بایگانی

Archive for the ‘خبر’ Category

جانش در خطر است؛ «رضا شهابی را دریابیم»

ژوئیه 7, 2014 3 دیدگاه
رضا شهابی/ کارگر زندانی

رضا شهابی/ کارگر زندانی

من در امور انسانی و اخلاقی از اساس مخالف خط کشی هستم. اصولن تفاوت‌گذاری میان زندانی سیاسی/ عقیدتی، مادام که چنان فردی محمول وضع زندانی است رو نمی‌فهمم. نمی‌فهمم این‌جور جملات رو که مثلن برای اعلام موضع نوشته شود «هرچند این زندانی مجاهد/ چپ/ کارگر/ اصلاح‌طلب/ سلطنت‌طلب و … می‌باشد.» چرا که این‌جور تقسیمات رو، این‌جور خط‌کشی‌ها رو فاشیستی می دونم. هرچند می‌دونم وضع زندانی‌ها بنا بر گرایششون با هم تفاوت‌هایی داره، اما چنان تفاوت‌هایی دقیقن ناشی از سیطره‌ی همین روحیه‌ی فاشیستی بر اربابان ستم هست. اینجاست که زمینه‌های نضج و بالیدن فاشیسمی دیگر را در میان منابع و بنگاه‌های خبری غیر دولتی و حتا بسیاری از صاحبان رسانه‌های اپوزیسیون می‌توان دید. اگر این‌گونه نیست که ما می‌گوییم، پس چرا جان «رضا شهابی» آن‌چنان که جان بعضی زندانی‌های اعتصابی دیگر، برای واجدان رسانه‌های پر رونق و جهان‌گیر ارزشمند نیست؟ دست‌مان از رسانه‌های مسلط کوتاه است، خودمان اما می‌توانیم کوتاهی نکنیم.
جان «رضا شهابی» پس از نزدیک به «۴۰»شبانه‌روز اعتصاب غذا در خطر است. هیچ دیکتاتوری در قبال جان انسان‌ها مسئولیتی ندارد، این را تجربه‌های تاریخی می‌گویند، پس ما در مقابل این جان‌های پاک مسئولیم. فریاد بزنیم این را؛

«رضا شهابی را دریابیم»

***
پ.ن: برای دوستانی که کمتر در جریان مسئله‌ی رضا شهابی هستند می‌نویسم؛ این زندانی سیاسی، این کارگر زندانی، این فعال سندیکایی و کارگری در زندان بر سر آزادی‌ و برای آزادی‌اش نمی‌جنگد. واضح است آزادی از اسارتی که توجیهی برای آن جز جرم بودن خواست حق و حقوق انسان وجود ندارد خواست هر زندانی است، اما رضا شهابی برای استیفای حقو‌قش به عنوان یک زندانی دست به اعتصاب غذا زده است. او با در کف گرفتن جانش، دارد می‌گوید من ِ زندانی حق دارم برای درمان بیماری‌ام تحت نظر پزشک قرار گیرم. حق دارم زنده‌ بمانم. تراژدی و تناقضی بزرگ‌تر از این دیده‌اید؟ جانش را گذاشته است تا به همه بگوید می‌خواهد زنده بماند. می‌خواهد ولو در زندان زنده بماند و زندگی کند. او برای زندگی و زنده بودن تبار انسان، جانش را در کف عصیانش گذارده است…
چه با مصماست این بیت «سایه» خطاب به تمام دژخیمان و زندان‌بانان تاریخ:

«آن که او امروز در بند شماست
در غم فردای فرزند شماست»

