز هم شاهد آن هستیم که همهٔ کسانی که با گرفتاری‌های امروز مواجه هستند کسانی بودند که وقتی حزب تودهٔ ایران زیر ضربه قرار گرفت نه‌تنها انتقاد نکردند که حتی با صدور بیانیه آن را تأیید کردند و تبریک گفتند! با همهٔ احترامی که برای آقای سحابی قائل هستم، مشاهده کردم که ضمن مصاحبه در یکی از نشریات، اشاره کردند «رهبران حزب توده خیانت کردند!» کجا خیانت کردند و به چه کسانی خیانت کردند!؟ چرا به‌جای نقد عملکرد حزب، این‌گونه با کینه خطای قبل از سال ۱۳۳۱ را به‌صورت گناه نابخشودنی آن حزب به‌دنبال خودشان یدک می‌کشند؟ اگر آسیب‌شناسی در بین باشد باید عرض کنم که یکی از عناصری که وحدت و همکاری نیروهای مترقی را با مشکل مواجه ساخته همین عنصر کینه‌توزی و برخورد لجوجانه با یک سری از مباحث تاریخی است.

واقعیت این است که این روزها کشور ما با بحران عظیمی رو به‌رو است. دشمن تمام اطراف مملکت ما را در محاصره خود قرار داده است، حضور نظامی خطرناکی در منطقه توسط دشمن اعمال می‌شود، سیاست‌های معینی نیز در داخل کشور توسط گروهی در حال اجرا است که متأسفانه این خطر را روز به‌روز بیشتر می‌کند. اگر نیروهای مترقی و آزادی‌خواه به نظر مشترکی نرسند، و اگر حداقل ائتلافی روی یک جنبهٔ معین از وحدت شکل نگیرد، تبعات جبران‌ناپذیری متوجه کشور خواهد شد. بله، نمی‌شود در حال حاضر در تمام عرصه‌ها وحدت داشت، ولی می‌شود روی استقلال و تمامیت ارضی ایران، روی بهبود شرایط مبارزه برای ایرانی که حداقل آزادی‌ها را برای مردمش تأمین کند، وحدت را شکل داد. همه مدعی آزادی‌خواهی هستند، همه مدعی دفاع از تمامیت ارضی ایران هستند، روی این پلاتفرم می‌تواند وحدت به‌وجود آید و همگانی شود، و کمتر مطالبی گفته شود که دل‌چرکینی و تفرقه به‌وجود بیاورد. ما بیش از آنکه جاذبه ایجاد کنیم، دافعه به‌وجود می‌آوریم.

من معتقدم اگر نیروهای آزادی‌خواه این مملکت صادقانه نسبت به سرنوشت ملت ایران روی یک پلاتفرم حداقلی موافقت داشته باشند، نیروی عظیمی خواهد بود و دیری نخواهد پایید که به موفقیت دست پیدا کنند.

مصاحبه‌گر: شما فکر نمی‌کنید کوتاهی مارکسیست‌ها در دفاع از آزادی‌های دموکراتیک در قبل و بعد از انقلاب از مؤلفه‌هایی است که می‌توان آن را نتیجهٔ دیدگاه‌ها و ایدئولوژی مارکسیستی تلقی کرد؟

عمویی: خیر، اینطور نیست. من نمی‌دانم چرا اینقدر آزادی و آزادی‌خواهی را نقطهٔ مقابل مبارزه برای سوسیالیسم ارزیابی می‌کنند.

مصاحبه‌گر: برای نمونه، عملکرد حزب توده به‌عنوان یکی از تشکل‌هایی که داعیه‌دار مارکسیسم بوده این ذهنیت را به‌وجود می‌آورد.

عمویی: عملکرد حزب تودهٔ ایران چه بوده است؟ عملکرد حزب تودهٔ ایران به‌عنوان یک حزب اپوزیسیون مبارزه برای آزادی و آزادی‌خواهی بود. آیا اگر قربانی این سرکوب شده نشانهٔ این است که مخالف آزادی است؟!

مصاحبه‌گر: آیا حزب توده در تحمیل سرکوب‌ها به سایر جریان‌های چپ نقشی نداشت؟

عمویی: ابداً. حزب توده هرگز در موقعیتی نبوده که نقش سرکوب داشته باشد.

 مصاحبه‌گر: نقش تحریص و تشویق چطور؟

رفیق عمویی: تمامی جریانات سیاسی غیرحکومتی زیر فشار امنیتی بودند و یکی بعد از دیگری از عرصهٔ فعالیت علنی حذف شدند. بعضاً رفقای فدایی ما شعارهای غلطی مطرح کردند که بعداً خودشان را نقد کردند و پذیرفتند که زیاده‌روی کرده‌اند. همان موقع از دوستان فدایی ایراد گرفتیم که چرا تفنگ به‌دست گرفتید و کردستان و ترکمن صحرا را به آشوب کشاندید؟ انقلابی انجام گرفته، بیایید از موضع آگاهی‌بخشی به مردم در جهت حفظ و تعمیق دستاوردهای انقلاب گام بردارید، و خوشبختانه موفق هم شدیم. در سال ۵۹ دوستان فدایی ما آن شعارهای تند را کنار گذاشتند و از کردستان هم برگشتند. ما حتی تلاش کردیم شعلهٔ آتش جنگ در کردستان برافروخته نشود. آقای هاشمی رفسنجانی خیلی خوب در جریان امر هستند.

آن زمان، یادش به‌خیر، زنده‌یاد داریوش فروهر از طرف آقای خمینی مأموریت داشت در رابطه با کردستان اقدام کند. از آنجا که روابط بسیار نزدیک و دوستانه‌ای بین حزب و آقای فروهر برقرار بود، ما طرحی فراهم آوردیم و بخشی از مطالبات خلق کرد را در آن ملحوظ کردیم، ولی حداقل ممکن را! یعنی ما حساب کردیم چه مقدار از این مطالبات در شرایط کنونی توسط جمهوری اسلامی پذیرفته می‌شود. البته این را هم بگویم، به‌رغم این که در اطراف آقای خمینی و در درون حاکمیت جمهوری اسلامی افرادی بودند که این مقدار حقوق را برای خلق کرد قائل بودند، اما کسانی هم بودند که هیچ‌یک از خواسته‌های خلق کرد را نه می‌پذیرفتند و نه به‌رسمیت می‌شناختند.

علی‌ایحال، ما پروژه را فراهم آوردیم و من هم با آقای فروهر گفت‌وگوها را شروع کردم. گفتم ما می‌رویم کردستان و با حزب دموکرات کردستان صحبت می‌کنیم و این پروژه را با آنها نیز در میان می‌گذاریم، قانع‌شان می‌کنیم که فعلاً به این مقدار از حداقل حقوق‌شان رضایت دهند. از این طرف هم شما جمهوری اسلامی را راضی کنید تا به این ترتیب از جنگی که فقط و فقط سبب کشته شدن فرزندان خلق کرد می‌شد، جلوگیری شود. شما فکر می‌کنید چند بار ما فاصله تهران تا مهاباد را رفتیم و صحبت کردیم؟ سرانجام هیاتی از تهران مرکب از زنده یاد فروهر، آقایان سحابی و صباغیان از طرف آقای خمینی ماموریت پیدا کرد با حزب دموکرات و با نمایندگان خلق کرد صحبت کند.

در شب قبل از اعزام نمایندگان نظام، من در مهاباد با غنی بلوریان و رحمان قاسملو صحبت کردم، البته با غنی بلوریان بیشتر آشنا بودم چرا که سال ها با هم در زندان عادل آباد بودیم. رحمان قاسملو را برای اولین بار می‌دیدم ولی با اسم و نگرشش آشنایی داشتم. بالاخره قرار شد روی طرح موافقت صورت بگیرد. البته ایرادات آقای قاسملو عبارت از این بود که ما تنها نیستیم، کومله هست، شیخ عزالدین هم هست، آنها با این سطح مطالبات راضی نمی‌شوند. گفتم نمایندگی واقعی خلق کرد را حزب دموکرات کردستان با پیشینهٔ طولانی مبارزاتی دارد. در صورتی که نتواند شیخ عزالدین را راضی کند امکان راضی کردن مردم را دارد. و آنها را راضی کردیم که از برافروختن آتش جنگ و کشته شدن فرزندان خلق کرد در یک جنگ داخلی جلوگیری کنند.

اما، با کمال تاسف، هنگامی که هیأت مذاکره‌کننده مشغول گفت‌وگوها شد، آقایان تندروهای خلق کرد و شیخ عزالدین به جلسه حمله کردند و مذاکرات بی‌نتیجه پایان یافت. البته بعدها شیخ عزالدین با اعتراف به خطای صورت‌گرفته گفت: «اگر ما با انجام مذاکرات موافقت می‌کردیم، اقلاً می‌توانستیم حداقل خواسته‌های خلق کرد را تثبیت کنیم و تندروهای جمهوری اسلامی دست بالا را نمی‌گرفتند، چرا که در سپاه کسانی بودند که به‌هیچ‌وجه راضی به هیچ توافقی نبودند.»

مصاحبه‌گر: تا چه حد جنبش مارکسیستی ایران با وجود افرادی مانند احسان طبری، ایرج اسکندری، سلطان زاده، مرتضی علوی و دیگران توانست در زایش و ظرفیت‌سازی در جنبش جهانی کمونیستی نقش داشته باشد؟ در صورت عدم موفقیت دلایل آن را چه می‌دانید؟

عمویی: این آقایانی که نام بردید، یادشان گرامی، هرکدام از این افراد به‌درجات مختلف در جنبش چپ ایران نقشی داشتند و آگاهی‌شان از مارکسیسم در درجات گوناگون بود، به جز شخص طبری که مقبولیت عام داشت، نه فقط در ایران که حداقل در احزاب کمونیستی که من با دبیران اول‌شان دیدارداشتم و صحبت کردم معترف بودند به تئوریسین بودن احسان طبری و معتقد بودند ما شاگرد طبری هستیم. تألیفات طبری در کشورهایی نظیر عراق، سوریه، افغانستان، ترکیه و یونان رایج بود و مورد استفاده قرار می‌گرفت.

ولی به‌خاطر داشته باشید جنبش کمونیستی جهانی خیلی استخوان‌دارتر و بالاتر از سطح احزاب کمونیست خاورمیانه بود. همهٔ ما اطلاعات محدودی از مارکسیسم داشتیم. اگر احزاب خودمان را کمونیست اعلام می‌کردیم در واقع گرایش به این مکتب داشتیم. هدف‌ها و آرمان‌های یک نظام سوسیالیستی ما را علاقمند به مبارزه در این جهت کرده بود. ولی این‌که آگاهی ما در چه حد و سطحی بود، به‌گمان من آثار مارکسیستی به کم‌ترین مقدار ممکن مورد مطالعه قرارگرفته بود. حتی توسط رهبری این احزاب و حتی همین آقایانی که شما از آنها نام بردید، به کم‌ترین میزان اطلاعات در باره مارکسیسم وجود داشت! شما در نظر بیاورید آقای ایرج اسکندری، که یکی از پایه‌گذاران حزب تودهٔ ایران بود و حتی در فعالیت حزب کمونیست ایران با دکتر ارانی همکاری می‌کرد، در برگردان و ترجمه، فقط از یکی از آثار مارکس، یعنی کاپیتال، آن‌هم از جلد اول، فراتر نرفت! البته نسبت به مسألهٔ اقتصاد سیاسی آگاهی داشت ولی مارکسیسم فقط اقتصاد سیاسی نیست. متاسفانه تا همین الان هم ابعاد متنوع مارکس و آثار او فهمیده نشده است. امروز می‌بینیم بحران عمومی سرمایه‌داری در آمریکا بار دیگر رجعت به مارکس را در صدر برنامه‌های متفکران و پژوهشگران جهان قرار داده است. علی‌ایحال، پاسخ من به سؤال شما این است که جریان مارکسیستی ایران با بضاعت اندک خود نمی‌توانست دستاورد قابل توجهی به مجموعهٔ گنجینهٔ تئوریک جنبش چپ جهانی اضافه کند.

