بایگانی

Archive for the ‘شعر’ Category

به بهانه‌ی زادروزم

 

تصویری از ۴-۵ سالگی‌ام

تصویری از ۴-۵ سالگی‌ام

چقدر دلم برای عبور از خوابِ اين همه ديوار گرفته است!

هيچ وقتی از اين روزگار

من اين ديوارهای بی دريچه را دوست نداشته‌ام!

هيچ وقتی از اين روزگار

من اين همه غمگين نبوده‌ام.

 

راستش را بخواهيد

زادرو[ز]* من اصلا شب و ديوار و گريه نداشت،

ما همان اوايلِ غروبِ قشنگ

رو به آسمانِ آشنا می‌رفتيم وُ

صبح زود

باز با خودِ آفتاب، آشناتر برمی‌گشتيم،

لحافِ شب از سوسوی ستاره سنگين بود

ما خوابمان می‌برد

ما ميان همان گفت و لطفِ خدا خوابمان می‌برد،

ما ارزشِ روشنِ رويا را نمی‌دانستيم

کسی قطره‌های شوخ باران را نمی‌شمرد

ما به عطر علف می‌گفتيم: سبز!

طعمِ آسمانیِ آب هم آبی بود

و ماه، بلورِ بی‌اعتنا به ابر،

که برای تمام مسافرانِ پا به راهِ نور ترانه می‌خواند.

ما هم به ديدنِ باران و آينه عادت کرده بوديم

يکی‌يکی می‌آمديم

بعضی کلمات را از سرشاخه‌های تُردِ زمان می‌چيديم

بعد حرف می‌زديم، نگاه می‌کرديم

چَم و رازِ لحظه‌ها را می‌فهميديم،

تا شبی که ناگهان آينه شکست

و سکوت

از کوچه‌ی خاموشِ کلمات

به مخفی‌گاهِ گريه رسيد.

 

حالا سهم من از خواب آن همه خاطره

[سی]** سال و چند چم و هزار راز ناگفته است،

حالا برو، يعنی اگر برويم بهتر است،

صبح، ساکت است

ديوارها، بی‌دريچه

تو در کنج خانه و من رو به راهی دور …!

(سید علی صالحی)

 

 

در شعر دو تصرف صورت گرفته است که علامت نیز خورده‌اند. اولی «زادرود» است که به عمد «زادروز» شده است و دومی نیز «چهل» که به مناسبتً، «سی» آمده است. این دو را با پوزش از شاعر و اهالی شعر دست برده‌ام.

به هر روی، این «سرگذشت کودکی است که به سرانگشت پا/ دستش به شاخه‌ی هیچ آرزویی نرسیده است.» دلش شعر می‌خواست و دنیاش جز درد تحفه‌ای ارزانی‌اش نداشته‌ است. کودکی که چه زود، میوه‌ی ممنوعه‌ای را به دندان کشید تا به جان دریابد «جخ از مادر نزاده» است. بی‌راهه بر بی‌راهه رفته است تا بل راه یابد، بی‌که گمراه شده باشد، چه بر «ندانسته‌های خود» ایمان دارد. با این‌همه، سی سال راه رفته و ایمان دریافته جادوی امید را در دلش کاشته، تا بدان چراغ هنوز و همچنان به فرداها بیندیشد. به روشنایی دیر یاب فردایی که آفتابش برای ما طلوع خواهد کرد.

حسن پایان این چند سطر اما همان سروده‌ی تکراری خویش است؛

«من اختیار نداشتم

اتحادی شرم‌ناک مجبورم کرد

اتفاق افتاد

و من اتفاقی

شدم.»

دست همه‌ی عزیزانی را که در سالروز کودتای سیاه مرداد ۳۲، سی و سومین سال‌روز عصیان من بر نیستی را نیز در یاد دارند و به یادشان می‌آید، گرم می‌فشارم.

یاسر عزیزی
برای ۲۸مرداد ۱۳۹۳

Advertisements

مزد گوركن و بهاي آزادي آدمي(در رثاي احمد شاملو)

ژوئیه 23, 2014 بیان دیدگاه

امراله نصرالهی

(۲۱ آذر ۱۳۰۴ - ۲ مرداد ۱۳۷۹)

(۲۱ آذر ۱۳۰۴ – ۲ مرداد ۱۳۷۹)

 دل در تپش آزادي مي سوزاند. به ياران در بند ـَ ش مي انديشد. به زخم قلب آبايي. به دختران روز سكوت وكار. به سالهاي بد، باد، اشك و شك. مي گفت زندگي دام نيست. حتي عشق دام نيست. چرا كه ياران گمشده آزادند.

مردگان اين سال در نزد او عاشق ترين زندگان بودند. مرتضي كيوان، مهدي رضايي، خسرو گلسرخي، وارتان سالاخانيان و … مگر مي توانست شعر را ابزاري براي رهايي نداند؟ براي نجات و آزادي؟ پس، از او گلوله اي ساخت و پرتابش كرد. به خر خاكي ها كه بر جنازه اش به سوء ظن مي نگريستند. به قصّابان كه با كُنده و ساطوري خون آلود بر گذرگاهها مستقر بودند. به ابليس پيروزمست كه سور عزاي ما را بر سفره نشست و تا زنده بود براي روسپيان و برهنگان نوشت. به آنان كه ديگر به آسمان اميدي ندارند و به آنان كه بر خاك سرد اميدوارند. همواره در پي هواي تازه بود. مدايحش را بي صله مي نوشت. ترانه هاي كوچه ي غربتش ورد زبانها بود و در قطعنامه بود كه تكليفش را با خود، تو، من و ما مشخص كرد. به بن بست هاي جامعه اش مي انديشيد و ببرهاي عاشق را در ديلمان در شكستن آنها به شعر مي آورد. آيد براي او عشق كه نه بل حماسه اي بود. حماسه اي كه به خنجر و خاطره پيوند مي خورد. آخرين حديث بي قراريش را از زبان پسرش، ماهان، تقرير كرد و چون ابراهيم در آتش رفت. هرگز از مرگ نهراسيد. اما هراس او همه از مردن در سرزميني بود / كه مزد گوركن از بهاي آزادي آدمي افزون باشد. و به راستي مرد، در سرزميني كه مزد گوركن از بهاي آزادي آدمي افزون بود. شاملو را مي گويم. نامش سپيده دمي است كه بر پيشاني آسمان مي گذرد.