یاسر عزیزی
۱۶ تیر ۱۳۹۳

Advertisements

توهین پنهان در دل سخنان شیک روحانی

آوریل 16, 2014 بیان دیدگاه

رئیس دولت محترم در سفر به زاهدان، سخنان زیبا و ارزشمندی‌ ایراد فرمودند. گفتن ِ این‌که «ما در این کشور شهروند درجه‌ی دو نداریم» از دهان هر کسی ولو به شعار، ارزنده است. اما همین‌که بوی دروغ از سخن کسی در این مقام استشمام شود، از هر جنایت و خیانتی کشنده‌تر و خطرناک‌تر است. این‌که «مولوی عبدالحمید»ی که صرفن به جرم سنی/بلوچ بودن از سخنرانی در حضور رپیس جمهوری منع شده بود(کسی که حتا اسباب رای آوری‌ کاندیدای اعتدالی را در استان بلوچستان و سیستان فراهم کرده بود) در حین سخنرانی «روحانی» درست یک‌ متر عقب‌تر از رئیس دولت نشسته‌ بود خطر بی‌تفاوتی نسبت به دروغ‌پردازی شعارگونه را نزد رئیس کنونی دولت بیش از پیش برجسته می‌کند. برخی از متولیانی که خوش دارند شیک سخن بگویند متوجه نیستند برزبان آوردن آن‌چه حقیقت ندارد، گاهی حتا توهین‌های ناخوشایندی در درل دارد که از ظاهر سخن پیدا نیست. این‌که «در این کشور شهروند درجه‌ی دو نداریم» شاید به ضرب تفسیرهای مطلوب از قانون اساسی بزک ظاهری پیدا کند، اما همین‌که جمله را این‌گونه کامل کنند که «ما در این کشور شهروند درجه دو نداریم و در این کشور شایسته‌سالاری حاکم است» ترکش‌های توهین‌بار از دل این سخنان شیک بر دل و جان منظور‌های صاحب سخن فرو می‌نشیند. این سخن یعنی این‌که در طول این سی و چند سال، حتا یک بلوچ شایسته، یک سنی مذهب صاحب صلاحیت، یک ارمنی واجد شرایط و قس علهذه در این کشور یافت می‌نشده است که متولیان معتقد به شایسته‌سالاری، یکی زآن میان برای استانداری و وزارت و …. برنگزیده‌اند. غیر از این است؟ و این خود آیا لگد مال کردن همان گروه‌هایی نیست که قصد سخنران بر دلبری از ایشان است؟

جناب روحانی در جایی گفته بودند «برخی هنوز پیام ۲۴ خرداد را درک نکرده‌اند»(نقل به مضمون) شایسته است خود ایشان بیش از دیگران متوجه خطر عدم درک آن پیام باشند. سر فرود آوردن منتخبی که پشت‌گرم به آرای چند ده میلیونی ملت است در برابر مشتی نیروی امنیتی تنگ‌چشم و خشک‌مغز و دیگران و دیگران خرد و خود بزرگ‌بین، تنها پشت‌کردن به مردمی است که از سر ناگزیری به تجربه‌ی اعتدال نیز تن داده‌اند. توسل به شعارها و سخنانی که ما به ازای واقعی ندارد دردی از دردهای مردمان این سرزمین برنخواهد چید.  پیشتر نیز نوشته بودم؛ سخن زیبا گفتن و زیبا سخن گفتن نیکوست اما صرف این دو به درد خطیبان می‌خورد صاحب منصبان چه؛
«به عمل کار برآید/ به [سخنرانی] نیست»

***
یاسر عزیزی
پراکنده‌گویی‌های گاه‌ به گاه – ۱۸
۴شنبه ۲۷ فروردین ۹۳

یک بام و دو هوای هنرمندان متعهد+درخواست امضای بیانیه

مارس 16, 2014 بیان دیدگاه

free_iranian_soldiersربایش سربازان بی‌گناه محکوم، اقدامات تروریستی وهابیون بلوچ‌نما محکوم، وحشی‌گری و خشونت محکوم، همه‌ی دهشت‌آفرینی ها از سوی هرکس و هر نهاد و سازمانی محکوم است.
تمامی اقدامات خیرخواهانه و مردم‌دارانه‌ی مشایخی‌ها و پرستویی‌ها و فردوسی‌پورهای حساس و زودرنج و مهربون هم قابل ستایش. اما؛

اما چه می‌شد که همین اعاظم استارز وطنی، یک بار هم نوشته‌ای، بیانیه‌ای، نامه‌ای، «چیزی» تهیه می‌کردند و ستم‌های اقتصادی، قومی/ ملی، مذهبی، عقیدتی، سیاسی و قس علهذه که علت‌العلل‌ هر فاجعه‌ای در این سرزمین هستند را محکوم می‌کردند و خواستار پایان جمیع این ستم‌ها از سوی جناب معظم دولت و قدرت مستقر می‌شدند؟ ستاره‌های شرقی عزیز! مهربونی که یک بام و دو هوا ندارد، دارد؟