مصاحبه‌گر: با این توضیح، جایگاه حزب تودهٔ ایران در جنبش جهانی کمونیستی در چه وضعیتی قرار داشت؟

عمویی: حزب تودهٔ ایران همواره مورد تأیید انترناسیونال سوم بود. تمام گردهمایی‌ها همراه با دعوت‌نامه برای حزب تودهٔ ایران فرستاده می‌شد. جریان‌های دیگرمارکسیستی نیز بودند که به‌جهت عمر کوتاه یا دلایل دیگر مورد تأیید انترناسیونال نبودند. البته این جایگاه بعد از انقلاب نیز حفظ شد. به‌عنوان نمونه، در سال ۶۰ دو دعوت‌نامه هم‌زمان از حزب کمونیست فرانسه و هندوستان جهت حضور در کنگره‌های این دو حزب برای ما ارسال شد. ایام جنگ بود و خروج از کشور علاوه بر گذرنامه به مجوز خروج از نخست‌وزیری نیاز داشت. من هم به‌عنوان عضو رهبری حزب به نخست وزیری، که آن زمان آقای موسوی بود، نامه نوشتم و در آنجا اشاره کردم حضور نمایندگان حزب تودهٔ ایران در کنگره حزب کمونیست فرانسه نه‌تنها پاسخ مثبت حزب تودهٔ ایران به یک حزب برادر است بلکه برای نظام جمهوری اسلامی که تازه انقلابش به‌پیروزی رسیده و یک نظام مذهبی است بهترین معرف به‌منظور وجود آزادی بیان، عقیده و فعالیت آزادانه است. به‌نظر من، نکتهٔ این جمله را آقای موسوی به‌درستی دریافت کرد و کمتر از یک هفته، مجوزی با امضای میرحسین موسوی به من ارائه شد.

در آن موقع، در رهبری حزب قرار بر این شد که من و احسان طبری در کنگرهٔ حزب کمونیست فرانسه شرکت کنیم، پس از آن طبری به آلمان برود و کار تئوریک خود را آنجا پیگیری کند و من هم پس از شرکت در کنگرهٔ حزب کمونیست هندوستان به ایران مراجعت کنم. اما متأسفانه، هنگام حضور در ادارهٔ گذرنامه، این موضوع سرنوشت بدی پیدا کرد و توسط نهادی به‌نام اطلاعات نخست وزیری، مجوز آقای موسوی ضبط شد و با خروج ما موافقت نشد. البته بعد از این حادثه نامه‌ای به آقای موسوی نوشتم و در آنجا یادآور شدم ما نمی‌دانستیم در اینجا دو دولت فعالیت می‌کند، یک دولت رسمی که من به آن مراجعه کردم و یک دولت غیررسمی که مجوز دولت را وتو می‌کند و از خروج ما جلوگیری می‌کند. این مثال به‌خوبی روابط و جایگاه حزب تودهٔ ایران در سطح بین‌المللی و مشکلات حزب را در داخل به‌تصویر می‌کشد.

مصاحبه‌گر: در بین‌الملل دوم شاهد آن هستیم که حزب توده با فاصله‌گیری از الگوی سوسیال دموکراسی اروپای غربی، برای سازماندهی طبقهٔ کارگر و تحت تأثیر انقلاب اکتبر روسیه الگوی حزب انقلابی حرفه‌ای را مبنای مواضع خود قرار داد. تا چه حد اتخاذ این مواضع از طرف حزب با واقعیت‌های ایران سازگاری داشت؟

عمویی: واقعیت این است که حزب تودهٔ ایران از همان بدو حضورش خواستار انقلاب سوسیالیستی در ایران نبود، حتی اسم انتخابی آن، اسم حساسیت‌برانگیز کمونیست نبود . البته حزب کمونیست دارای یک پیشینه و سابقهٔ تاریخی در ایران هم بود، اما لایهٔ اندکی را در بر می‌گرفت. حزب تودهٔ ایران با ارائهٔ یک جزوه با نام «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید، و چه می‌خواهد» به ارائه برنامه پرداخت و بر این اعتقاد بود که در شرایط فعلی بدون گذار از یک دموکراسی مردمی، فضایی برای مطرح شدن جامعهٔ سوسیالیستی وجود ندارد. لذا مسألهٔ پیوستن به انترناسیونال سوم اصلاً در ایران مطرح نبود.

در انترناسیونال دوم دعوا بر سر چیزهای دیگری بود. اصلاً آنجا بحث مارکسیسم نبود. تجدیدنظر طلب‌هایی بودند که از مارکس هرچه بیشتر دور و روی‌گردان شده بودند. شما ببینید، احزاب سوسیالیست گاه و بیگاه در حاکمیت کشورهای سرمایه‌داری قرار می‌گیرند که زیر عنوان سوسیال دموکراسی، نظام سرمایه‌داری را تزئین می‌کنند. لنین به‌درستی این موضوع را تشخیص داد و به‌همین علت انترناسیونال سوم را تشکیل داد. سوسیال دموکراسی که الان در اروپای غربی هست، در سوئد پیش می‌آید، در فرانسه مدت‌ها فرانسوا میتران دنبال می‌کرد، اینها نظام سرمایه‌داری است، منتهی با عنوان سوسیال‌دموکراسی زینت‌بخش نظام سرمایه‌داری هستند. حداکثر، بهترین حالت این دولت ها، استقرار دولت رفاه است که البته بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی مرتب در حال بازپس گرفتن امتیازات اجتماعی و رفاهی هستند.

مصاحبه‌گر: طبق توضیحاتی که ارائه کردید، بنای حزب توده چه قبل از انقلاب و چه پس از انقلاب تلاش برای توافقات حداقلی با دولت‌ها و حاکمیت‌ها است . به‌بیان دیگر، اگر درست برداشت کرده باشم، حزب توده درست همان فرایندی را در ایران به‌صورت عملی دنبال می‌کند که اتفاقاً در بین‌الملل دوم احزاب کمونیست با انتقاد از آن سیاست‌ها راه جدایی از آن را پیش گرفتند. حزب نه‌تنها سیاست‌های انقلابی در پیش نگرفت بلکه با عقب‌نشینی از تشکیل شوراهای کارگری در کارخانجات، عملاً محافظه‌کارانه‌تر عمل کرد.

عمویی: نه، اصلاً این‌طور نیست. ما دقیقاً بر مبنای مشی و اصول لنینیستی این راه را انتخاب کردیم. ما به‌هیچ‌وجه گرفتار این خطا نشدیم که در ایران می‌خواهد یک انقلاب کمونیستی روی بدهد. ما هرگز جزو برنامه‌هایمان نبود که یک دولت سوسیالیستی به‌وجود بیاوریم، چه رسد که برویم حکومت کنیم. ما جامعهٔ ایران را می‌شناختیم، ما می‌دانستیم این مملکت باید دورهٔ فئودالیسم را پشت سر بگذارد. این سرمایه‌داری بوروکراتیک و کمپرادوری که زمان شاه پا گرفته بود باید حذف می‌شد. یک سری اصلاحات باید در داخل مملکت شکل می‌گرفت. در صورت پیروزی دموکراسی، آن‌گاه تازه زمینه فراهم بود که حزب مسائلش را مطرح کند و طبقهٔ کارگر متشکل شود و به‌سوی صنعتی شدن پیش برود. بدون طبقهٔ کارگر اصلاً سوسیالیسم معنا ندارد. مگر چند درصد از جامعهٔ ایران را طبقهٔ کارگر تشکیل می‌دادکه ما می‌خواستیم حکومت این طبقه را تشکیل دهیم؟ برنامهٔ ما این بود که همین طبقهٔ کارگر را متشکل کنیم، سندیکایش را به‌وجود بیاوریم، آگاهی طبقاتی‌اش را گسترش دهیم، آن‌وقت مسائل مربوط به لنینیسم مطرح شود. ما اصلاً از لنینیسم صرف‌نظر نکردیم. به‌باور ما، لنینیسم راه‌گشای همین انقلاب ملی دموکراتیک بود. به ما می‌فهماند که نیروی عمدهٔ انقلابی کدام نیرو است که با آن باید همراهی و همکاری کرد. وگرنه رودررویی چه دستاوردی می‌تواند داشته باشد؟ همهٔ جریان‌های چپ که رو در روی انقلاب قرار گرفتند دیدید یا به‌کلی شکست خوردند یا این‌که از نظراتشان عدول کردند. کما اینکه فدائیان اکثریت همین کار را کردند.

مصاحبه‌گر: با این تفاسیر، با این واقعیت مواجهیم که جنبش بین‌الملل کمونیستی تجربیات فراوانی را پشت سر گذاشته است. با این رویکرد، که نظریهٔ اصالت خود را در تجربه ثابت می‌کند، و با در نظر گرفتن فروپاشی اتحاد شوروی، درک لنین روی سازماندهی طبقهٔ کارگر با واقعیت منطبق بود یا درک رزا لوکزامبورگ؟

عمویی: رزا لوکزامبورگ بر عکس لنین یک‌سری نظرات تئوریکی داشت که هرگز به‌محک آزمایش در نیامد. مادام که حرکت روی اصول لنینیستی انجام می‌گرفت، دستاوردها عظیم و تاریخی بود. شما در نظر بگیرید انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ یک کشور عقب‌مانده تزاریستی را به چه جایگاهی رساند که توانست رقیب پیشرفته‌ترین کشور سرمایه‌داری جهان باشد. اما می‌بینیم به‌همان نسبتی که از اصول عدول کرد به فروپاشی نزدیک‌تر شد. جدایی تودهٔ مردم از حزب، کار را به‌جایی رساند که وقتی دوما را به‌گلوله بستند، احدی نیامد سینه سپر و حمایت کند. حال آن‌که این ملت همان ملتی بود که در مقابل نازیسم ایستاد و ۲۰ میلیون تلفات داد و از میهن سوسیالیستی‌اش دفاع کرد. این ملت همان ملتی بود که در استالینگراد آن قهرمانی‌ها را کرد. به‌گمان من، حزب کمونیست روسیه از محتوا خالی شده بود. چرا اتحاد جماهیر شوروی عنوان کشور شوراها راگرفت؟ لنین اعتقاد داشت تشکیلات اداری کشور باید متکی به شوراها باشد. اگر شوراها باشند، بیشترین تعداد نمایندگان خلق در مدیریت جامعه دخالت دارند. یک حزب قابلیت مدیریت جامعه را ندارد. یک حزب تعداد معینی از نخبگان، آگاه‌ترین افراد و پیشروترین نیروها را در خود سازماندهی می‌کند. اما لزوماً در شوراها نباید این‌چنین باشد. شوراها از نمایندگان مورد اعتماد مردم انتخاب می‌شوند.