۱ – شاملو شاعر شعر زندگي است. شاعر زلف و خط و خال و مي و معشوق نيست. غزل براي او حماسه است و حماسه تنها غزل زندگي اش. حماسه يِ جهاني كه در آن تنها «مرگ مائده مي آفريند» و زيستن در چنين جهاني جز به حماسه مقدور نيست. پس از همان نخست تجربه ي غزل كلاسيك را به مثابه ي راهي واهي به كنار مي نهد تا زبان به دريوزگي و اظهار عجز (عاشق نسبت به معشوق) نيفتد. حتي آنجا كه اين عشق از بن مايه اي مجازي بهره گرفته باشد. شاملو در مانيفست شاعري خويش زبان را از ساحت انتزاع ها و تخيل هاي بي كاركرد دور مي دارد تا واقعيت و تاريخ بن مايه هاي (موتيف) راستين منظومه ي انديشگي او باشند. شعر اگر چه محصول صور خيالين مي باشد اما اين صور خيال بنيادين در عصر شاملو در دامچاله ي روح انقلابي گري و عصيان گرفتار مي آيند تا «متن ها در غياب استعاره ها» نگاشته شوند. متن هايي كه ديگر تكلف را بر نمي تابند و از بلاتكليفي، سرگرداني و وابستگي به امر خيالي نجات مي يابند تا به امر سياسي بپيوندند. شاملو اين غريزه ي پنهان عصر را به درستي در مي يابد و شعر او به راهي مي رود كه اتفاق هاي بزرگ در آن رخ مي دهد. افلاطون مي گفت شعر محصول جنون خدايان است. محصول الهه اي به نام موز (دختران خاطره) بي شك اين جنون، تاريخ شعر را رقم زده است و تاريخي كه جنون رقم مي زند. به راههاي پرهول و هراس، به داچا (كلبه هاي روسي) به تائو (راه)، به آن جنگل سياه كه مارتين هايدگر سخت به آن دلبسته بود، كشيده مي شود. افلاطون در نگاه دشمنانه يِ خويش به شاعران، شعر را دو مرتبه از ساحت حقيقت دورتر مي بيند تا به ناسودمندي زبان شعر اشاره كند. اين سخن افلاطون را مي بايست در پس زمينه ي يوتوپياي او به تحليل نشاند. اين كه شعر بري افلاطون از خاصيت برآشوبندگي و احساس گرايي غيرمنطقي (ايلوژيك) برخوردار است.

كجراهه اي بود كه افلاطون از آن پتكي ساخت و بر سر زبان منطقي (لوژيك) شعر فرود آورد. او نمي دانست كه روزي شاعران، حكايتگر درد و رنج آن نجاري خواهند بود كه افلاطون وجودش را در آرمانشهر خويش لازم مي ديد و حضور شاعرانه را نه. او به اين امر نينديشيده بود كه شاعران بر خلاف فيلسوفان هيچ كس را از ورود به آرمانشهرهاي خويش مانع نمي شوند چرا كه شعر مبتني است بر انسان و انسان گرايي (اومانيسم). همان نكته ي محوري و كانوني اي كه شاملو در آثار خويش جار مي زند «انسان، خداست/ گر كفر يا حقيقت محض است اين». شاملو بر خلاف انديشه هاي افلاطوني از نظريه ي بيان شعر (رتوريك) پتكي ساخت و برسر طبقه اي فرود آورد كه در آرمانشهر افلاطون جايگاهي والا داشتند (حكمرانان) پس شعر در نگاه ارسطويي آن فضيلت مي آورد، روان را پالايش مي دهد (كاتارسيس) امر آشنا را بيگانه سازي مي كند (نگاه فرماليستي) ابزار انقلاب مي گردد. در ساحت زبان عصيان مي كند، مي جوشد و بر خلاف نگاه افلاطوني به حقيقت نزديكتر است.

۲- شاملو در ادبيات كلاسيك ايران ريشه دارد. به تاريخ بيهقي گرايشي خاص نشان مي دهد. به تصحيح انتقادي غزليات حافظ مي پردازد. مقدمه اي جنجال برانگيز بر ديوان اشعارش مي نويسد در نقد شاهنامه ي فردوسي سخن مي راند. به وارونه خواني داستان ضحاك مي پردازد و نهايت اين كه از دريچه ي ادبيات، تاريخش را بر مي رسد و در اين بر رسيدن ها و واكاوي ها رك گو و بي پرواست. تا آنجا كه فردوسي اين خداوندگار حماسه و خرد از نگاه نقاد و تيزبين او مصون نمي ماند و او را به جعل سازي براي اعتبار طبقه ي خويش متهم مي كند. (نگاه كنيد به نگراني هاي من ـ احمد شاملو). با نيم نگاهي به رويكردهاي شاملو به آثار ادبي سترك متوجه خواهيم شد كه او به بيهقي توجهي ديگر گونه تر دارد. به گونه اي كه شاملو خود را وامدار آن مرد مي بيند. انساني كه سخنش در تاريخ هرگز به «تعصبي و تزيدي» نكشيد چون مي دانست كه آيندگان به قضاوت تاريخش خواهند نشست و مي ترسيد كه مبادا در حق او بگويند «شرم باد اين پير را» و به راستي بيهقي به راه استاد خويش، بونصر مشكان رفت و بر سبيل او تاريخش را نگاشت. بي ترديد شاملو در شعر وامدار بيهقي است. نحو جمله ها در نزد شاملو دليلي آشكار بر تأثيرپذيري او از آن متن سترگ است. بيهقي اگر چه تقديرگرا بود اما به تاريخ عصر خويش نگاهي سراسر عقلاني دارد. حضور عقل در جهان بيني بيهقي باعث گرديده تا چهره انسان در دل تاريخ ترسيم شود و كار نثر ترسيم چهره انسان است درست بر خلاف شعر كه «اسطوره ي پنهان انسان را مي آفريند» (متن در غياب استعاره ـ سينا جهانديده). شخصيت ها در داستان هاي تاريخ بيهقي در تراژدي مأوا مي گزينند. بوسهل زوزوني، خواجه احمد حسن ميمندي، شخصيت قاضي بست، بوالحسن بولاني و حسنك وزير همه در تاريخي تراژيك با ادبياتي تراژيك جاودانه شدند و اين معجزه ي قلم بيهقي است.

قلمي كه «داد اين تاريخ به تمامي بداد و هيچ چيز از احوال [نزد او] پوشيده نماند». در نگاه بيهقي سرنوشت تاريخ با زيبايي شناسي زبان گره خورده است گويي هنر ذكر تاريخ نيز به نوع انتخاب زبان بستگي تام دارد و بيهقي در كتاب تاريخ خويش به اين نظام زبان دست پيدا كرده است.

شاملو از بيهقي تقليد ننموده بل تأثير پذيرفته است. هنر شاملو در انتخاب زباني كهن براي بيان مفاهيمي است كه همه از جنس تاريخ مدرن اند (آركائيزم). سرشت اجتماعي هنر خاصه شعر نزد شاملو او را به تاريخ اجتماعي خويش نزديك مي كند. شعر براي شاملو چون هنر تئاتر نزد برشت تنها براي مبارزه است و نه امر هنر براي هنر. ابزار اين مبارزه را نزد شاملو چنان مي بينيم كه نزد بيهقي و برشت.