از یک بام و دو هوای تعهد هنرمندان که بگذریم، شایسته است درخواست امضای این بیانیه‌ توسط هم‌میهنان که لینک آن در زیر خواهد آمد را با ضرورت درافتادن اذهان عزیزان با چنین پرسش هایی همراه کنیم که؛

مرزداران بی‌گناهی که جان بر سر توفیق اجباری و البته خواست قلبیِ حفاظت از مرزهای این سرزمین می‌گذارند سزاوار این همه تعهد و احساس مسئولیتند اما، براستی چرا مرزهای ما این‌همه نا امن و در خطر فروپاشی است؟ و آیا خشونت وهابیون بلوچ‌نما به خودی خود و فاقد زمینه‌های اجتماعی/ سیاسی است؟ چرا ذهن و زبان ما ایرانی‌ها غالبن به صورت بیرونی رویدادها و به عبارتی ظاهر پدیدارها مشغول است و دست بردن‌های ما به ریشه‌ی وقایع یا مستمر نیست و یا ناقص و کم حاصل است؟ علل ناپیگیری سیاسی و اجتماعی مردم ما چه می‌تواند باشد؟ و … . در پایان و آن سوی‌تر پرسش از سازمانی ملل!! است که براستی آیا بدون ۱میلیون امضاء، جان این ۵مرزدار ایرانی در خطر نیست؟

حال و در شرایطی که ادعاهای وطن‌دوستی و هموطن دوستی ما ایرانی ها همه جا پر است، پس از گذشت چند روز فقط حدود ۳۲۰هزار امضا زیر این بیانیه قرار گرفته است. با امید به احساس مسئولیت بیشتر هم‌میهنان عزیز و توقع امضای ایشان، لینک بیانیه قرار داده می‌شود؛ فرصت کمی باقی‌مانده…

امضا کنید

روزی که فمینیست شدم

مارس 12, 2014 بیان دیدگاه

عرصه سوم – صفورا الیاسی: تعداد مردان فمینیست و برابری خواهی که در ایران فعالیت میکنند، کم نیست، اما روند رو به رشد دیدگاه های فمینیستی در ایران، به ویژه در میان نسل جوان دلگرم کننده است.
 گرچه از این سو نقش مردان، به عنوان بخش بزرگی از این نابرابری پر رنگ شده است، اما از سوی دیگر باید به عنوان یک راه حل نیز به آنان نگریست و به وجود مردانی که در جنبش برابری خواهی زنان فعالیت می کنند، باور داشت.

با وجود اینکه این دسته از مردان نیز مانند زنان برابری خواه، نظر مشترکی در رابطه با مشکلات زنان ندارند اما نظام ارزشی سنتی، هر دو گروه را به ناتوانی، نادانی، ترس ، متهم می کند.
مردانی که از مبارزات زنان برای رسیدن به حقوق برابر حمایت می کنند، همه با یک دیدگاه و از یک نقطه نظر نسبت به آزادی زن نگاه نمی کنند. برخی از این مردان، سود و زیان محرومیت زن را در کفه های مختلف ترازو می گذارند و نتیجه می گیرند که زنها هم باید حقوق برابر داشته باشند: مثلا زنان هم حق طلاق داشته باشند تا مهریه ای طلب نکند. در مقابل این گونه دفاع از آزادی زن، مردهای فمینیستی هم هستند که می گویند من فمینسیت هستم و ترسی هم ندارم که بخاطرش تحقیر شوم و در نگاه سنتی از “مردی” ساقط شوم، چرا که اگر انسانیت و عدالتی هنوز وجود دارد، باید برای همگان برابر باشد.

مردان فمینیست و برابری خواه تجربه سختی در جامعه سنتی ایران دارند، تجربه ای که تنها به برخوردهای تحقیر آمیز دوستان و آشنایان محدود نمی شود. بسیاری زنان نیز آنها را باور ندارند و به آنها به دیده ی شک نگاه می کنند و حتی آنان را مرد “بتا” خطاب می کنند. مرد فمینیست شدن در این جامعه ی مردسالار واقعا آسان نیست. از این رو پای صحبت مردهای فمینیست و برابری طلب ایرانی نشستیم، مردانی که شاید تنها دغدغه شان برابری خواهی نباشد اما در جامعه ای که زنانش در موقعیت فرودست قرار دارند، خود را آزاد نمی بینند. مردهایی از نسل جوان، که از فمینیست بودن شرم ندارند. مردانی که می گویند آنچه مردها از آن برخوردارند تنها توهم آزادی ست.