به‌فرض، در روستا شورای ده تعیین می‌شود. کسانی که هم‌سنگ همان اهالی ده هستند انتخاب می‌شوند، زمین را می‌شناسند، بذر را می‌شناسند، چگونگی تقسیم اراضی را می‌شناسند و فصل کاشت و برداشت را می‌دانند. این فرایند ادامه پیدا می‌کند و در شورای شهر، استان تا شورای عالی امتداد پیدا می‌کند . ببینید چه تعداد کثیری در مدیریت جامعه دخالت دارند و این پروسه خود دموکراسی سوسیالیستی ایجاد می‌کند. حال آن‌که در شوروی این حزب بود که بر امور کشور مدیریت می‌کرد، نه شورا. در این وضعیت حزب به چیزی فراتر از مردم و خلق تبدیل می‌شود و با فسادپذیری مضاعف، ناکارآمدی را به سایر بخش‌ها تسری می‌دهد. شما اگر کتاب «خیانت به سوسیالیسم» را مطالعه کرده باشید، آنجا آمار می‌دهد که بازار سیاه چه درصدی از اقتصاد جامعه را از آن خودش کرده بود. در این وضعیت طبیعی است که فساد درون حاکمیت هم رسوخ می‌کند و مسؤول حزبی مسکو می‌شود یلتسین؛ مسؤول قسمت گرجستانش می‌شود آقای شواردنادزه. در واقع می‌بینیم که فاسدترین افراد حاکمیت حتی به ریاست جمهوری کشورهای تازه استقلال‌یافتهٔ شوروی ارتقا می‌یابند.

البته، آنچه باعث این فساد بود لنینیسم نبود. لنینیسم آثار خودش را در پیشرفت اتحاد جماهیر شوروی نشان داده بود. آن فساد نتیجهٔ حضور نیروهای محافظه‌کار و سازش‌کاری بود که تحت عنوان «اصلاحات» به درون ساختار نفوذ کرده بودند. بعد از جنگ جهانی دوم، با آن کثرت تلفات که عموماً جوانان و نیروهای فعال و داوطلب فداکاری بودند، چه نیروهایی در حزب جایگزین می‌شوند؟ خروشچف درهای حزب را باز کرد. در این فضا، فرصت طلب‌ها به هدف کسب شغل و موقعیت، فضاهای حزبی را اشغال کردند و کار را به‌جایی رساندند که آمارها از رشد فزایندهٔ اقتصاد زیرزمینی گزارش می‌دهد.

مصاحبه‌گر: اگر بپذیریم اصول تشکیلاتی بر مبنای همین خصلت طبقاتی شکل می‌گیرد، این انحرافات حاصل از خصلت غیرطبقاتی حزب از طرفی، و دوری لنینیسم از جنبش واقعی طبقه کارگر نیست؟

عمویی: گفتهٔ شما درست است. باید توجه داشت که مارکسیسم مبنای جنبش را جنبش طبقاتی می‌داند. یادش گرامی، زنده یاد مهندس بازرگان در زندان برازجان هفت ماهی پهلوی ما بود. در همان ایام کتابی نوشته بود تحت عنوان «عشق و پرستش». در این کتاب ایشان با اصول ترمودینامیک سعی در اثبات باری‌تعالی داشت. من با این قسمتش کاری نداشتم، ولی در پایان  کتاب یک بحثی را ایشان مطرح کرده که در نتیجه‌گیری بیان می‌کند مارکسیسم غیراخلاقی است، و دلیلش این است که جامعه را طبقاتی می‌بیند و وجود اختلاف طبقاتی را تأیید می‌کند، که این امر به مبارزهٔ طبقاتی منجر می‌شود. و چون جنگ یک مسأله مذمومی است، پس مارکسیسم که اختلاف طبقاتی را به‌وجود می‌آورد یک امر غیراخلاقی است. خوب، برای من خیلی عجیب بود که یک مهندس مملکت، یک فعال سیاسی، که اتفاقاً رهبر جنبش سیاسی هم هست، چنین حرفی را مطرح می‌کند! مگر این اختلاف طبقاتی را مارکس یا مارکسیسم به‌وجود آورد؟ مشاهده می‌کنید کمبود آگاهی در حوزهٔ مارکسیسم، هم برای خود مارکسیست‌ها و هم برای منتقدان آن، چه فاجعه‌های عملی و تئوریکی را به‌وجود می آورد.

اما همه می‌دانیم که طبقات وجود دارند، چه ما دوست داشته باشیم چه نه. مارکس طبقات و تضادهای ناشی از وجود این واقعیت را کشف می‌کند. بله، طبقه‌ای هست استثمارگر و طبقه‌ای هست استثمارشونده. استثمارشوندگان در فرایند آگاهی طبقاتی، مبارزه می‌کنند تا حقوقشان را به‌دست بیاورند. و در همین راستا، برای این‌که شانس پیروزی پیدا کنند، ایجاد تشکیلات از عمده وظایف این طبقه می‌شود. اصول تشکیلاتی بر مبنای همین خصلت طبقاتی و مبارزهٔ طبقاتی شکل می‌گیرد. منتها نیروهای دیگری هستند که نه از نظر خاستگاه طبقاتی، بلکه نسبت به اصالت حرکت و خواسته‌های طبقه کارگر، آگاهی پیدا می‌کنند و در مسیر اهداف او همراهی می‌کنند.

البته حزب طبقهٔ کارگر بنیانش طبقهٔ کارگر است. منتها در این زمینه توسط جریانات مختلف نظرات گوناگونی مطرح شد. بعضی معتقد بودند اکثریت حزب باید از طبقهٔ کارگر باشد، ولی عملاً دیدند در برخی جوامع طبقهٔ کارگر به‌آن اندازه‌ای که حزب بتواند اکثریت کارگر را در آن سازمان‌دهی بکند، وجود ندارد. باید این واقعیت را پذیرفت، و اتفاقاً نقطهٔ عزیمت را از همین جا آغاز کرد. تلقی مارکس پیرامون «جنبش واقعی طبقهٔ کارگر » عطف به همین کاستی‌ها و مشکلات است.

مصاحبه‌گر: آقای عمویی، ما وقتی با منطق بین‌الملل اول مواجه می‌شویم به این اصل نظام‌نامه بر می‌خوریم که اذعان می‌دارد که هرکس اصول جامعهٔ بین‌الملل کارگران {انترناسیونال اول} را بپذیرد و از آن‌ها دفاع کند واجد شرایط عضویت در آن است. اما ما می‌بینیم که شما در آسیب‌شناسی حزب کمونیست شوروی می‌گویید درهای حزب باز شد. اصلاً چرا نباید درهای حزب باز باشد تا بتواند به‌جای سازماندهی یک فرقهٔ فاسد، طبقهٔ کارگر را سازماندهی کند؟

عمویی: تعبیری که من به‌کار بردم که «درهای حزب باز شد»، منظورم این نبود که کارگران و کسانی که اصول انترناسیونال را قبول دارند آمدند، بلکه فرصت‌طلب‌ها آمدند. از آنجا که عضویت در حزب این امتیاز را داشت که شغل پردرآمد پیدا بکنند و از مزایا و امکانات برخوردار شوند، زمینه‌های فساد رشد کرد.

مصاحبه‌گر: اتفاقاً موضوع همین است که اگر ساختار حزب به‌صورتی بود که به‌جای سازمان‌دهی فرقه‌ها به سازمان‌دهی طبقه روی می‌آورد، آیا شاهد چنین فسادی بودیم؟ چرا که در صورت سازماندهی طبقه، خود طبقه در مکانیسم خود‌ترمیمی معضلات را برطرف می‌کرد؟

عمویی: مسلماً اگر حزب کمونیست احراز پست و امتیازات شغلی را از عضویت در حزب تفکیک می‌کرد، اتفاقاً رشد نیروها بر اساس معیارهای داخلی کار و حرفه می‌بود. آن وقت، فقط کسی که پای‌بند اصول بود می‌آمد. اما وقتی مزایای مادی برای عضویت در حزب منظور شود، در این‌جا فرصت‌طلب‌ها رشد می‌کنند. مضاف بر این، مکانیسم شوراها باید از تعهد حزبی منفک می‌شد. باید پذیرفت که حزب کمونیست مجموعه‌ای متشکل از آگاه‌ترین و پیشروترین نیروهای طبقهٔ کارگر است، نه خود طبقه. متأسفانه، یکی از اشکالات این بود که حزب می‌خواست به‌تنهایی، بدون دخالت طبقه کارگر و به‌جای طبقه کارگر تصمیم بگیرد.

مصاحبه‌گر: احزاب چپ ایران را با دو مؤلفه می‌توان شناخت: یکی مشی فعالیت مخفی، و دیگری تلاش‌های کودتاگرایانه و پارتیزانی؛ دو مؤلفه‌ای که اتفاقاً توسط مارکس نقد می‌شوند. از نظر شما تا چه حد این نوع نگاه در ناکارآمدی احزاب چپ تأثیر گذاشت؟

عمویی: من این اصطلاحاتی که شما به‌کار می‌برید نمی‌دانم چیست و از کجا است.

مصاحبه‌گر: حرفم را با نوع مواجهه مارکس و انگلس با «اتحادیهٔ عدالت» روشن می‌کنم. مارکس و انگلس با نقد مشی مخفی اتحادیه بر اساس تجربیات قیام دوازدهم می ۱۸۳۹، بر این اعتقادند که تلاش‌های کودتاگرانه بی‌ثمرند. اما تفکر لنینیسم این دو مؤلفه را در قالب سوسیال‌دموکراسی روسیه فرموله می‌کند. آیا پیگیری این دو مؤلفه توسط لنین انحراف از مارکسیسم و نهایتاً شکست این جنبش نیست؟

عمویی: آیا به‌غیر این شیوهٔ سازمان‌دهی، تزاریسم می‌گذاشت فعالیت داشته باشند؟

مصاحبه‌گر: یعنی شما می‌خواهید بگویید زمانی که «اتحادیهٔ عدالت» فعالیت می‌کرد فشار امنیتی وجود نداشت؟

عمویی: به‌گمان من، اصولاً فعالیت مارکس یک فعالیت نظری است. البته در مرحلهٔ انترناسیونال اول یک‌سری فعالیت‌ها بر مبنای همان تفکری که مطرح کردید شکل گرفت. در همان ایام این تجربیات با شکست مواجه شد و اتفاقاً عمرش هم کوتاه بود و از بین رفت. تنها وقتی شرایط سازمان‌دهی طبقهٔ کارگر فراهم می‌آید، این جنبش آهسته آهسته فراگیر می‌شود و در کشورهایی مثل فرانسه، انگلستان، آلمان و بلژیک احزاب کمونیست شروع به فعالیت می‌کنند.