انديشه ي حماسي (Epic) بن مايه ي مشترك تاريخ بيهقي و شعرهاي شاملويي است. شاملو در موقعيت هاي خاص اجتماعي قرار گرفته است. او از اين موقعيت ها براي ارتقاي زبان شعر و نقد ويرانگر و فروكاهنده ي تاريخ طبقاتي عصر خويش بهره مي گيرد. «عصري كه فرصتي شور انگيز است/ تماشاي محكومي كه بردار مي كنند!» بيهقي نيز در فضايي خاص از اين تاريخ زبانش را خلق مي كند كه «جبر تقدير حاكم است و هدف تاريخ نيز عبرت آموزي» و شاملو اگر چه امر متافيزيك را بر خلاف بيهقي از صحنه ي حيات اجتماعي رانده است اما درست چون بيهقي، سارتر و برشت به انسان باور دارد. او نيز شخصيت هاي تراژيك تاريخش را در شعرهاي تراژديك ـ حماسي خويش سرود و نامشان را در تاريخ سياسي ـ اجتماعي عصر جاودانه ساخت. اين سان بيهقي را مي توان تاريخ نگاري عقل گرا در عصري كلاسيك دانست و شاملو را مي توان شاعري راسيوناليست در عصري مدرن. به راستي كه هر دو پيام آوران رسالت عقل در متن تاريخي پر از خربنده و خرافه بودند.

۳ – شاملو، از شاگردان خلف نيماست. شاعري كه در ساخت شكني زبان كلاسيك به شعري مدرن رسيد. بخشي از نگاه اومانيستي شاملو به شعر از جهان بيني انسان گراي نيما به ارث رسيده است. در نگاه نيما انسان، جامعه و تاريخ تريلوژي بنيادين شعر او را چارچوب مي بخشند. همان كه در نظرگاه شاملو با نگاه مهدي حميدي وار به زندگي و زمانه نمي سازد. «موضوع شعر/ امروز/ موضوع ديگري است/ امروز/ شعر / حربه ي خلق است / زيرا كه شاعران / خود شاخه اي ز جنگل خلق اند» شاملو درست چون نيما مي انديشد. آنجا كه نيما در قطعه ي شعر «آي آدم ها» آدمهاي بي درد و بي تفاوتي را به تصوير مي كشد و نهيب مي زند كه نسبت به انسان غرقه در آب چشمان خويش مي بندند و از آن واقعيت تلخ مي گريزند و شاملو نيز چنان دلمشغول انسان عصر خويش است كه از نقد نگاه سهراب سپهري وار نيز ابايي ندارد. آنجا كه از آن شعر بلند «آب را گل نكنيم» اندوه و ملالي به دل مي گيرد و بر عرفان بي دردش مي تازد. داريوش شايگان در بحث ميان سنت و مدرنيته مي نويسد آنگاه كه پروژه ي مدرنيته آغاز شد ما به تعطيلات تاريخ رفتيم. نگارنده  بر اين باوراست كه ما در پروژه ي مدرنيته هرگز به تعطيلات تاريخ نرفتيم بل تنها از در پشتي وارد تاريخ مدرن شديم. ما از مدرنيته تنها » ايدئولوژي هاي جامعه شناسانه ي » آن را برگرفتيم و تاريخ خود را در ديگي در هم جوش به التقاط كشانديم و عبارتي » سنت را ايدئولوژي  زده » كرديم (تعبير نخست از جواد طباطبايي و تعبير دوم از داريوش شايگان است) اين سان در جدال ميان سنت و مدرنيته تنها در يك ساختار ادبي به آشتي آن دو نائل آمديم ـ و آنجا كه اين دو پديده در آشتي اي ديالكتيك گونه به سر بردند تنها ساحت زبان شعر بود. (مدرنيته و بحران ما ـ هوشنگ ماهرويان). بي شك شاملو چون نيما از عهده آشتي ميان اين تقابل (سنت/ مدرنيته) به خوبي برآمده است. در شعر شاملو معناهاي مدرن در الفاظ كهن جاي گرفتند تا سنتزي زيبا شناسانه در دل تاريخ معاصر ما پديد آرند. سنتزي كه به ادبيات پيراموني اي چون ادبيات ما هويت و هستي اي ديگر باره بخشيد.

نيما در ميان پارادوكس ها و تقابل هاي سياسي ـ اجتماعي شعر معاصر زيست. او به مفهوم فلسفي تاريخ انديشيد. سياست را به شعر پيوند زد و از گونه اي ناسيوناليزم داد سخن داد كه «كشتگاهش در جوار كشت همسايه»، خشكيده بود. اين سان شعر در عصر آزاداي خواهي، فرديت باوري (انديويدواليسم)، جامعه نگري، قانون خواهي و مشروطه طلبي ديگر نمي توانست در خود و تنها با «شراب و يار» گفت و گو كند. پس در «افسانه ي» خويش به تاريخ پرداخت و در ساحت شعر به جامعه شناسي سياسي دست يافت.

و شاملو در مضمون شعر معاصر به همان راهي رفت كه نيما در آن زيست. با اين تفاوت كه كلام نزد شاملو ارج و اعتباري حماسي تر يافت. زيرا عصر شاملو، عصر چريك ها و مرگ وارطان ها بود عصر ستيز آهن ها با احساس هاي پرشور انقلابي. عصر انسان هايي كه پيكرشان در «مرثيه هاي خاك» و در سوگ شعر تشييع مي شد تا «انسان زاده شدن تجسد وظيفه» باشد. هر جا كه چريكي بر خاك مي افتد و در خون خويش در مي غلتد لحن شاملو حماسي تر مي شود. كه «ما بي چرا زندگانيم/ آنان به چرا مرگ خود آگاهانند» نزد شاملو شعري كه در خلسه هاي ذكر و عرفان سروده شود و به مصيبت هاي جانكاه اجتماع نپردازد شعر نيست. چرا كه چراغ شعر از نگاه او مي بايست در خانه ي وطن بسوزد و نه در انتزاع هاي بي مكان و هيچستان هاي بي در و پيكر عرفان معاصر. بنابراين برخلاف گفته ي فرماليست روس ـ ويكتوراشكولوفسكي ـ ادبيات يك ملت نمي تواند بي ارتباط به پرچم آن ملت باشد. شاملو در پيوند ميان شعرهاي انديشيده ي خويش با جهان سياست، خشونت هاي استبداد، نظام دانش و شبكه ي استيلا و قدرتي را به نقد مي كشيد كه در «انكار عشق» پا سفت مي كند. زيرا كه «دشنه اي در آستين» نهان كرده است. به راستي كه او تا زنده بود عدو كه نه بل انكار ابلهاني بود كه در جامه ي عالم، تعليم سفاهت كردند.