محمد شوراب

محمد دانش آموخته ی رشته ی عمران است و در دانشگاه دبیر تشکل دانشگاه بوده است. او خود را این گونه معرفی می کند:«من محمد شوراب، 26 ساله، ساکن تهران و بزرگ شده اهواز هستم و خودم را یک فمینیست می دانم.»
او ادامه می دهد: «من در خانواده ای برابری طلب بزرگ نشدم، اکثر خانواده های ایرانی با یک فرهنگ مردسالاری کودکان خود راتربیت می کنند، که البته خانواده ی من هم از این امر جدا نبود، اما خوشبختانه در خانواده ی ما امکان دسترسی به کتاب و روزنامه و منابع برای مطالعه زیاد بود و به همین دلیل هم من خانواده ام را به طور کامل پدرسالار نمی دانم.»
محمد معلولیت جسمی اش را عامل تفاوت دوران کودکی اش با باقی هم سن و سال هایش می داند. او می گوید:«اکثر وقتم به مطالعه ی کتاب های گوناگون گذشت. من بزرگترین رمان های دنیا را در سن 10 تا 15 سالگی خوندم».
از محمد پرسیدم چرا فمینیست شدی؟
او گفت: «من یک خواهر با تفاوت سنی یک سال و نیم و دو برادر بزرگتر باخودم دارم، اولین رگه های برابری طلبی برای من با این سوال پیش آمد: چرا در حالی که من و خواهرم تقریبا هم سن هستیم، بعضی از رفتارها و کارها برای من مجاز است اما برای خواهرم مجاز نیست؟ از بازی در خیابان گرفته تا خرید منزل. وقتی به دوران دبیرستان رسیدم این موضوع خیلی خیلی پر رنگ تر شد، رفتار های برادرهای بزرگم، و منع کردن خواهرم از بسیاری کارها، که حتی در بسیاری مواقع منجر به نشان دادن واکنشی از سمت من می شد، بعضی از زن های فامیل که از شوهرشان کتک می خوردند، زنانی که زن دوم و سوم شوهرشان تحمل می کردند، یا دخترهای همسایه ای که جرات کوتاه کردن مویشان را نداشتند و حتی همکلاسی دبیرستان که از آزار جنسی دخترهای فامیل می گفتند. همه ی اینها تاثیرات بسزایی در نحوه ی فکر کردنم می گذاشت. اما مسئله ای که از بیشتر از همه فکرم را درگیر می کرد انجام کاری برای بهبود شرایط خواهرم بود. یک بار در مراسمی به مناسبت 8 مارس شرکت کردم، در همان دوران دبیرستان هم نشریه ای به دستم رسید که در آن از فمنینست نوشته بود، و همین طور کتاب جنس دوم.
از آنجا به طور جدی شروع به مطالعه در مورد فمینیست کردم و در بحث ها شرکت می کردم. اما همیشه خلاء یک کار عملی را در وجودم حس می کردم. در سال 85 که «کمپین یک ملیون امضا» آغاز به کار کرد بی درنگ به آن پیوستم به صورت جدی کار فمینستی برابری خواهانه را شروع کردم و تا امروز هم در حال ادامه دادن فعالیت هام هستم.»
در ادامه ی صحبت هایم با محمد از نگاه جامعه به مردان فمینیست پرسیدم:
«مردهای فمینیست از دو جنبه تحت فشار هستند: اول از سوی جامعه ی مردسالار که مردان فمینیست و برابری طلب را خائن به مردان می داند. دوم نپذیرفته شدن مردان فمینیست از سوی زنان. انواع و اقسام توهین ها و تمسخرها و نگاه های تحقیرآمیز به یک مرد فمینیست می شود. اولین صحبتی که در مورد یک مرد فمینیست زده می شود، این است که شما رفتی در جنبش زنان، دنبال دختر بازی و سوءاستفاده. بعد جنیستش را زیر سوال می برند. ابتدا مسخره ات می کنند، سپس نادیده ات میگردند و در آخر هم با تو می جنگند.»
محمد اما شرایط را از 5 سال پیش بسیار بهتر می داند و معتقد است که دیگر خیلی ها این نگاه سنتی را به مردان فمینیست ندارند و ادامه می دهد:
«نگاه منفی جامعه، به طور کلی به فمینیست و سپس مردهای فمینیست چند دلیل دارد: اول عمده ترین دلیل، کارهای نابخردانه بسیاری از فمینیست هاست که بدون در نظر گرفتن شرایط زمان و مکان و کارهایی را می کنند که نه ربطی به فمینیست دارد و نه کمکی به برابری می کند و موجب ایجاد نگاه منفی می شود. مثلا رابطه ی آزاد داشتن از نظر من ایرادی ندارد اما یک فمینیست که نگاه بسیاری افراد به او دوخته شده است، اگر به روش زننده این کار را در جامعه سنتی ایران انجام بدهد، اولین انگی که نه تنها به او بلکه به فمینیست ها به طور کلی زده می شود این است که: این فمینیسته و دنبال اشاعه فحشا است. دوم اینکه بسیاری از فمینست های ایرانی هر کار خلاف و غیر اخلاقی را انجام می دهند و آن را به حساب مبارزه و فعالیت فمینیستی می گذارند، باعث می شود که هر اتفاق ناگواری بیافتد و فمینیست زیر سوال رود.»