اساساً طبقهٔ کارگر دو نوع فعالیت دارد؛ یک نوع، فعالیت صنفی است و دیگری فعالیت سیاسی. فعالیت صنفی در سندیکاها و اتحادیه‌ها، یعنی نهادهای اقتصادی‌اش، برای جنبهٔ صنفی، میزان دستمزد، میزان ساعات کار، تامین اجتماعی و قراردادهای کار شکل می‌گیرد، ولی مبارزهٔ سیاسی مسألهٔ حقوق اساسی‌اش است. چرا استثمار می‌شود، چه‌قدر با کارش ارزش خلق می‌کند و به چه میزان از آن بهره‌مند می‌شود. اینجا است که مارکس اقتصاد سیاسی را مطرح می‌کند، تئوری ارزش را مطرح می‌کند و عنوان می‌کند این نیروی کار است که با کار اجتماعاً لازم، ارزش محصول را تعیین می‌کند. سرمایهٔ ثابت، سرمایهٔ متغیر و  … را توضیح می‌دهد.

این که شما مبارزه و مبنای آن را شرایط عینی زندگی طبقهٔ کارگر عنوان می‌کنید حرف صحیحی است و اتفاقاً لنین بر همین اساس حزب سوسیال دموکراسی‌اش را تشکیل می‌دهد. به‌عنوان نمونه، در تشکیل روزنامهٔ «ایسکرا» چگونه عمل می‌کند؟ «ایسکرا» به روسی «جرقه» معنی می‌دهد و از جرقه است که شعله بر می‌خیزد. اتفاقاً لنین با آغاز حرکت‌های ابتدایی و سازمان‌دهی انتشار روزنامه «ایسکرا» آتش انقلاب را برمی‌انگیزد. به‌قول شما، حرکت از شرایط عینی مبارزه است. در این شرایط حول این روزنامه یک عده مقاله می‌نویسند، یک عده کاغذ تهیه می‌کنند، یک عده ماشین‌آلات چاپ را تهیه می‌کنند و یک عده روزنامهٔ تهیه شده را توزیع می‌کنند. مجموعهٔ همهٔ این موارد یک تشکیلاتی را به‌وجود می آورد. چون تزاریسم اجازه فعالیت نمی‌دهد، ناچار است مخفی عمل کند تا مبارزهٔ انقلابی را پیش ببرد.

مصاحبه‌گر: در خصوص فعالیت انقلابی در آنجا که به فعالیت مسلحانه بر می‌گردد، تجربهٔ تاریخی دیگری که با آن مواجهیم این است که اپوزیسیون دموکرات آلمان در فرانسه، به کمک دولت فرانسه، لژیون‌های مسلحی تشکیل داد که وظیفهٔ آنها ورود به آلمان برای سرنگونی دولت بود. مارکس و انگلس با نقد آن بخش از اتحادیهٔ کمونیست‌ها که معتقد بودند باید به این لژیون‌ها پیوست، به‌شدت با این همگرایی مخالفت می‌کنند.

عمویی: آنها اصلاً مارکسیست نبودند، بلکه آنارشیست بودند که این کار را کردند. به‌همین علت هم همواره مارکس با باکونین و کروپتکین اختلاف نظر داشت.

مصاحبه‌گر: آیا لنین فعالیت‌های این‌چنینی و خرابکارانه را فرموله نکرد؟

عمویی: اتفاقاً مارکسیسم آنارشیسم را محکوم می‌کند.

 

مصاحبه‌گر: حالا شما اسم این را می‌گذارید آنارشیسم مهم نیست. اما شما ببینید که این قضیه وقتی خودش را در قالب احزاب چپ مارکسیستی در ایران متجلی می‌کند، فعالیت‌های پارتیزانی و مخفی است که اتفاقاً اسم لنینیسم را بر پیشانی دارند.

عمویی: اساساً در دوران های مختلف، فضا دستخوش تغییرات جدی می‌شود. بعد از موفقیت انقلاب کوبا، الگوی مبارزاتی کاسترویستی و چه گوارایی در کشورهای دیکتاتور زده‌ای مثل ایران شکل می‌گیرد. وقتی فعالیت سیاسی محکوم و سرکوب می‌شود، مبارزهٔ مسلحانه شکل می‌گیرد. این مبارزه واکنشی بود به شدت سرکوب رژیم شاه و طبعاً حرکت درستی نبود. درست است که سرکوب بود و امکان فعالیت سیاسی به حداقل رسیده بود، ولی این به آن معنی نبود که مبارزان انقلابی خودشان را تبدیل به سیبل جلوی گلوله بکنند.

از جمله بحث‌هایی که با زنده‌یاد بیژن جزنی داشتیم این بود که چگونه می‌خواهید مبارزه مسلحانه را توده ای‌کنید؟ صحبت ما این بود که با گلوله نمی‌شود به مردم توضیح داد. مبارزهٔ مسلحانه آگاهی‌بخش نیست. کمااینکه دوستان سیاهکل ما وقتی آمدند دست‌شان را به‌طرف دهقان سیاهکل دراز کردند، آنها آمدند دست‌شان را گرفتند و تحویل ژاندارمری دادند. گلولهٔ اینها آگاهی‌بخش و توضیح‌دهنده نبود. اینها باید به‌زبان خود دهقان، خواسته‌های دهقان را برایش باز و شفاف می‌کردند و شکل استثمارش را برایش توضیح می‌دادند، و این امر مستلزم یک مبارزهٔ طولانی و پرحوصله بود.

حالا همین مورد سیاهکل را مقایسه کنید با نوع مواجهه و مبارزهٔ انقلابیون «سیِرا ماسترا» در کوبا. همین مبارزان وقتی در محاصرهٔ ارتش باتیستا بودند تمام تدارکات غذایی و تسلیحاتی‌شان توسط کارگران مزارع نیشکر انجام می‌گرفت. یعنی آنقدر اینها آگاهی پیدا کرده بودند که تن به خطر می‌دادند و اسلحه، گلوله و غذای انقلابیون را تأمین می‌کردند. کجای این آگاهی در ایران بود؟ کجا این فعالیت فرهنگی و آگاهی‌بخش انجام گرفته بود؟ چرا در ایران یک عده جوان صرفاً فداکار می روند در سیاهکل جان‌شان را فدا می‌کنند، شجاعت هم نشان می‌دهند، اما قبل از آن هیچ‌گونه آگاهی‌بخشی انجام نمی‌گیرد و کار به‌جایی می‌رسد که خود روستاییان مبارزان را تحویل ژاندارمری می‌دهند؟

مصاحبه‌گر: آیا این مشکلات به‌این دلیل نبود که نقطهٔ عزیمت اینها نظریه بود نه جنبش واقعی طبقه کارگر؟ اما شاهد هستیم وقتی این جریانات از عرصهٔ واقعیت عزیمت می‌کنند و مبنای‌شان واقعیت جامعه است، دستاورد هم دارند. من‌باب مثال، در دی ماه سال ۱۳۳۷ یک هزار دانش آموز در اعتراض به سیاست حداقل نمرهٔ قبولی دست به اعتراض می‌زنند و اتفاقاً شعار «مرگ بر شاه» هم از طرف جمعیت شنیده می‌شود. گروه‌های چپ در ایران عملاً نقطهٔ عزیمت‌شان حداقل حقوق کارگرها، کاهش ساعت کار، بیمه و … نیست. آنها از ایدئولوژی به طبقهٔ کارگر می‌رسند، اما وقتی صحبت از سازماندهی طبقهٔ کارگر می‌شود می‌بینیم تعداد کارگرهای حزب پیشاهنگ طبقهٔ کارگر از تعداد انگشتان دست در این احزاب کمتر است.

عمویی: طبیعی است. این دوستان یک‌سری جوانان آرمان‌خواهی بودند که اثرات جنبش مسلحانهٔ آمریکای لاتین تأثیرات فراوانی روی‌شان گذاشته بود. این شکل مبارزه قبل از آنکه مبارزهٔ طبقاتی باشد جان‌بازی با هدف ضدیت با دیکتاتوری بود. شما به‌درستی اشاره کردید که ترکیب طبقاتی این جریانات اساساً بیان‌گر یک حرکت طبقاتی نیست. بیشتر جوانان متعلق به خانواده‌های میان‌حال هستند که از یک آرمان والایی متأثر شدند و فکر کردند صرفاً با فداکاری خودشان و با آرمان‌خواهی می‌توانند به اهدافی برسند. اما بدون خود طبقهٔ کارگر، بدون آگاهی طبقاتی طبقهٔ کارگر، و بدون تشکیلات طبقهٔ کارگر هیچ‌گونه حرکت سازمان‌یافته و نتیجه‌بخش نمی‌تواند ایجاد شود. بله چنین کاستی‌هایی در جنبش چپ ایران وجود داشته که یک مقدارش، همان‌گونه که گفتم، ریشه در ترکیب طبقاتی جامعهٔ ایران دارد. ایران یک کشور صنعتی نبود. شما به حالا نگاه نکنید که «ایران خودرو» پیدا شده، تأسیسات صنعتی پیدا شده. شما ببینید در دههٔ ۲۰ چه تعداد کارگر در ایران وجود داشت. حتی در دهه‌های ۴۰ و ۵۰ این تعداد هنوز قابل ملاحظه نبود. اما به‌هر حال این آگاهی‌ها در نقاط مختلف ایجاد شد. کسانی به یک آگاهی معینی دست یافتند و حرکتی را آغاز کردند. اگرچه با شکست رو به‌رو شدند، اما عملکرد و فداکاری‌های صورت‌گرفته قسمت مهمی از تجربهٔ تاریخی ملت ما را تشکیل می‌دهد. کمااینکه همین امروز هم هنوز حاملین این اندیشه از گذشته حضور دارند و همچنان با همان نظرات و عقاید، پای‌بندی خود را به مبارزه برای رهایی طبقهٔ کارگر نشان می‌دهند.

اما تا آنجا که سؤال شما مربوط به حزب تودهٔ ایران است، ما نسبت به جنبش طبقهٔ کارگر توجه کافی داشتیم. حزب تلاش در جهت تشکل طبقاتی آنان چه در نهاد صنفی و چه در نهاد سیاسی داشت. تا جای ممکن آگاهی آنان را نسبت به طبقه خود و طبقه استثمارگر بالا برد. نماد بیرونی این آگاهی در دههٔ ۲۰ اعتصاب‌های عظیم کارگری، از جمله اعتصاب مشهور کارگران شرکت نفت ایران و انگلیس و نیز فعالیت‌های سندیکایی آنان در شورای متحدهٔ کارگران ایران بود. سرکوب مکرر حزب تودهٔ ایران گرچه تداوم فعالیت ملموس را دشوار، بلکه ناممکن کرده است، اما وجود طبقهٔ کارگر، عینیت ستم و مبارزهٔ طبقاتی زحمت‌کشان، به‌رغم همه محدودیت‌ها، در مراکز تولیدی به‌طور روزافزونی خود را نشان می‌دهد و به‌یقین هرگاه فضای سرکوب اندکی فروکش کند به‌وضوح شاهد تحزب و مبارزهٔ گستردهٔ تشکیلاتی کارگران کشورمان خواهیم بود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برگرفته از تارنمای مشعل

شعر بلند اسماعیل/ رضا براهنی – برای دانلود

ژوئن 10, 2014 بیان دیدگاه
اسماعیل(یک شعر بلند) ۱۳۶۶

اسماعیل(یک شعر بلند)
۱۳۶۶

روزگار شاعری رضا براهنی با بلندترین شعرش( اسماعیل) برای این قلم به نقطه‌ی پایان رسید. نماز میت بر جنازه‌ی آن شاعر چهار گوشه‌ی جان و دل هر دوست‌دار شعری شاید همان موخره‌ی معروف بر دفتر «خطاب به پروانه‌ها» باشد. همان‌جا که از سر بی‌تابیِ دم زا(براهنی شعر پست‌مدرن را آبستن بود، همان زبان‌پریشی پریشان احوالی که همیشه بر آن بوده‌ام تحقق وعده‌ی براهنی بود که خوش داشت روزی انتقامش را از زبان فارسی بگیرد.) چنین عنوانی را برگزید؛ «چرا دیگر شاعر نیمایی نیستم؟».