۴ – شاملو شاعر چريك هاست. قلب تپنده ي آنهاست. شعر او بيوگرافي مبارزاني است كه تنها حديث شان اين بود بر «دارها برقصند» و با «چشمان گشاده در مرگ» بنگرند. اعدام خسروگلسرخي، اعدام مهدي رضايي در ميدان چيتگر، مرگ وارطان در زندان ساواك، قتل احمد زيبَرم در پس كوچه هاي نازي آباد، حماسه ي جنگل هاي سياهكل، ياد زنده ي جاودان، مرتضي كيوان، همه ي مردان مصلوبي كه شاملو از زبان آنان دردناك ترين ترانه هايش را سرود. او در كنار محمود درويش، ناظم حكمت، آنا آخماتوا، پابلو نرودا، فدريكو گارسيالوركا، اكتاويوپاز و ديگران و ديگران ملك الشعراهاي انقلاب و تغييرند و نه قصيده سرايان «داغگاه» و «كاروان حلّه» و عنصري صفتاني كه درّ لفظ دري رادر پاي خوكان ريختند و صله ها گرفتند. اين سان شاملو چون لنگستن هيوز در انديشه هاي وطني خويش غرقه بود كه : «بگذار اين وطن دوباره وطن شود» شاملو «همدست توده» بود (منظور پوپوليسم يا توده باوري نيست) «تا آن دم كه توطئه مي كند گسستن زنجير را»

او در نگاه خود به تاريخ نبردهاي طبقاتي نيز توجه ويژه اي به ترانه هاي فولكلور مردمي دارد كه تاريخ را در قضاوت خود با حاكمان همدست ديده اند. او در اين ترانه ها جنگ تاريكي و روشنايي، نگاه ديالكتيكي به زيست ـ جهان انسان، نبرد پرياهاي نازنين با تاريخ تاريك ديكتاتورهايي كه عمو زنجيرباف هاشان از «سوداي مكالمه، خنده و آزادي» شان در هراس بودند، همه را مي ديد و در آنها به تأمل مي نشست. بي شك «كتاب كوچه» از ميانه هاي آن ترانه ها برون آمد. او در متن چنين ترانه هايي به ايدئالهاي تاريخ توجه دارد. از انعكاس صداي زنجيرها در زندان جامعه اش حكايت مي كند. از »شهر غلاماي اسيرـ داستان مي گويد. از گرسنگي ها و تشنگي هاي پريا شعر مي سرايد. در آن ترانه ي زيباي «بارون مياد جرجر» از رفتن شب و آمدن «خورشيد خانم» سخن مي گويد. در زندان قصر با «عمو يادگار» از طلوع ماه مي گويد. از روشنايي، آزادي و رهايي. در آستانه از حسين قلي، قصّه ي مردي كه لب نداشت و … آري شاملو از ترانه هاي مردمي، شيوه ي شاعري آموخت و مهمتر از آن در دنياي شاعري خويش «كلام آخرين را/ بر زبان جاري كرد» از خون سياووش، خون قرباني هاي برمذبح سرود و «ايستاد / تا طنينش / با باد / پرت افتاده ترين قلعه ي خاك را / بگشايد» به راستي كه شاملو هم در شعر، انقلابي به پا كرد و هم شعر را انقلابي خواست.

چون ماركس كه فلسفه را براي تغيير مي خواست و نه تفسير و در اين زمينه شاملو از نگاههاي سانتي مانتال مشيري وار به شعر هراس دارد و از توصيف ها و تفسيرهاي زيباشناسي عرفان وار سپهري بيزار. اما او به فروغ كه مي رسد «به جست و جوي او / بردرگاه كوه مي گريد» چرا كه فروغ نيز شعر را ابزاري براي رهايي دانسته است. براي  ستيز با عقل مذكر فرهنگ نرينه سالار خويش. فرهنگي كه فروغ بر آن نام «جنون و جهالت» مي نهد و شاملو نيز عليه چنين جنون و جهالتي، خرخاكي ها، گاوگند چاله دهان ها، گزمه ها، پيروزمست ها را هدف آماج خويش مي گيرد تا داد اين تاريخ به تمامي بدهد. در تاريخي كه شاملو آن را «توالي فاجعه» مي بيند.

داستان جدال پدر (گذشته) و پسر (آينده) را در يادمان ها و خاطره هاي جمعي ما زنده مي كند آنجا كه گذشته پا سفت مي كند تا به آينده نپيوندد و همواره اين پدران ـَ ند كه بر پسران فائق مي آيند و اين گذشته است كه به آينده كشي آلوده است. شاملو ساختارهاي اين فرهنگ را خوب مي شناسد. او در تبار شناسي شاعرانه ي خويش از اسطوره به تاريخ آمده است تا آن چه كه آنجا ديد، در اين جا نيز به وضوح مشاهده كند. آنجا «سهراب كشان» بود و اين جا «وارطان كشان». آنجا «سياووش» به گناه ناكرده متهم و اين جا «خسرو گلسرخي» به جرم دفاع از خلقش محكوم.

اين سان شاملو در پشت تريبون شعر از رسوايي چنين اسطوره و تاريخي غفلت نمي ورزد. از ماهيت حكومت ها مي گويد كه بسان چوپاناني براي گوسفندان خويش دشمني به نام گرگ تراشيدند براي توجيه مقام چوپاني خودشان. (جمله از شاملو است) حكومت هايي كه خون هزاران چريك بي گناه و بي دفاع را بر زمين ريختند و آنگاه «سور عزاي شان را [نيز] بر سفره نشستند». «احمق مردا كه دل بر اين [تاريخ] غدّار و فريفتگار بندد.» تاريخي كه همواره به خون و خشونت و سبعيت آغشته بوده است. تاريخي كه چريكها را بر نمي تابد، به نخبه كشي و خودكامگي عادت مي كند و عليه پسران با پدران همدست مي شود بايد بر آن لعن فرستاد و آن را به «ننگ آغشته» ديد. به راستي كه اين تاريخ جز «توالي فاجعه» ها چيزي نبوده و من دروني شاعر، چنين ناخودآگاهي را نيك بر رسيده است. شاملو در بررسي چنين تاريخي براي خود فلسفه ي تاريخ دارد و در شعر، چنين فلسفه اي را طرح مي ريزد. او هر امر خرافه رابه جاي تاريخ نمي نشاند و در تاريخ جست و جوگر حقوق طبيعي خويش است. نگاه فلسفي شاملو به تاريخ نگاهي ديالكتيكي است و ديالكتيك شاملو در آسمان بي عار و متافيزيك بيمار سده ها ريشه ندارد. ديالكتيك شاملو صفت ويژه ي تاريخي است كه همواره و هميشه «پرومته هاي نامراد را از جگر خسته» (تعبير از دكتر تقي پور نامداريان است) محكوم كرده است. اين كه سرانجام پرومته ي نامراد تاريخ به كدامين سرنوشت دچار خواهد شد؟ فلسفه ي ديالكتيكي شعر شاملويي به آن پاسخ مي دهد: «فريادي و ديگر هيچ» چرا كه اميد آنچنان توانا نيست/ كه پا بر سر يأس بتوان نهاد و شاملو همه ي عمر «خون رگانش را/ قطره قطره/ قطره/ گريست» تا باورش كنندو دريغ و صد دريغ كه ناشناخته ماند و مُرد «در پس ديوارهاي سنگي حماسه هاي پرطبلش، دردناك و تب آلوده واز پاي درآمده، پتك گرانش را به سويي [افكند] و به دست هايش فرمان [داد] كه از ادامه ي كار عبث خويش دست بكشند.» چرا كه در سرزمينش «مزد گوركن [هماره] از بهاي آزادي آدمي» افزون بود.