یاسر عزیزییاسر عزیزی

یاسر عزیزی دانش آموخته ی رشته ی حقوق است و خودش را اینگونه معرفی می کند:
«خودم رو فعال اجتماعی و تا حدودی سیاسی میدانم، که به طور کلی گرایش چپ دارم که هر تحلیل و رفتار اجتماعی خود را نیز در همین راستا می بینم. در شهری کوچک (نورآباد ممسنی) در استان فارس زندگی می کنم و شاید در ریخت شناسی خاستگاه اجتماعی تعلق به طبقه متوسط دارم.»
از دیدگاه یاسر پدر و مادرش رفتار معطوف به مردسالاری ندارند اما آن را از موضع گرایش برابری خواهانه آنان نمی بیند. او مانند اغلب مردم جامعه در میان بستگانش افرادی را می شناسد که مدعیات سیاسی ظاهرا مترقی دارند اما در عمل مردسالار هستند. او می گوید: «به عنوان نمونه خاله هام اساسا حقی در برابر برادر برای خودشان قائل نیستند و خودشان را منحل در وجود ایشان می دانند. یا مثلا دایی‌هام به رغم نگرش‌های باز سیاسی،‌ مبتنی بر باور سنتی چندان حقی برای خواهرها قائل نیستند
او ادامه می دهد: «نگاه به موضوع برابری زن و مرد و حقوق متعلق به این مسئله در خانواده ی من از اساس محمول باوری تعریف شده و ایدئولوژیک نبوده و نیست و در این باره تجربه ی زیستی تاریخی و معمول اجازه نداده که این موضوع اولویتی در ذهن و زبان ایشان ایجاد کند اما همان غیر ایدئولوژیک بودن باعث شده که هیچ وقت تقابلی با گرایشهای من در خودشان حس نکنند و حتی گاهی همراهی هایی نیز نشان بدهند..
درست که انسان ناگزیر از تاثیر و تعیین محیط است اما من بنا بر تجربه و مطالعه ی دقیق متمایل به گرایش غیر جزمی چپ شدم و همین گرایش فکری نگاه من را در زمینه های مختلف از خودش متاثر کرده است. بنابراین، برابری مورد نظر یک چپ گرا در خودش برابری حقوقی و انسانی زن و مرد را هم در بر می گیرد. همیشه در خودم باور عمیق به برابری زن و مرد را به طور پیش پنداشته، حس می کنم. منتها در همان راستایی که این باور برای برخی غیرقابل پذیرش است چرا که مثلا زنان را در جامعه ی ما هنوز مستعد چنین برابری ای نمی دانند، من هم به گرایشهای خام و غیر تاریخی در این باره نقد دارم. یعنی معتقدم برابری باید محصول تحول عینی و ذهنی جامعه باشد نه نگاه معطوف به قدرت و خواست تغییر قوانین راجع. بنابراین همیشه ضمن موثر بودن اقدامات مدنی، خواهان تقویت تلاش ها برای زمینه سازی فرهنگی در این موضوع هستم.»
یاسر سرآغاز دغدغه ی برابری خواهی اش در مورد زن و مرد را از اوایل دهه هشتاد می داند. اما همکاری اش با کمپین یک میلیون امضا از اواخر سال 85 منجر به جدی شدن این قضایا برای او شده است. یاسر اما همچنان اصرار دارد که خود را فمینیست ننامد و بگوید تنها انگیزه ی برابری طلبی اش منجر به فعالیت در این زمینه شده است.
از یاسر در مورد نگاه جامعه نسبت به مردان فمینیست و برابری طلب پرسیدم:
«من از طرف مردم عادی موضع خاصی در تقبیح این موضوع ندیدم. یعنی در نهایت فقط موضوع را نفی می کردند. اما مردان ظاهرفریب و نخبه نما، عمدتا به صورت ناآشکار، شوخی های جنسیتی می کردند. من فکر می کنم که تصورشان این بود که با انگیزه های جنسی سمت محافل برابری خواه مورد بحث گرایش پیدا می شود.»