براهنی در اسماعیل، از همان سطرهای اول رنگ خودش را بر رشته‌های احساس خواننده می‌پاشد. این نقش چنان موثر بوده‌ است که تا هنوز و شاید همیشه، نام براهنی بیش از شاعری که خودش باشد، شعری را تداعی می‌کند که همان «اسماعیل شاهرودی» باشد. «اسماعیل شاهرودی» همان کسی است که به گمان براهنی شعرتر از شعرهای خود بود و شاید همین پرمایگی احساسی او بود که شعر بلند «اسماعیل» را چنین قاطعانه بر دل می‌نشاند. بعد از چند سطر ابتدایی این شعر بلند که از نظر خوانندگان می‌گذرد، متن کامل این اثر را برای بارگیری(دانلود) دوستان قرار می‌دهیم.

تذکر: این چند کلام نخستین صرفن نظرات مدیر وبلاگ( یاسر عزیزی) است و می‌تواند مورد قبول برخی واقع نشود. آنچه مهم است این شعر بلند است که پس از سال‌ها، هنوز دل‌انگیز و موثر است.

***

قسم به چشم هاي سُرخت اسماعیل عزیزم
که آفتاب، روزي، بهتر ازآن روزي که تو مُردي خواهد تابید.

قسم به موهاي سفیدت که مدتی هم سرخ بودند
که آفتاب روزي که آفتاب روزي که آفتاب روزي
بهتر از آن روزي که تو مُردي خواهد تابید.

اي آشناي من در باغ هاي بنفش جنون و بوسه!
اي دراز کشیده بر روي تختخواب فنري بیمارستان«مهرگان»!
اي آزادي خوان فقیر بر روي پله هاي مهربان!
اي اشک هاي تنهاي سپرده به نسیم باد تیمارستان!
اي شاعرتر از شعرهاي خود و شعرهاي ما!
اي تباه شده در دانشگاه، در مدارس، در کافه‌ها، میخانه‌ها
و در محبت زن و فرزند و دوستان نمک نشناسی چون ما!
اي امیدوار به این خیال که زمانی«چرچیل» در خیابان «استالین»
ظهور خواهد کرد
و « رفقايت» براي معالجه ي شاش بندت تو را به « مسکو » خواهند
فرستاد!

اي متناقض ابدي! عاشق«استالین»،«دوگل»، «آل احمد»، «هوشی مینه» زنی رنگین چشم، و «سیاوش کسرایی» با هم!
اي که در تیمارستان هاي تهران، خواب بیمارستان هاي سواحل
«کریمه» را می دیدي!

اي که می خواستی پسرت را به شوروي بفرستی به جایش به آمریکا فرستادي!
اي که از خانه ي اجار ه اي ات در«امیرآباد» خواب جایزه‌ي «لنین» را می دیدي!

از پله هاي گران قیمت تیمارستانی خصوصی که حقوق تقاعدت را بالا می کشید
صلاي آزادي در می دادي!
و گمان می کردي «ب» از قماش «کاسترو»ست و «ك»از کرباس «لنین»!

اي متناقض ابدي! که سادگی روحت به پیچیدگی همه ي عقایدت می چربید
و سادگی ات کندوي عسلی بود که انگار فقط یک ملکه داشت
و زنبورهاي دیگرش نبودند!

اي مثل باغی از درختان گردو در ذهن کودکان ساده‌ي شعر!
اي اسماعیل!
اي ایستاده در صف آزمایشگاه هاي شهر، با شیشه اي بلند در دست
و جنگلی از تصاویر رنگین بر سر!
اي خوابگرد شرق و غرب!
اي خیانت شده!
اي بی حافظه شده پس از نوبت ها شوك برقی!
اي ناشتاي عشق!
اي آشناي من در باغ هاي بنفش جنون و بوسه!

دکمه هاي نیمه سیاه و نیمه قهو ه اي پستان هاي ورم کرده ات بوي بوسیدن می دهند
دو شانه ي برهنه ات به دو غول یک چشم می مانند که از پشت پوست مرده جهان را می نگرند.

تماشا می کنی
نمی توانی حرف بزنی، به جاي حرف زدن بوسه میزنی
بلند نشو از رختخوابت، بلند نشو اسماعیل!
حرف که می زنی
گریه ام می گیرد که چرا حرف نمی توانی بزنی.

اي بهار فقید کلمات بر گلستان مخدوشی از دهانی افسرده
اي اسماعیل!
بلند نشو از رختخوابت!

اي هم سن شاه، معاصر اختناق، اي شهروند شکنجه!
اي گنجشک در بدر در خانه هاي اجاره اي!
اي پسر واقعی «ابراهیم» و«نیما»با هم
اي بی خانه، اي بی آسمان، اي بی سقف، اي بی زمین!

اي سایه نشین تنگ دست این عصر تنگ دل
اي شاعر نسلی تهی دست
گورت کجاست تا که به مدد عشق تو را از اعماق آن بیرون کشم؟

اي اسماعیل!
اي برادر من!
بلند نشو از رختخوابت!

یادت صبحانه اي است که در روز اول انقلاب خوردم
خاطره ي مرگت،
آب غسلی است که شهیدي سوراخ سوراخ شده در انقلاب را دادم.

بلند نشو از رختخوابت!

اي که واژه ها را هم یک یک و هم دسته دسته فراموش کردي،
تو را به خدا، بلند نشو از رختخوابت!

-مثل آسمانی که پرندگانش را فوج به فوج فراموش می کند
مثل شبی که ستارگانش را فراموش می کند-

بلند نشو از رختخوابت!

اي پدر زخمی پرندگان گریان آسمان ایران!
اي شعر خوان جوان سی سال پیش براي کارگران!
-وقتی که باید از آ نها امضاء می گرفتی که شعرت را می فهمند،
که شعري هست که کارگران هم می فهمند-

اي تبعید شده از شانه ي سوخته ي کویر به روسپی خانه تهران!
تهران، تو را، پیش از آن که بمیري به گوري گمنام بدل کرد.

بلند نشو از رختخوابت،
اما به من بگو: گورت کجاست تا ابریشمی از کلمات بر آن بریزم!

مرده باد شاعري که راز سنگر و ستاره را نداند!
زنده باشی تو که این راز را می دانستی!
و از وراي سینه اي سفید که بر آن خیل حوریان خفته بودند
چشم هاي مورب آهوان باکره را شیر می دادي.

اي نهان گشته از چشم منِ بی یار!
اي تنها مردي که جنون«اوفیلیا»ي «هملت» را داشتی!
اي غرقه در مرداب هاي ساکت، در برگ هاي پائیز، در شبه جزایر متروك، در بهمن هاي فروریخته، در دریاچه هاي نمک، در تپه هاي طاسیده، در آشیانه هاي پرنده، در آسمان‌هاي بی ستاره، در خورشیدهاي بی مدار، در مهتابی هاي مشرف به خالی، در کوچه هاي تهی از قدم هاي عاشق!
به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید!

مرده باد شاعري که راز نیزه و خون را نداند!
زنده باشی تو که راز سنگر و ستاره را هم می دانستی!

[ نخستین بار که تو را دیدم، گُمت کردم؛ باز دیدمت، باز گمت کردم؛ وقتی یافتمت دیوانه بودي. شعر، شعر، شعر می خواندي؛ شعرها را دوباره می خواندي، و با یک قیچی تیز و بلند، دنبال حنجره ي یک غول می گشتی. هرگز معلوم نشد که چرا می خواستی «رؤیایی »را چاقو بزنی. شاید می خواستی بدانی « رؤیا »چه معنی می دهد. و یک بار هم به زنی « فاحشه » گفتی، خانم بفرمائید، من اینکاره نیستم. یک بار هم می خواستی از دهنه ي یک توپ منفجرشوي، چرا که زنی را که خودکشی کرده بود از مسافر خانه بیرون کشیده بودند و باران روي صورتش می ریخت و تو می گفتی، نمیر! نمیر! و زن؟ ساعت ها قبل مرده بود. و بعد مرا به بیماران دیگر تیمارستان معرفی می کردي. من و«سیمین دانشور» را به خواستگاري زنی رنگین چشم فرستادي که در تیمارستان عاشقش شده بودي. «ساعدي»می گفت، دو دیوانه؟ که چی؟ و انگار ما همه عاقل بودیم ! – و آن شب اي بدعت گزار زبان پریشی شاعران عالم!- به گوش آن زن رنگین چشم چه می خواندي؟ دلداده ي هاج و واج موهاي  سرخت را تماشا می کرد. آیا او زنده است تا سراغ حال عاشقانه ي چهره ي تو را از رنگ نگاه او بگیرم؟ و یک بار هم گفتی «زهري» مرد خوبی است و یک نفر پرسید، شاعر خوبی هم هست؟ و تو به سکسکه افتادي و من باز گمت کردم، باز یافتمت. مسلول بودي؟ دیوانه بودي؟ سکته کرده بودي؟ از هند برگشته بودي و من و تو و دخترم و پسرت، رفتیم، «دربند» یا «درکه». و باهم عکس گرفتیم. عکس ها افسرده اند اسماعیل!، انگار چشم هاي زمان بر آنها گریسته اند! عکس هاي بعد از مرگ هستند اسماعیل! انگار عکس هایی هستند در دست مادرهاي پسر مرده. به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید! به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید! به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید!]

مرده باد شاعري که راز عشق و مرگ را نداند!
زنده باشی تو که راز نیزه و خون را هم می دانستی!

***

برای دانلود متن کامل اثر « اینجا » را کلیک کنید.