 منبع: http:azizi61.wordpress.com

مختصری در معنای عشق*

ژوئن 13, 2014 بیان دیدگاه

Loveدر مورد عشق سخن‌های بسیاری رفته‌ است و بعد از این نیز بسیارتر خواهد رفت. گرچه غالب عشق‌نمایی‌هایِ «فست فودیزه» شده‌‌ی روزگار ما درک حقیقت تاریخی آن وحدت غریب را دشوار می‌کنند و چندان نسبتی با معنای تاریخی آن پدیده ندارند، با این‌همه در نظر داشتن پدیده‌ای چنان، که در ادبیات هر سرزمینی قابل تحقیق است و بیش از همه بر پایداری در تعلق و تمامیت در حسِ دو نفر به یکدیگر تاکید می‌کند، هنوز می‌تواند حتا برای دل‌های دم دمی و سست عهد نیز کام‌ربا باشد. این دل‌ربایی اما مانع از آن نمی‌شود در معنای عشق کنجکاو نشویم و وجه والاتری از آن را رصد نکنیم.

عشق را در بیشتر مواردِ ترسیم و تصویر شده، چیزی جز انحلال نمی‌توان یافت. شکلی از تعلق که یکی در دیگری منحل می‌شود، سعی در تن‌دادن تام و تمام خویش به علقه‌ها و عقاید معشوق[ه] می‌کند و چنان کیفیتی می‌یابد که گویی به تمامی از خویش بیگانه شده است. این کیفیت اگرچه در ادبیات و تجربه‌های مکرر تاریخی به ظاهر غلبه دارد اما لازمه‌ی آنچه شایسته است عشق نامیده شود نیست. برای توضیح این پاره از گفتار، چند جمله‌ای از «نادر ابراهیمی» که در توضیح همین مهم برای همسرش نوشته بود راه‌گشاست؛

«دو نفر كه عاشق‌اند و عشق، آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست كه هر دو صدای كبك، درخت نارون، حجاب برفی قلّه‌‌ی علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالین را دوست داشته باشند. اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت كه یا عاشق زائد است یا معشوق و یكی كافی است. عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست. من از عشق زمینی حرف می‌زنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یكی در دیگری

چنین عشقی سزاوار سرودن و ستودن است. وحدتی از دو نفر در عین وجود گرایشات مختلف و حتا متضاد در آن‌ها. ابراهیمی در جای دیگری از نامه‌ی پر مهرش، عاشقانه به یار و همراه و عشق‌اش یادآور می‌شود که؛

«بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند، خواهش می‌كنم! مخواه كه یكی شویم، مطلقا مخواه كه هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد. مخواه كه هر دو یك آواز را بپسندیم، یك ساز را، یك كتاب را، یك طعم را، یك رنگ را و یك شیوه نگاه كردن را. مخواه كه انتخابمان یكی باشد، سلیقه‌مان یكی و رویاهامان یكی. هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست. و شبیه شدن دال بر كمال نیست، بلكه دلیل توقف است

در واقع زیباترین صورت از عشق همین تعلق تام به یکدیگر در عین حفظ هویت طرفین این مناسبت پایدار و پرشکوه است. پر واضح است که درک چنین مقام حسیِ والایی بی ریاضت روح و تمرین تن دست نمی‌دهد. «اوحدی مراغه‌ای» این رنج‌ِ شیرین پیمایش راه عشق را به زیبایی تصویر می‌کند:

«عشق را فرسوده‌ای باید چو من
در مشقت بوده‌ای باید چو من

لایق سودای آن جان و جهان
از جهان آسوده‌ای باید چو من

انتظار دیدن آن ماه را
سالها نغنوده‌ای باید چو من

تا ز وصل او به درمانی رسد
درد دل پیموده‌ای باید چو من

اوحدی، راه غم آن دوست را
خاک و خون آلوده‌ای باید چو من
»

این مشقات و نغنودگی‌ها و خون‌آلودگی‌ها البته نه از وجه دل‌بری که از افق تلاش برای احراز صلاحیت چنان وحدت باشکوهی قابل پذیرش است. واضح است؛ آن صورتی از عشق که این‌گونه ترسیم می‌شود، جز از طریق رنج و ریاضت و خون دل خوردن حاصل نمی‌شود. این رنج‌ها و ریاضت‌ها گاهی ممکن است همان صبوری تا یافتن آن دیگری باشد، گاهی دشواری وصال آن دیگری و گاهی تنگنایی غیر از این‌ها. با این‌همه، شاید مهمترین و زیباترین شرط تحقق عشق، همین صعب‌الوصول بودن معشوق[ه] است. نه که استثنا نداشته باشد اما هر سهل‌الوصولی از منطق اقتصادی بازار پیروی می‌کند. هرکه خود را آسان به دست دهد، و هر آن‌که آسان بیابد، باید در جوانب داشته‌اش بیشتر بیندیشد. از این‌ها که بگذریم، در نهایت این مختصرِ در پیرامون عشق باید گفت، اگر نه چون «مولوی» که این‌گونه از چاکری و غلامی در پیشگاه وجود شاهی معشوق می‌گوید؛

«دو سه روز شاهی‌اش را چو شدم غلام و چاکر
به جهان نماند شاهی که چو چاکرم نیامد»

لازم است تحقق عشق حالی چون «عطار» در جان و جهان آدمی برانگیزد که سرود:

«یار مهمان است در خلوتگه‌ام
زین سبب بر کل سلطانان شه‌ام»

چه می‌گویند این دو بیت؟
گرچه صورت و معنای این دو بیت در وحدت و خلوصی ساده یکی هستند اما لازم است به زبان غیر ِ منظوم نیز گفته شود که برای یک عاشق، هیچ چیزی در جهان به اندازه دیدار یار و حضور او حائز معنا و ارزش نیست. به بیان «حسین پناهی»؛
«به جز حضور تو
هیچ چیز این جهان بی‌کرانه را جدی نگرفته‌ام
حتا عشق را»

دنیای شاهان و قلمرو سلاطین حتا وسوسه‌ای ناچیز برای دل درگیر عشق نیست. این است صورت ناب عشق در ساحت شخصی و حس فردی این مفهوم. در باب «عشق عمومی» که نمی‌تواند در دل خالی از چنین معنای متقدمی از عشق ایجاد شود شایسته است مجال دیگری کمر کلام را برگرفت.