کوهیار گودرزیکوهیار گودرزی

به هر حال باید پذیرفت که نه در ایران و نه در جهان فهم و اجماع مشترک و جامعی، حول مفاهیم چالش زا وجود ندارد. کوهیار گودرزی در مناسبات اجتماعی، خودش را فعال حقوق بشر معرفی می کند. کوهیار تک فرزند و تنها عضو دیگر خانواده، مادرش است. مادرش را کاملاً برابری طلب می داند و معتقد است موثرترین عامل در شکل گیری سیستم فکری اش مادرش بوده است.
«من بواسطه مطالعاتم از سنین کم با مفاهیم اجتماعی آشنا بودم، مفهوم برابری زن و مرد رو هم اولین بار در دوران دبستان در موردش در نشریات قدیمی مادر و مادربزرگم خواندم، طبعا بطور ساختاری فمینیست نبودم الان هم نیستم، برابری‌طلب نبودم قائل به برابری بودم. ولی الان برابری طلب هستم و براش تلاش می‌کنم.»
از او در مورد منشا برابری خواهی اش پرسیدم:
«من به مبحث حقوق بشر علاقمند بودم، دغدغه‌ام ارزش‌ها و شان و کرامت انسانی بود، حقوق زنان هم زیرمجموعه‌ی این مبحث محسوب می شود.، در این چهارچوب، برابری طلبی جزء دغدغه‌هام محسوب می‌شد و البته هنوز هم می شود.»
از وی نگاه جامعه و جامعه ی فمینیستی را نسبت به مردان برابری طلب جویا شدم. کوهیار می گوید واکنش مثبتی از سوی جامعه مشاهده نکرده است.
«عمدتا توام با تمسخر، اما شخصیتم و برخورد محکم یا بعضا تندی که نشان می‌دهم، تقریبا این واکنش رو به سمت صفر سوق داده است. اما نگاه جامعه فمینیستی به نظر خودم مثبت محسوب می‌شود، مگر اینکه خلافش ثابت شود! من معتقدم که، معمولاً جامعه‌ی فمینیستی نسبت به جامعه و بالعکس نگاه مثبت و توام با اعتمادی ندارد، اما تجربه ی خاصی هم در مورد نگاه جامعه فمینیستی به مردان فمینیست ندارم. یعنی در واقع برخورد چندانی نداشم.»

منبع: http://www.arsehsevom.net/fa/

پیام عبدالله اوجالان، از زندان امرالی به مناسبت روز هشت مارس، روز زن

مارس 1, 2014 بیان دیدگاه
عبدالله اوجالان در زندان امرالی

عبدالله اوجالان در زندان امرالی

هیچ داستانی به مانند داستان «بردگی -آزادی» زنان ، با بهت زدگی، با خشم، با کرامت و با شوق مرا تحت تأثیر قرار نمی دهد. برای من آزادی زن از آزادی خاک و فرهنگ ارجح تر است. هر ملتی که زنانش آزاد نباشند نخواهد توانست ملتی آزاد باشد. انقلابی که منجر به آزادی زنان نشود انقلاب نیست و سازمانی که قادر به سازماندهی زنان نباشد سازمان نیست. برای همین باید انقلاب خاورمیانه، به مثابه انقلاب زن باشد. برابری و آزادی با نیروی زنان می تواند تضمین شوند.