به‌آذین؛ در یاد و از نگاه هوشنگ ابتهاج

۱۲۹۳ - ۱۳۸۵

محمود اعتمادزاده(به‌آذین) ۱۲۹۳ – ۱۳۸۵

چهارشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۸۵، «محمود اعتمادزاده(به‌آذین)*» چشمانش را به روی هستی بست تا در میراث ادبی و هنری ماندگارش جاودانه شود. قلب دردمند خالق آثاری چون؛ پراکنده(۱۳۲۳)، بسوی مردم(۱۳۲۷)، خانواده‌ی امین زادگان(رُمان ناتمام)، دختر رعیت(۱۳۳۰)، نقش پرند(۱۳۳۴)،  مُهره‌ی مار(۱۳۴۴)،  قالی ایران(۱۳۴۴)،  گفتار در آزادی(۱۳۴۷)، شهر خدا(۱۳۴۹)، مهمان این آقایان(۱۳۵۰، چاپ ۱۹۷۵، کُلن، آلمان)، از آن سوی دیوار(۱۳۵۱)،  کاوه(نمایشنامه، ۱۳۵۵)،  بار دیگر و این بار…(۱۳۷۰، انتشار: ۱۳۸۸)، از هر دری…(۱۳۷۱ و ۱۳۷۲)، مانگدیم و خورشیدچهر، بر دریاکنار مثنوی و دید و دریافت(۱۳۷۷) و نامه هائی به پسر(۱۳۸۲)، نیز مترجم چیره‌دست مجموعه‌ای از شاهکارهای ادبی جهان نظیر ۴ اثر «انوره دو بالزاک» با عنوان‌های «بابا گوریو»، «زنبق درّه»، «چرم ساغری» و «دخترعمو بت»، ۳ اثر مهم «رومن رولان» با عناوین «ژان کریستف»، «جان شیفته» و «سفر درونی»، و آثار ماندگاری از «میخائیل شولوخوف» هم‌چون «زمین نوآباد» و «دُنِ آرام» در کنار آثاری از «شکسپیر»، «برتولت برشت»، گوته و … در چنین روزی دست از تپیدن کشید. به همین مناسبت و در سالروز فقدان آن شخصیت موثر و ارزشمند فرهنگ این سرزمین، بخش‌هایی از خاطرات و نظرات «هوشنگ‌ ابتهاح» – از دوستان نزدیک سالیان دراز به‌آذین – که در مجموعه‌ی خاطرات منتشر شده از وی(پیر پرنیان اندیش) آمده است را با خوانندگان به اشتراک می‌گذاریم.

ــــــــــــــــــــــــــ

با آقای به‌آذین از کی آشنا شدید؟

– خیلی قدیم. به‌آذین با خاله‌ی من –مادر گلچین معانی- و خانم ایشون با دخترخاله‌ی من رفت و اومد خانوادگی داشتن. یه مدت زیادی هم تو خیابون عین‌الدوله،ایران، کوچه‌ی زارع‌نژاد همسایه‌ی خاله‌ام بودن. من از سال ۱۳۲۵ با به‌آذین آشنا شدم. دوازده – سیزده سال هم از من بزرگتر بود.

اون موقع هم آقای به‌آذین فعالیت ادبی داشت؟

بله، دختر رعیّت رو همون موقع‌ها نوشته.

شما خیلی جوون بودید که ایشونو دیدین، آیا تاثیری هم تو نگاه شما به ادبیات داشت؟

نه، اصلا… من خیلی بعد فهمیدم که به‌آذین شعر هم می‌گه.

به آذین درباره‌ی سیاست با شما صحبت می‌کرد؟

در روزهای اول آشنایی نه … ولی بعدها ما اندیشه‌های مشترک داشتیم و این پوشیده نبود.

به‌آذین دوست [مرتضی]کیوان هم بود؟

فکر نکنم، نه، حتی شاید کیوانو ندیده باشه.

به‌آذین چطور آدمی بود؟

خیلی آدم خوش‌ قلبی بود. آدم صادقی بود. تو «از هر دری»** می‌بینید که گاهی خودشو افشا می‌کنه. خیلی آدم خودداری بود… از درون خیلی غمگین و از بیرون ظاهرا خیلی خشک؛ یعنی اون غمش رو زیر یک نقاب خشکی و خشونت مخفی می‌کرد. یه روز همینو بهش گفتم. گفت خوب منو شناختی(لبخند رنگ پریده‌ای می‌زند) بعد من گفتم: این تفرعنی که دیگران در شما می‌بینند …، حرفمو قطع کرد و گفت: من هیچ وقت متفرعن نبودم، گفتم: نه، من این لغتو با دقت به کار نبردم، این خشکی و سختی که نشون می‌دین… ولی خب، اگه به‌آذین رو نمی‌شناختید خیال می‌کردید یه فرعونه. خیلی از آدم‌ها، حتی آدم‌های هم‌مسلک به‌آذین، ازش بدشون می‌اومد. می‌گفتند این بابا کیه؟ چرا این‌قدر از خود راضیه؟ چقدر یک‌دنده و خشکه، ولی در واقع این‌طور نبود.

به دیگران بی‌احترامی می‌کرد؟

بی‌احترامی نمی‌کرد ولی بی‌اعتنایی می‌کرد. تخصص داشت در رنجوندن آدم‌ها. کافی بود از شما خوشش نیاد. اون‌وقت مثلا ازش می‌پرسیدین آقای به‌آذین! حالتون چطوره؟ می‌گفت: حا من به شما چه ربطی داره؟ روحیه‌اش این‌طور بود…

حتی گاهی شوخی‌هاش هم خشن بود. یادمه یه بار عده‌ای از دوستامو برای شام دعوت کرده بودیم. تازه آلما زنم شده بود و شام خوراک اردک درست کرده بود. به‌آذین سر شام بهش گفت: خانوم! این حیوون زبون بسته وقتی زنده بود گوشتش نرم‌تر بود، شما چی‌کار کردین که گوشتش این‌طور سفت شده؟ بی‌چاره آلما تا مدتی ناراحت بود.

آقای به‌آذین کم حرف بود؟

اگه نمی‌خواست حرف بزنه، یک کلمه نمی‌گفت ولی جایی که لازم بود مفصل هم صحبت می‌کرد. ولی خیلی خجالتی بود.

استبداد رای هم داشت؟

نه. ولی روی عقایدش خیلی راسخ بود و با استحکام و استدلال از عقایدش دفاع می‌کرد. حرف خودشو می‌زد. چون آدم متین و سنگین و باسوادی بود همه بهش احترام می‌ذاشتن. حتی مخالفانش.

فرمودید آقای به‌آذین در درون خودش آدم غمگینی بود. شما سال‌ها با ایشون معاشر بودین، دلیل غمگینی آقای به‌آذین رو چی می‌دونین؟

هر آدمی که تفکر داره، غمگینه. هر آدمی که به سرنوشت جهان و انسان فکر می‌کنه غمگینه. برای این‌که انسان همیشه تنهایی خودشو در جهانی که همه می‌‌خوان برن برای خودشون بچرن، حس می‌کن… شما به وسعت زمین و آسمان توجه کنید و بعد ببینید انسان چقدر تنهاست. حالا البته بعضی از این تنهایی یک استنتاج شبه‌فلسفی ِ بدبینانه‌ی شبه فاشیستی می‌کنن؛ یعنی به دیگران به عنوان دشمن و غیر نگاه می‌کنند… به هر حال دو راه وجود داره برای آدم‌ها؛ یکی راه تفرقه و نفرت و دیگری راه مهربانی و عشق.

آقای به‌آذین کدوم راه رو انتخاب کرده بود؟

به‌آذین از آدم‌هایی بود که در قلبش عمیقا آدم‌ها رو دوست داشت و هستی رو دوست داشت. با این‌که همه‌ی عمر در سختی زندگی کرد، خیلی سخت زندگی کرد… دیروز یه نکته رو به شفیعی[محمدرضا شفیعی کدکنی] گفتم، گفت: وای!… این خونه‌ای که به‌آذین در آریاشهر توش بود، من تازه فهمیدم رهنی بوده. من خیال می‌کردم خریدن این خونه رو. شفیعی وقتی شنید خیلی ناراحت شد. می‌دونید دیگه. شفیعی همیشه از به‌آذین به عنوان مرد بزرگ بزرگوار عظیم‌الشان اسم می‌بره… یادمه اون موقعی که به‌آذین تو خیابون عین‌الدوله، خونه‌اش بود، یه بالاخونه‌ای بود و ما می‌رفتیم خونه‌اش و گاهی تا یک و دو بعد از نصفه شب می‌نشستیم و نمی‌دونستیم زن و بچه‌اش منتظرن که ما بریم و اونا بیان تو همین اتاقی که ما نشستیم، رختخوابشونو پهن کنند و بخوابن. دود از سرم بلند شد وقتی این مسئله رو فهمیدم.

نفس عمیقی می‌کشد و غمگنانه می‌گوید:

فقری که به‌آذین کشید کمتر کسی کشید… خانوم به‌آذین از اقوام نزدیک اون چهاردهی‌هاست که از مالکان بزرگ لاهیجان بودن. به‌آذین رابطه‌ی خودشو با خواهرها و برادرهای خودش قطع کرد.

چرا؟

برای این‌که یکی‌شون سرهنگ بود، یکی‌شون مدیر بود. البته شغل‌های معمولی داشتند. اون زاهدوارگی عجیب و غریب به‌آذین رو نداشتند. بعد به‌آذین از اقدس خانوم[همسرش] هم خواسته بود که با خانواده‌اش رابطه نداشته باشه چون اونا به قول به‌آذین مرتجع بودن، مالک بودن و از این حرفا. واقعا به‌آذین با اعتقاد زندگی کرد. حالا این‌که این اعتقاد درست یا نادرسته بحث دیگه‌ایه.

ظاهرن یه روزی دیگه به تنگ اومده و برای نون شبشون هم محتاج شدن. نشسته با خودش حساب کرده که خب من خواستم این‌طوری زندگی کنم، زن و بچه‌ام چه گناهی کردن؛ من اگه نباشم اینا به طور طبیعی برمی‌گردن به خانواده‌شون و در نتیجه تصمیم می‌گیره خودشو بکشه. بعد بچه‌ها رو می‌فرسته بیرون که برن پارک و بعد وصیتشو می‌نویسه و سفره رو پهن می‌کنه و لگن میاره و می‌شینه و تیغ ریش‌تراشو آماده می‌کنه که رگشو بزنه. در همین لحظه زنگ می‌زنن، مردد می‌شه که چی‌کار کنه. زنگ دوم و سوم؛ می‌ره درو باز می‌کنه که می‌بینه آقای آل رسول از انتشارات نیل اومده که بهش پیشنهاد ترجمه رمان ژان کریستف رو می‌کنه و یه پولی بهش میده…

آقای به‌آذین تو از هر دری به قضیه‌ی خودکشی اشاره نمی‌کنه ولی به قضیه‌ی ترجمه اشاره داره ولی می‌گه آل رسول همیشه ۲۰ – ۳۰ درصد حقشو خورده.

این خلق و خوی به‌آذینه!(با ناراحتی این جمله را می‌گوید.) …ببینید به‌آذین منو خیلی دوست داشت؛ هم به خاطر رابطه‌ی شخصی که با هم داشتیم و هم به خاطر اعتقادی که به پاکیزگی من داشت. برای این‌که به‌آذین از هر کس دیگه بهتر می‌دونست من از چه خونواده‌ای هستم و اگه می‌خواستم اسم ابتهاجو نگه دارم با امکاناتی که خونواده و عموهای من داشتن، من چه امکاناتی می‌تونستم تو این کشور داشته باشم. حالا کار نداریم.

ببینید هفته‌نامه‌ی سوگند، یه نشریه‌ی ادبی/ اجتماعی بود که گاهی مقالات سیاسی هم چاپ می‌کرد.