***

* این مختصر اگرچه حدیثی است که مخاطب خاص ندارد اما از خوانندگان عزیز اجازه می‌خواهم به طور خاص به رفیقی تقدیم‌اش کنم که در زندگی‌اش برای مفهوم و معنای عشق احترام شایسته و ویژه ای قائل است و در هر دو ساحت شخصی و عمومی عشق را ضرورت تعلق‌اش می‌داند. عشق به انسان و انسانیت  و احترام به هم‌نوع(در صورت‌های مختلفی چون دوستی‌ها و رفاقت‌ها و مردم‌داری‌های متعارف) را در افق عشق عمومی و طلب تعلق یگانه در خصوصی‌ترین وجه تعلق را در افق عشق شخصی می‌توان از ویژگی‌های این رفیق دانست. این مختصر را هم از این را به طور خاص به رفیق عزیزم «سام زارع» تقدیم می‌کنم. باشد که مطلوب طبع نیکوی‌اش قرار گیرد.

تذکر: چنان که در عنوان آمده است این مطلب مختصری است که می‌تواند پر از ایراد و انتقاد و نقص باشد. لازم است دوستان این مقتضیات را دانسته باشند، مخصوصن که خیلی ذوقی و یکباره آمد و تایپ شد و فورن منتشر شد.

ـــــــــــــــــــــ

یاسر عزیزی
جمعه ۲۳ / ۳/ ۱۳۹۳

شعر بلند اسماعیل/ رضا براهنی – برای دانلود

ژوئن 10, 2014 بیان دیدگاه
اسماعیل(یک شعر بلند) ۱۳۶۶

اسماعیل(یک شعر بلند)
۱۳۶۶

روزگار شاعری رضا براهنی با بلندترین شعرش( اسماعیل) برای این قلم به نقطه‌ی پایان رسید. نماز میت بر جنازه‌ی آن شاعر چهار گوشه‌ی جان و دل هر دوست‌دار شعری شاید همان موخره‌ی معروف بر دفتر «خطاب به پروانه‌ها» باشد. همان‌جا که از سر بی‌تابیِ دم زا(براهنی شعر پست‌مدرن را آبستن بود، همان زبان‌پریشی پریشان احوالی که همیشه بر آن بوده‌ام تحقق وعده‌ی براهنی بود که خوش داشت روزی انتقامش را از زبان فارسی بگیرد.) چنین عنوانی را برگزید؛ «چرا دیگر شاعر نیمایی نیستم؟».

براهنی در اسماعیل، از همان سطرهای اول رنگ خودش را بر رشته‌های احساس خواننده می‌پاشد. این نقش چنان موثر بوده‌ است که تا هنوز و شاید همیشه، نام براهنی بیش از شاعری که خودش باشد، شعری را تداعی می‌کند که همان «اسماعیل شاهرودی» باشد. «اسماعیل شاهرودی» همان کسی است که به گمان براهنی شعرتر از شعرهای خود بود و شاید همین پرمایگی احساسی او بود که شعر بلند «اسماعیل» را چنین قاطعانه بر دل می‌نشاند. بعد از چند سطر ابتدایی این شعر بلند که از نظر خوانندگان می‌گذرد، متن کامل این اثر را برای بارگیری(دانلود) دوستان قرار می‌دهیم.

تذکر: این چند کلام نخستین صرفن نظرات مدیر وبلاگ( یاسر عزیزی) است و می‌تواند مورد قبول برخی واقع نشود. آنچه مهم است این شعر بلند است که پس از سال‌ها، هنوز دل‌انگیز و موثر است.

***

قسم به چشم هاي سُرخت اسماعیل عزیزم
که آفتاب، روزي، بهتر ازآن روزي که تو مُردي خواهد تابید.

قسم به موهاي سفیدت که مدتی هم سرخ بودند
که آفتاب روزي که آفتاب روزي که آفتاب روزي
بهتر از آن روزي که تو مُردي خواهد تابید.

اي آشناي من در باغ هاي بنفش جنون و بوسه!
اي دراز کشیده بر روي تختخواب فنري بیمارستان«مهرگان»!
اي آزادي خوان فقیر بر روي پله هاي مهربان!
اي اشک هاي تنهاي سپرده به نسیم باد تیمارستان!
اي شاعرتر از شعرهاي خود و شعرهاي ما!
اي تباه شده در دانشگاه، در مدارس، در کافه‌ها، میخانه‌ها
و در محبت زن و فرزند و دوستان نمک نشناسی چون ما!
اي امیدوار به این خیال که زمانی«چرچیل» در خیابان «استالین»
ظهور خواهد کرد
و « رفقايت» براي معالجه ي شاش بندت تو را به « مسکو » خواهند
فرستاد!

اي متناقض ابدي! عاشق«استالین»،«دوگل»، «آل احمد»، «هوشی مینه» زنی رنگین چشم، و «سیاوش کسرایی» با هم!
اي که در تیمارستان هاي تهران، خواب بیمارستان هاي سواحل
«کریمه» را می دیدي!

اي که می خواستی پسرت را به شوروي بفرستی به جایش به آمریکا فرستادي!
اي که از خانه ي اجار ه اي ات در«امیرآباد» خواب جایزه‌ي «لنین» را می دیدي!

از پله هاي گران قیمت تیمارستانی خصوصی که حقوق تقاعدت را بالا می کشید
صلاي آزادي در می دادي!
و گمان می کردي «ب» از قماش «کاسترو»ست و «ك»از کرباس «لنین»!

اي متناقض ابدي! که سادگی روحت به پیچیدگی همه ي عقایدت می چربید
و سادگی ات کندوي عسلی بود که انگار فقط یک ملکه داشت
و زنبورهاي دیگرش نبودند!

اي مثل باغی از درختان گردو در ذهن کودکان ساده‌ي شعر!
اي اسماعیل!
اي ایستاده در صف آزمایشگاه هاي شهر، با شیشه اي بلند در دست
و جنگلی از تصاویر رنگین بر سر!
اي خوابگرد شرق و غرب!
اي خیانت شده!
اي بی حافظه شده پس از نوبت ها شوك برقی!
اي ناشتاي عشق!
اي آشناي من در باغ هاي بنفش جنون و بوسه!