زندگی اقتصادی و زندگی اجتماعی و زیبایی ها، باید از سوی شما خلق شود. و همزمان شما هستید که می توانید مردهای درنده را به ریل یک زندگی راست و درست هدایت کنید. بیکاری یکی از مشکلات اساسی زنان است. زنان را از نظر اقتصادی به حاشیه رانده اند. از این نظر زنان باید موقعیت قدرتمندتری به دست بیاورند. زنان باید کمون های اقتصادی برای خودشان ایجاد کنند.

فراموش نکنید آنچه که مهم است نه انتهای راه بلکه پیمودن این راه با شوق و هیجان و بصورت گروهی است. با چنین فکر و دیدگاهی با عشقی بزرگ به تمامی زنان و رفقا درود می فرستم و هشتم مارس روز جهانی زن را به آنان تبریک می گویم.

هاشمی رفسنجانی و درس تاریخ

اکتبر 15, 2013 ۱ دیدگاه

«خودمان را کشتیم بگذارند صحبت کنیم، اما نشد.»

حمله به علی اکبر معین فر و هاشم صباغیان

حمله به علی اکبر معین فر و هاشم صباغیان

نقل بالا، جمله ی هاشمی رفسنجانی است در توضیح رفتار و عمل آن چه وی افراطیون و گروه های خودسر می خواند. افراطیون و گروه های خودسر عده ای هستند پشت گرم به حامیانی قدرتمند در درون ساخت قدرت که این روزها حمایت از هاشمی را چنان سابق، حمایت از رهبر نمی دانند. دنباله ای از این اقلیت قدرتمند در کرمانشاه با شعار «مرگ بر آمریکا» ضمن اخلال در سخنان رفسنجانی، جان هاشمی را به لب رساندند اما نگداشتند صحبت کند. نخستین تصویری که در پی خواندن این نقل قول به ذهنم رسید همین تصویر ضمیمه ی نوشتار است. تصویری که در مجلس اول یک بار برای «بازرگان» و در این تصویر برای «علی اکبر معین فر» و «هاشم صباغیان» صورت بست. پیشگامان افراطیون امروز، آن روز و در سکر تکمیل انحصار انقلاب مردم ایران در چنگ خویش، نردیک بود بازرگان را بکشند و معین فر را نیز، اما حاضر نبودند اجازه دهند صحبت کنند. مهاجمین در هر دو تصویر «مرگ بر …» می گفتند و گلوی سخن می بریدند و رفسنجانی در هیئت رئیس مجلس جز ادای کلماتی مبهم بر زمینه ی همین نیشخند و ریشخند خباثت آمیز، واکنشی نشان نمی داد. آن روزها روز ایشان بود و روزگار بر وفق مراد.
طنز آن روز این بود که پیشترک خود بازرگان اگر نه مستظهر به چماق به دستان اما بر سمند سخن در مسند نخست وزیری، اراده بر حذف و رفع خطر مارکسیست ها کرده بود و دیری نپایید تا دشنه ی حذف بر گرده ی سیاسی ایشان نیز فروخلد. داستان و طنز تلخ اما ظاهرن دیرآزمون امروز رفسنجانی نیز بر همان صورت است. باری؛ جمله ی هاشمی را که خواندم، خواستم از زبان خواجه ی شیراز بگویم؛

«اعتباری نیست بر کار جهان
بل که بر گردون ِ گران نیز هم»

دیدم اما این اطلاق خواجه چندان راه صحت تام نمی پیماید. کار گردون نیز گویا سر به مهر اعتبار و عبرتی دارد که بسا اعتبار یادآوری خواجه را مخدوش می کند. تا پند پذیران عبرت گیرند…

***
یاسر عزیزی
پراکنده گویی های گاه به گاه – 13
سه شنبه 23 مهر 1392

بیوگرافی فریدون فرخزاد در سال‌روز ترور +فیلم سخنرانی وی قبل از ترور

فریدون فرخزاد (۱۳۱۷ - ۱۳۷۱)

فریدون فرخزاد
(۱۳۱۷ – ۱۳۷۱)

فریدون فرخزاد در ۱۵ مهر ۱۳۱۷در چهار راه گمرک تهران در خانواده‌ای هنرمند چشم به جهان گشود. ابتدا در دبستان رازی و سپس در دبیرستان دارالفنون تحصیل کرد. فرخزاد در مونیخ، وین و برلین حقوق سیاسی خواند. تز دکترایش را درباره‌ی تاثیر عقاید مارکس برکلسیا و حکومت آلمان شرقی نوشت و با درجه (M.A) از دانشگاه مونیخ فارغ التحصیل شد.