چه وقت چاپ می‌شد؟

سال ۲۶، اون وقت‌ها. در اون زمان نشریه‌ی بدی هم نبود و ترجمه‌ی داستان از نویسندگان آمریکایی و روسی داشت و شعر چاپ می‌کرد. دفعه‌ی اول، من «دو مرغ بهشتی» شهریار رو با توضیح مختصر اونجا چاپ کردم و بعد داوود نوروزی شعر نیما رو پیدا کرد در جواب شهریار اونجا چاپ کرد که یه شعر عجیب و غریب خوندنیه. من می‌دونستم صاحب امتیاز این روزنامه آقای سلوکی بود. بعد از انقلاب پرس و جو کردم فهمیدم خونه‌نشینه، من رفتم دیدنش و گفتم من سوگند رو از قدیم می‌خوندم و کلی هم شعر اونجا چاپ کردم. گفتم بیاین سوگندو دوباره راه بندازین. گفت نه آقای ابتهاج، من دل و دماغش رو ندارم. هفته‌نامه رو میذارم در اختیار شما که چاپش کنید. من اصلا فکر نمی‌کردم که به این آسونی امتیازو به من واگذار بکنه و در اختیار من بذاره. من هم چند شمار این هفته‌نامه رو درآوردم و خودم کاراشو انجام می‌دادم. این مقارن شد با قضایای اتحاد دموکراتیک مردم ایران. به‌آذین اومد وسط معرکه و سرخود سوگند رو کرد ارگان اتحاد دموکراتیک مردم ایران. من با این کار موافق نبودم. گفتم بذارید این یه نشریه ادبی باشه و کار خودشو بکنه. خلاصه در این شرایط هم یکی دو شماره سوگند رو من اداره کردم و رفتم چاپخونه و کاراشو انجام دادم. بعد به به‌آذین گفتم که آقا اینقدر مخارج مجله شده. البته مجله نبود، هفته‌نامه‌ای بود که به شکل روزنامه بود و خلاصه صورت حسابو بهش دادم. بعد اونجا دیدم که با چه وسواسی داره چک می‌کنه… من خیلی ناراحت شدم چون وقتی من می‌گم هزار تومن دادم خب هزار تومن دادم دیگه، قبض و رسید نمی‌خواد، هرکی باشه بخصوص به‌آذین که منو می‌شناسه. بعد من یواش یواش خودمو کشیدم کنار، هم به این دلیل که نمی‌خواستم عضو اتحاد دموکراتیک باشم و هم این‌که به من چه مربوط بود، مگه من پادو روزنامه بودم.

خلق و خوی به‌آذین این‌طور بود؛ آدم بدبین، بدگمان… تازه با من! منی که تنها کسی بودم که عکسش تو خونه‌ی به‌اذین بود… شما نمی‌دونید یعنی چی این حرف! ولی حتا به من هم بدبین بود دیگه…

در شخصیت آقای به‌آذین چه چیزی بود که براتون جذاب و قابل احترام بود؟

استواری به‌آذین، ثابت‌قدمی‌اش، همت خیلی والا داشتن و این‌که از فقر و گرفتاری‌ها هیچ نمی‌نالید. به‌آذین در این صفات واقعا نمونه بود. بارها به زندان افتاد و باهاش خوب هم رفتار نشد تو زندان ولی شکایتی نمی‌کرد. گاهی فقط یک جمله‌ی اشاره‌وار می‌گفت و می‌گذشت. خیلی آدم استواری بود. خیلی آدم خودداری بود. با این که ما شبانه‌روز با هم بودیم خیلی سال گذشت که به‌آذین با ما حجاب‌ها رو یکی یکی برداشت؛ تا جایی که سال‌ها وقتی می‌رفتیم دریا لخت نمی‌شد به خاطر دستش که کنده شده بود و پوستش چروک شده بود…

شما نمی‌تونین تصور کنید که به‌آذین چه آدمی بود!… ببینید می‌اومد خونه‌ی ما. خب به‌آذین یه دست نداشت. روی میز پرتقال بود. به آذین پرتقال برداشت که پوست بکنه. کسرایی گفت که آقا من پوست می‌کنم. با خشونت گفت نه آقا! بعد با یک دست هم پرتقالو نگه می‌داشت و هم چاقو رو نگه می‌داشت و هم تیکه تیکه پوست می‌کرد… با چه مصیبتی و چه ظرافتی! بعد از سال‌ها پرتقالو داد به دست کسرایی و گفت: بگیر پوست بکن آقا!

آقای به‌آذین از کی جزو مقامات رده‌ی بالای حزب توده شد؟

تا این اواخر جزو مقامات نبود ولی خب شهرت زیادی داشت. مثل بیرق حزب بود. سابقه‌ی زیادی هم داشت. از سال‌های ۲۰ عضو حزب شده بود. یادم می‌آد که بعد از انقلاب یه روز کسراییگفت: آقای به‌آذین! شما عضو کمیته‌ی مرکزی شدید؟ با خشونت گفت چه سوالیه آقا؟ واقعا هم کسرایی سوال بی‌خود کرده بود چون اگه به‌آذین جزو کمیته‌ی مرکزی شده که نباید بگه. کسرایی کنجکاو بود.

استاد وجهه‌ی فرهنگی طبری در حزب مهمتر بود یا به‌اذین؟

طبری… طبری…

میانه‌ی آقای به‌آذین با شعر چطور بود؟

خیلی عاشق شعر بود. ما سال‌ها نمی‌دونستیم که خودش شعر می‌گه. یه بار من و کسرایی خونه‌ش بودیم، دیدیم شروع کرده شعر خوندن. یه عکسی تو اتاقش بود؛ یک عقابی رو در حال پرواز نشون می‌داد. من نمی‌دونم چطور شد که به‌آذین یه شعری خوند که موضوعش همین موضوع عکس بود؛ پرواز هست ولی عکس پرواز.

ترجمه‌های به‌آذین رو می‌پسندین؟

بله. زبان فاخر درخشانی داره. ولی تو اولین ترجمه‌ی جدیش، ژان کریستف، جلد اول و نصفی از جلد دوم ترجمه معیوبه. یعنی زمان‌های افعال زمان‌های فرانسویه، مال زبان فرانسه است. مثلا ما می‌گیم: من دیدم که می‌اومد، ولی ترجمه‌ی به‌آذین نادرسته و این زمان‌ها فارسی نیست.

بهترین ترجمه‌ی به‌آذین به نظر شما کدومه؟

جان شیفته به نظرم خیلی ترجمه‌ی عالی داره. زبان آراسته‌ی واقعا درخشان. طبری می‌گفت اگه رومن رولان زنده بود حظّ می‌کرد. کار ترجمه‌ی به‌آذین یک بازآفرینی از جان شیفته است که به زبان فارسی دراومده. طبری اصلشو هم خونده بود و می‌گفت کار به‌آذین ترجمه نیست، بازآفرینیه. یا اون کتاب اولن اشپیگل[نوشته‌ی شارل دو کوستر] ترجمه‌ی فوق‌العاده درخشانی داره. خیلی پرکار بود به‌آذین.

آقای به‌آذین به موسیقی علاقمند بود؟

بله. حتی تو وصیت‌نامه‌اش نوشته بود که به آداب مسلمانی مراسم کفن و دفن منو انجام بدین و بی سر و صدا جایی خاک کنین، در مسجد و خانقاه برای من مراسم نگیرین، اگه دوستان و اقوام خواستن از من یادی بکنن، دور هم جمع بشن و موزیک گوش بدن.

استاد! آقای حسین منزوی نوشته که معاشرت مستمر شما با کسرایی و به‌آذین یه مثلث حزبی – ادبی ساخته بود که جوان‌هایی مثل کوش‌آبادی رو تحت «تعلیم» قرار می‌دادین تا اون‌ها رو به «اندیشه‌های خاص» سوق بدین؟

ببینید؛ آقای منزوی این رو حتما صمیمانه نوشته و دریافت خودشو نوشته و برای من کاملا طبیعیه که او چنین تصوری داشته باشه، برای این‌که برای اونا این صمیمیت شبانه‌روزی غریبه‌ است. من صادقانه به شما می‌گم که از هر صد کلمه حرف ما دو کلمه‌اش هم سیاسی نبود. منزوی نمی‌تونه درک کنه که سه‌تا آدم هفته‌ای هفت روز همدیگه رو ببینند و ساعات زیادی رو با هم باشن و تقریبا هم متفق باشه نظراتشون؛ هم درباره‌ی مسائل اجتماعی و جهانی، و هم سلیقه‌های ادبی نزدیک به هم داشته باشن. نزدیک به هم یعنی این‌که من هیچ وقت دریافت‌های شخصی خودمو با دریافت‌های هیچ‌کس میزان نکردم… شما می‌تونین از کسانی که با اون‌ها رفت و آمد داشتم و حالا شما با خیلی از اون‌ها آشنا هستید بپرسید. واقعا من هیچ‌ وقت هیچ چیزی رو به هیچ کسی تبلیغ نکردم.

استاد! با معرفتی که به زندگی و شخصیت آقای به‌آذین دارید، به نظر شما ایشون بیشتر شخصیت فرهنگی داشت یا سیاسی؟ کدوم وجه شخصیتی آقای به‌آذین بر دیگری غلبه داشت؟

به نظرم شخصیت «آرزویی»(با مکث و تامل این عبارت را به کار می‌برد) به‌آذین هم بر شخصیت فرهنگی و هم بر شخصیت سیاسی‌اش غلبه داشت.

یعنی آرمانی که بهش اعتقاد داشت هم به شخصیت فرهنگی و هم به شخصیت سیاسی به‌آذین جهت و معنا می‌داد؟

درسته… بله… به‌آذین واقعا به راه خودش و به کار خودش اعتقاد داشت… ببینید من خیلی سعی کردم پاکیزه زندگی کنم، به حساب خودم… حالا ممکنه کسی این پاکیزگی رو اصلا قبول نداشته باشه، ولی نسبت به به‌آذین اصلا قابل تصور نیست؛ من خیلی اهل مدارا و نرمش بودم؛ او نه‌تنها استوار بود؛ اصرار داشت که همین است و جز این نیست…

استاد! هیچ وقت تمایلی در آقای به‌آذین دیدید که بخواد به یک مقام و منصب سیاسی برسه؛ مثلا وکیل بشه، وزیر بشه، رئیس جمهور بشه؟

نه… اصلا… ولی تو از هر دری نوشته از جوونی دلم می‌خواست رهبر باشم… آدمی‌زاده است دیگه؛ هر کار کنه در نهایت مصلحت و میل خودشو در نظر می‌گیره. اما خیلی خصوصیات انسانی قیمتی در به‌آذین بود.(۱)

***

شما به‌آذین رو ندیدین و نمی‌شناسین… آدم خیلی خوددار و سفت و سختی بود(هر کدام از این صفات را موکد و با مکث می‌گوید) البته این ظاهرش بود ولی در باطن خیلی ویران بود بیچاره… یه روز به‌آذین و شجریان خونه‌ی ما بودن، شجریان چندتا رباعی خیامو خوند. تا اون رباعی «هنگام سپیده دم خروس سحری…» رو خوند، به‌آذین یه کار خیلی عجیب کرد(چشمان سایه گرد شده‌است)… به‌آذین پا شد، دست شجریان رو گرفت، بوسید… اصلا من چی بگم، مثل اینه که خدا از آسمون بیاد پایین و دست یکی رو ببوسه. این قدر این کارش عجیب بود… یعنی از زیبایی رباعی خیام و خوندن شجریان، این مرد خوددار چنان به هیجان و غلیان اومد که این کار عجیبو کرد. طفلک شجریان سرخ شد. خیلی کار عجیبی بود.(۲)

**

اشارات و ارجاع‌ها:

*http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87

** اشاره‌ی سایه به کتاب خاطرات «به‌آذین» است.

۱- پیر پرنیان اندیش(در صحبت سایه)، میلاد عظیمی، عاطفه طیه. چاپ اول، انتشارات سخن، تهران ۱۳۹۱، صص ۳۴۹ – ۳۵۹ از جلد اول

۲- پیر پرنیان اندیش(در صحبت سایه)، میلاد عظیمی، عاطفه طیه. چاپ اول، انتشارات سخن، تهران ۱۳۹۱، ص ۸۲۰ از جلد دوم اول

تایپ شده توسط: https://azizi61.wordpress.com

انیمیشنی به مناسبت ۱ می – el Empleo

آوریل 30, 2014 بیان دیدگاه

انیمیشنی به مناسبت ۱ می – روز جهانی گارگر – که به خوبی سلسله مراتب ستم اجتماعی را در عصر حاضر به نمایش می‌گذارد.