دکمه هاي نیمه سیاه و نیمه قهو ه اي پستان هاي ورم کرده ات بوي بوسیدن می دهند
دو شانه ي برهنه ات به دو غول یک چشم می مانند که از پشت پوست مرده جهان را می نگرند.

تماشا می کنی
نمی توانی حرف بزنی، به جاي حرف زدن بوسه میزنی
بلند نشو از رختخوابت، بلند نشو اسماعیل!
حرف که می زنی
گریه ام می گیرد که چرا حرف نمی توانی بزنی.

اي بهار فقید کلمات بر گلستان مخدوشی از دهانی افسرده
اي اسماعیل!
بلند نشو از رختخوابت!

اي هم سن شاه، معاصر اختناق، اي شهروند شکنجه!
اي گنجشک در بدر در خانه هاي اجاره اي!
اي پسر واقعی «ابراهیم» و«نیما»با هم
اي بی خانه، اي بی آسمان، اي بی سقف، اي بی زمین!

اي سایه نشین تنگ دست این عصر تنگ دل
اي شاعر نسلی تهی دست
گورت کجاست تا که به مدد عشق تو را از اعماق آن بیرون کشم؟

اي اسماعیل!
اي برادر من!
بلند نشو از رختخوابت!

یادت صبحانه اي است که در روز اول انقلاب خوردم
خاطره ي مرگت،
آب غسلی است که شهیدي سوراخ سوراخ شده در انقلاب را دادم.

بلند نشو از رختخوابت!

اي که واژه ها را هم یک یک و هم دسته دسته فراموش کردي،
تو را به خدا، بلند نشو از رختخوابت!

-مثل آسمانی که پرندگانش را فوج به فوج فراموش می کند
مثل شبی که ستارگانش را فراموش می کند-

بلند نشو از رختخوابت!

اي پدر زخمی پرندگان گریان آسمان ایران!
اي شعر خوان جوان سی سال پیش براي کارگران!
-وقتی که باید از آ نها امضاء می گرفتی که شعرت را می فهمند،
که شعري هست که کارگران هم می فهمند-

اي تبعید شده از شانه ي سوخته ي کویر به روسپی خانه تهران!
تهران، تو را، پیش از آن که بمیري به گوري گمنام بدل کرد.

بلند نشو از رختخوابت،
اما به من بگو: گورت کجاست تا ابریشمی از کلمات بر آن بریزم!

مرده باد شاعري که راز سنگر و ستاره را نداند!
زنده باشی تو که این راز را می دانستی!
و از وراي سینه اي سفید که بر آن خیل حوریان خفته بودند
چشم هاي مورب آهوان باکره را شیر می دادي.

اي نهان گشته از چشم منِ بی یار!
اي تنها مردي که جنون«اوفیلیا»ي «هملت» را داشتی!
اي غرقه در مرداب هاي ساکت، در برگ هاي پائیز، در شبه جزایر متروك، در بهمن هاي فروریخته، در دریاچه هاي نمک، در تپه هاي طاسیده، در آشیانه هاي پرنده، در آسمان‌هاي بی ستاره، در خورشیدهاي بی مدار، در مهتابی هاي مشرف به خالی، در کوچه هاي تهی از قدم هاي عاشق!
به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید!

مرده باد شاعري که راز نیزه و خون را نداند!
زنده باشی تو که راز سنگر و ستاره را هم می دانستی!

[ نخستین بار که تو را دیدم، گُمت کردم؛ باز دیدمت، باز گمت کردم؛ وقتی یافتمت دیوانه بودي. شعر، شعر، شعر می خواندي؛ شعرها را دوباره می خواندي، و با یک قیچی تیز و بلند، دنبال حنجره ي یک غول می گشتی. هرگز معلوم نشد که چرا می خواستی «رؤیایی »را چاقو بزنی. شاید می خواستی بدانی « رؤیا »چه معنی می دهد. و یک بار هم به زنی « فاحشه » گفتی، خانم بفرمائید، من اینکاره نیستم. یک بار هم می خواستی از دهنه ي یک توپ منفجرشوي، چرا که زنی را که خودکشی کرده بود از مسافر خانه بیرون کشیده بودند و باران روي صورتش می ریخت و تو می گفتی، نمیر! نمیر! و زن؟ ساعت ها قبل مرده بود. و بعد مرا به بیماران دیگر تیمارستان معرفی می کردي. من و«سیمین دانشور» را به خواستگاري زنی رنگین چشم فرستادي که در تیمارستان عاشقش شده بودي. «ساعدي»می گفت، دو دیوانه؟ که چی؟ و انگار ما همه عاقل بودیم ! – و آن شب اي بدعت گزار زبان پریشی شاعران عالم!- به گوش آن زن رنگین چشم چه می خواندي؟ دلداده ي هاج و واج موهاي  سرخت را تماشا می کرد. آیا او زنده است تا سراغ حال عاشقانه ي چهره ي تو را از رنگ نگاه او بگیرم؟ و یک بار هم گفتی «زهري» مرد خوبی است و یک نفر پرسید، شاعر خوبی هم هست؟ و تو به سکسکه افتادي و من باز گمت کردم، باز یافتمت. مسلول بودي؟ دیوانه بودي؟ سکته کرده بودي؟ از هند برگشته بودي و من و تو و دخترم و پسرت، رفتیم، «دربند» یا «درکه». و باهم عکس گرفتیم. عکس ها افسرده اند اسماعیل!، انگار چشم هاي زمان بر آنها گریسته اند! عکس هاي بعد از مرگ هستند اسماعیل! انگار عکس هایی هستند در دست مادرهاي پسر مرده. به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید! به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید! به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید!]

مرده باد شاعري که راز عشق و مرگ را نداند!
زنده باشی تو که راز نیزه و خون را هم می دانستی!

***

برای دانلود متن کامل اثر « اینجا » را کلیک کنید.

مثنوی مرثیه؛ شعر و صدای هوشنگ ابتهاج(ه.ا.سایه) برای احسان طبری

آوریل 29, 2014 بیان دیدگاه

 مثنوی مرثیه را امیرهوشنگ ابتهاج(ه.ا.سایه) به سال ۱۳۶۸ به مناسبت درگذشت احسان طبری سرود. این سروده در زمان سروده شدن چاپ نشد و تنها به صورت دست نویس و تایپ شده بین مردم دست به دست گشت. بعدها قسمت‌هایی از آن در قالب مثنوی بلندی از سایه منتشر شد. «مثنوی مرثیه» از جهت وسعت نظر و نگاه مثبت و در عین حال همه‌جانبه‌نگری که دارد شایان توجه بسیاری است چه واقعیتی را که در سال‌های زندان و شکنجه بر زنده‌یاد «احسان طبری» رفته بود را در کنار مواجهه‌ای منطقی با آن زمینه‌ی تاریخی قرار داده است تا مضمونی ناهمزمان با آن شوربختی و مناسب با چنین وقایعی در طول زمان آفریده باشد. ۹ اردیبهشت سال روز درگذشت احسان طبری است. این مرثیه را بدین مناسبت با دوستان در میان می‌گذاریم.