فریدون فرخزاد که همچون خواهرانش(فروغ و پوران از طبع شاعری بهره‌ور بود به دو زبان آلمانی و فارسی اشعاری دارد. در سال ۱۹۶۳اشعار آلمانی اش ،‌ از طرف ناشرین بزرگ کتاب آلمان بعنوان بهترین ‌‌‌‌‌اشعار سال برنده‌ جایزه شد و در کتا‌‌بی که همه ساله منتشر ‌‌‌‌‌‌می‌گردید آثار فریدون فرخزاد در ردیف ده شاعر و نویسنده‌ی سال چاپ شد. در سال ۱۹۶۴ اولین دیوان شعرفریدون بنام (زمانی دیگر) به زبان آلمانی انتشار ‌‌‌یافت و جایزه‌ی ادبیات را گرفت.

شعری که فریدون درباره‌ی برلین سرود جایزه‌ی ادبیات برلین را گرفت. وی عضو آکاد‌‌‌‌‌‌می ادبیات جوانان مونیخ بود. در سال ۱۹۶۶به رادیو تلویزیون مونیخ راه یافت. در ۱۹۶۷روی موزیک فولکور‌ ایران موزیک مدرن ساخت و با‌ این موزیک به فستیوال موزیک ‌اینسبورگ اطریش راه‌‌‌ یافت وجایزه‌ی اول را دریافت کرد.

بس از بازگشت به ايران تهيه واجرا و کارگردانی شوی ميخک نقره ای او را به شهرت و محبوبيت رساند. او يک شومن و مجری برنامه‌های تفريحی بود.

فرخ زاد با عنوان بازيگر در فيلم «عشق من وين» ساخته‌ی دکتر هوشنگ الهياری، که به زبان آلمانی و در اتریش ساخته شد، در نقش يک معلم متعصب مذهبی بازی خوبی ارائه داد.

بعد از استقرار جمهوری اسلامی فرخزاد به صف مبارزان گرويد و مانند میليون‌ها ايرانی دیگر مجبور به ترک سرزمينش شد.

فرخزاد مدتی در لوس آنجلس زندگی کرد. شرايط اين محيط بسيار آزارش می داد و بر علیه بی تفاوتی بسیاری از لوس آنجلس نشین ها موضع گرفت. در سال ۱۹۸۹ مجموعه شعری به عنوان «در نهايت، جمله ی آغاز است، عشق!» به چاپ رساند. در مقدمه کتاب می نويسد: «اين جا شهر نيست، جنگل است، شوره زار است، کوير است، مرداب است، بوی تعفن آن جهان را پر کرده است، خجالت می کشم که چاپ اول کتابم در لس آنجلس منتشر می شود…»!

شوهای فرخزاد، به ویژه پس از انقلاب ۱۳۵۷ تریبونی برای افشای سران جمهوری اسلامی بود. او در این شوها، توجه ایرانیان را به ستمی که بر آنان و میهن‌شان رفته است جلب می‌کرد. در سخنرانی خود در آلبرت هال لندن که یکی از تندترین شوهای سیاسی – هنری‌اش بود بنیادهای خرافه پروری و تحمیق حکومت اسلامی در ایران را به باد انتقاد گرفت.

فریدون فرخزاد در ۶ اوت ۱۹۹۲ (۱۶ مرداد ۱۳۷۱) در آپارتمان محل سکونتش در شهر بن آلمان به دست افراد ناشناسی – که بسیاری بر آن هستند ماموران وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی بوده اند – با ۱۷ ضربه کارد سلاخی شد. فریدون در شهر بن آلمان در حضور هزاران نفر از دوستدارانش به خاک سپرده شد.

بر مزارش یکی از سروده‌هایش نقش بسته است؛

«اینک از عشق پاک پاکم من
گر چه خاکی درون خاکم من»