 


***

کارگردان: Santiago Bou Grasso
منبع: https://azizi61.wordpress.com

مثنوی مرثیه؛ شعر و صدای هوشنگ ابتهاج(ه.ا.سایه) برای احسان طبری

آوریل 29, 2014 بیان دیدگاه

 مثنوی مرثیه را امیرهوشنگ ابتهاج(ه.ا.سایه) به سال ۱۳۶۸ به مناسبت درگذشت احسان طبری سرود. این سروده در زمان سروده شدن چاپ نشد و تنها به صورت دست نویس و تایپ شده بین مردم دست به دست گشت. بعدها قسمت‌هایی از آن در قالب مثنوی بلندی از سایه منتشر شد. «مثنوی مرثیه» از جهت وسعت نظر و نگاه مثبت و در عین حال همه‌جانبه‌نگری که دارد شایان توجه بسیاری است چه واقعیتی را که در سال‌های زندان و شکنجه بر زنده‌یاد «احسان طبری» رفته بود را در کنار مواجهه‌ای منطقی با آن زمینه‌ی تاریخی قرار داده است تا مضمونی ناهمزمان با آن شوربختی و مناسب با چنین وقایعی در طول زمان آفریده باشد. ۹ اردیبهشت سال روز درگذشت احسان طبری است. این مرثیه را بدین مناسبت با دوستان در میان می‌گذاریم.

– بخش اول این ویدیو به خواندن «نیایش» و در ادامه «مرثیه‌»ی مورد اشاره اختصاص داده شده است.

 

منبع:  https://azizi61.wordpress.com

«بیانیه‌ی عشق»ِ بهاره هدایت

آوریل 13, 2014 بیان دیدگاه

امیرهوشنگ افتخاری راد*

بهاره هدایت در کنار همسرش

بهاره هدایت در کنار همسرش

نوشته‌ی بهاره هدایت، زندانی سیاسی که حکم ده سال به او داده شده، در خصوص ابراز عشق‌ مجددش به همسرش- بدون لاپوشانی کردن این فرض که شاید زندگی مشترک‌شان حتی برای دو ماه دوام نمی‌آورد و به متارکه رسمی منجر شود (دور باد!)- باید این نوشته را نوعی دفاعیه از عشق در روزگار خود تلقی کنیم. بهاره هدایت وقتی می‌نویسد که تلاش کرده عشق او را در بیست و دو سالگی، در بیست و سی و …….فراموش کند، اما نتوانسته و نخواسته است، حکایت از چیزی دارد که آن را استمرار می‌نامیم. استمرار و تداوم عشق البته نکته تازه‌ای نیست، آنچه بیش از حد آن برجسته کرده است، تلاش برای بی‌زمان کردن فراشدِ دوست داشتن در تقابل با تاریخ مصرف داشتن است؛ زمانی شاید چنین ایده‌ای عام‌تر بود اما امروزه به صراحت تحت بدیهیاتی چون عمر کوتاه است، همه چیز موقتی است، هر کس به خودش باید برسد و قس‌علی‌هذا، توجیهات عجیب و غریب می‌بینیم که هیچ چیز نیستند جز پیوند و حفظ موجودیّت تاریخ مصرف داشتنِ کالا با وضع موجود که مورد علاقه سرمایه‌داری و همدست آن سبک کلبی‌مسکلی بورژوایی است؛ کالاها حتی در یک نوع خاص از چنان کثرت و تنوع و نوبه نوشدن برخوردارند که خریدار را گیج می‌کنند. با افزودن یک خاصیت بسیار کوچک، خریدار را تحریک می‌کنند و تا به ارگاسم یعنی خریدکردن و طبعا جیب را خالی کردن منجر شود. همین وضع در انتخاب اشکال جفت‌گزینی دیده می‌شود و با وقاحت بیشتر. پیدا کردن دوست و همسر در سایت دوست‌یابی، چیزی نیست جز خنثی کردن زهر عشقی که به طور پیش‌بینی‌ناپذیری رخ می‌دهد. بله، چنین عشقی ویرانگر است و ماهیت دنیای امروز بر همین اصل بدیهی که یکبار زندگی نمی‌کنم پس باید بیشترین حظ را ببرم، به عبارتی ارضاشدن! برخلاف آن است. ارضاشدن همه جانبه. پس بهتر است ریسک همه چیز گرفته شود. کل وضعیت موجود را وضعیت سیاست‌زدایی بنامیم. در چنین وضعی همه ریسک‌ها از بین می‌روند، زندگی می‌شود سراسر کامیاب شدن بر اساس الگوهای از پیش امتحان شده، سبک‌ها و سبک‌های زندگی عامدانه متعدد می‌شوند، گویی قبلا نبوده و یکباره در جهان حاضر اختراع شده‌اند، جفت‌شدن‌ها هم متکثر می‌شود. این یکی نشد، آن یکی، و اصلا کل جامعه، نوعی اورژی می‌شود. بورژوازی حتی بدون تامل در خصوصیات زندگی کمونی که از قضا وجوه قابل دفاعی هم داشت، صرفا برمبنای تغیّر حال و هوای آدمی در زمانه سرعت و شتابِ همه چیزها، در زمانه محک زدن همه چیز قبل از آنکه ریق رحمت را سربکشد، بار دیگر این واقعیت غیرقابل انکار را که سرمایه‌داری بیش از پیش، هم‌دست مفهوم زن شده است، زیرا زن چیزی نیست جزآنچه نظم نمادین مردسالاری تولید و بازتولیدش می‌کند، به اثبات رسانده است. شاید در هیچ دوره‌ای تا بدین پایه زن با سرمایه‌داریِ حاضر همدست نبوده است. فردگرایی ناب که جوامع امروز دنبالش هستند، یعنی تحقق و ارضای فرد تا سرحد امکان در همه وجوهی که می‌خواهد، نیز چیزی نیست جز همان خصلت تولید کالایی؛ اما این تولید چیست؟ شعبده‌ای که سرمایه‌داری و شرکاء، با خلط کردن نبوغ و پاچه‌ورمالیدگی، فرد را گیج و منگ می‌کند. محصول این شعبده این است که هر که بهتر کارآفرینی کرد، (زبل‌تر بود) بیشتر بهره می‌برد. طرفه آنکه قبلا آدم‌های از نظر آنها تنبل، طفیلی جامعه بودند، امروزه آن را نوعی سبک زندگی می‌دانند –چون فرد دلش این را می‌خواهد- اما بهره ناچیزی می‌برد. در این وضعیت نبوغ-پاچه‌ورمالیدگی، زوکورمن وُ گیتز و فلان و بهمان ظهور می‌کنند که نمایش رقم سرمایه و رقابتشان در لیست پولدارترین، نیز نوعی سرگرمی تلقی می‌شود، البته اینها هم در یک نوسان ممکن است به خاک سیاه بنشینند یا سرمایه آنها تنها چیزی باشد که در فضای مجازی معنا دهد. سلبریتی‌ هم محصول مبارک این وضع است. نوعی کسب و کار است، قرار است زن‌های سلبریتی مردهای سلبریتی داشته باشند، آنها به اصطلاح عشق می‌ورزند، مال به مال اضافه می‌کنند؛ و تنها بخش مفرح ماجرا همان روزنامه‌های زرد هستند که شرفشان بیشتر از روزنامه‌هایی است که مدام خواننده را به عدد و رقم و آمار می‌بندند که لابد اسمش «تدلیس» است. بله، بخش مفرح همین است که خانمی پستانش را کوچک و بزرگ می‌کند، یا اصلا برمی‌دارد، بیکینی رنگی و هفت رنگ… یا دلیل سرطان کرک داگلاس، سکس اورال است، نوعی وطنی آن هم خیلی مفرح است گیرم در آئین تقدس و دین و فلان و بهمان. گویا تنها چیزی که بین‌المللی شد همین معجون نبوغ-پاچه‌ورمالیدگی بود. عشق‌های مثلثی، چارگوش، بی‌گوش، شش ضلعی و هشت ضلعی هم یکی دیگر از تبعات وضع موجود است. بورژوا بنا به این بدیهیات که روزی می‌میرد-انگار کسی بوده که زنده از این دنیا خارج شود یا قرار بوده است تا ابد زنده باشد- در کامیاب شدن همه جانبه دست به همه توجیهات می‌زند. مرتب می‌گوید می‌خواهم زندگی کنم، یکبار که بیشتر نیست، اما یادش رفته یا دقیق‌تر خودش را با وقاحت به روی مبارک نمی‌آورد که به جای اینکه این همه بر هستی‌شناسی خود تکیه کند-که می‌داند همین هستی‌شناسی هم دروغی است که او می‌گوید- باصدای بلند نمی‌گوید چرا من باید وضع موجود را ادامه دهم؟ او سرانجام با مانیفیستِ مسئولیت چیه؟ تعهد چیه؟ حتی به حرف خود، مسئولیت و تعهد ندارد، چه رسد دیگران، و حداکثر خوشبین باشیم باید بگوییم خیریه‌ها و مراکز کمک‌های بشردوستانه، چه از نوع دینی چه غیره، قرار است مسئولیت بپذیرند اما تا جایی که به امیال فرد آسیبی نرساند. خود این خیریه‌ها هم راه فرار از مالیات دادن هستند. یا خمس و زکات. وقتی این خیریه هست من چکاره هستم؟ این وضع شمای کلیِ فقدان سیاست است. فرق هم نمی‌کند کجا.

حالا بهاره هدایت، زندان سیاسی، از زندان صرفا یک نامه عاشقانه نوشته، اما نامه او چیزی نیست جز «بیانیه‌ی عشق». بهاره هدایت هم هزینه سیاست را می‌پردازند و هم هزینه عشق را.

* برگرفته از صفحه‌ی فیس‌بوک نویسنده