– بخش اول این ویدیو به خواندن «نیایش» و در ادامه «مرثیه‌»ی مورد اشاره اختصاص داده شده است.

 

منبع:  https://azizi61.wordpress.com

با امید روزی که «نوروز»، نو روز باشد…

مارس 21, 2014 بیان دیدگاه

بهارتان شاد و شادی ضمیمه‌ی بی تعطیل زندگی‌تان. با امید در پیش داشتن سالی سپید و بری از سیاه‌زخم‌ها و دردهای کهنه و کهن این سرزمین، «تا دگر باره که نوروز رسد بر دگر آیین»، سال نو را به تمامی عزیزان و بهره‌ورانِ از آیین پاک و باستانی نوروز شادباش می‌گوییم و مثنوی ارزنده‌ و پرمغز زیر را از «امیرهوشنگ ابتهاج» تقدیم‌تان می‌کنیم:

NouRooz

بهار آمد، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست؟
چه افتاد این گلستان را، چه افتاد؟
که آیین بهاران رفتش از یاد
چرا می‌نالد ابر برق در چشم
چه می‌گرید چنین زار از سر خشم؟
چرا خون می چکد از شاخه‌ی گل
چه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟
چه درد است این؟ چه درد است این؟ چه درد است؟
که در گلزار ما این فتنه کردست؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است؟
چرا سر برده نرگس در گریبان؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان؟
چرا پروانگان را پر شکسته ست؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست؟
چرا مطرب نمی خواند سرودی؟
چرا ساقی نمی گوید درودی؟
چه آفت راه این هامون گرفته ست؟
چه دشت است این که خاکش خون گرفته ست؟
چرا خورشید فروردین فروخفت؟
بهار آمد گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست؟
که این لب بسته و آن رخ نهفته ست؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما در خون کشیده؟
مگر گل نو عروس شوی مرده ست
که روی از سوگ و غم در پرده برده ست؟
مگر خورشید را پاس زمین است؟
که از خون شهیدان شرمگین است
بهارا، تلخ منشین، خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو، چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبک رو
بزن آبی به روی سبزه‌ی نو
سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان
نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا بنگر این دشت مشوش
که می بارد بر آن باران آتش
بهارا بنگر این خاک بلاخیز
که شد هر خاربن چون دشنه خون ریز
بهارا بنگر این صحرای غمناک
که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا بنگر این کوه و در و دشت
که از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا دامن افشان کن ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و توفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
بهارا زنده مانی، زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفس‌ها آتشین است
مبین کاین شاخه‌ی بشکسته خشک است
چو فردا بنگری، پر بید مشک است
مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد، رشک بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود
بر آرد سرخ گل چون آتش از دود
بر اید سرخ گل، خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی
بهارا، شاد بنشین، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
از این موج و از این توفان براییم
دگربارت چو بینم، شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم
به نوروز دگر، هنگام دیدار
به آیین دگر آیی پدیدار*
ــــــــــ
* با سپاس از صفحه‌ی فیس بوک «ه.ا.سایه»

فروغی دیگر؛ شاعری از افغانستان

مارس 8, 2014 ۱ دیدگاه
کریمه شبرنگ

کریمه شبرنگ

اشعار بانو «کریمه شبرنگ» – شاعر افغان – عجیب رنگ و بوی شعرهای «فروغ فرخزاد» را با خود دارد. کریمه نیز چونان فروغ، در دیار خود بسی فراتر از حجم فکر و توان دریافت هم‌تباران خود است. او نیز به چوب لعن و تکفیر قشریون رانده می‌شود. هرزه‌نما و هرزه‌انگار است چرا که زنانه‌گی‌اش را در قالب کلمات و قاب شعر می‌ریزد، چونان یک زن از عشق می‌گوید و زنگار هزاره‌ها را از ذهن و زبانِ زنان و مردان سرزمینش زدوده می‌خواهد. این مختصر هم یک معرفی است از این شاعر ارزنده برای اهالی شعر سرزمین ما ایران و هم مقایسه‌ی کوچکی است میان بخش‌هایی از سروده‌‌های او با زبان و جهان شعری فروغ فرخزاد – شاعر عصیانگر سرزمین ما – .

برهنگی احساس یک زن در شعر فارسی شاید بیش از همه با فروغ تداعی می‌شود. این نوزایی زن در شعری که به عرصه‌ی انظار عام ورود می‌کند در اشعار «کریمه» نیز به خوبی یافت می‌شود. به عنوان نمونه؛

«بگذار دگمه های پیراهنت باز باشد
بگذاربه چشم هایت نگاه کنم
بعد کمی پایین تر
وسعت گرمای خورشید را در آغوشت تفسیر کنم.

راز آلوده تر می شوم
وقتی به چشم‌هایت می اندیشم
چشم‌های از جنس عسل
چشم های فراتر از دید گاه بشر
که حادثه اش را می نوشم هر نفس»

یا آن‌جایی که می‌سراید؛

«آری می شود به بیهوده‌گی تن داد
و با کسی که باورش نداری
در انتهای اتاق نشست
ساعت ها گیسوانت را روی دستانش گذاشت
در فشار بازوانش مُرد.»

این قطعه بی وقفه یادآور کلماتی است از فروغ در قالب شعری جان‌دار با نام «عروسک کوکی» که می‌گوید؛
«می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گل بیرنگ بر قالی
در خط موهوم بر دیوار
می توان فریاد زد
با صدای سخت کاذب سخت بیگانه
دوست می دارم.»

به این بخش از شعر دیگری از کریمه نیز می‌توان توجه کرد؛

«پیغبران شهوت از دیار کدامین خدا
تنت را این گونه تسخیر کرده اند

دست هایت را این گونه ساده به دست کسی نگذار
مفهوم سرنوشت من در خطوط دستان تو
پیچیده است.

ای همه‌ی هستیِ تنم نثارت
نوازش‌های شانه هایم از آن تو باد
پیغمبران شهوت از دیار کدامین خدا
تنت را این گونه تسخیر کرده اند
که شهر پر ازبوسه های نا محرم تست.»

بند دوم این شعر نیز یادآور آن قطعه‌ی زیبای فروغ از شعر «عروسک کوکی» است که سرود؛

«می‌توان با هر فشار هرزه‌ی دستی
بی‌سبب فریاد کرد و گفت:
آه من بسیار خوشبخت‌ام»

این نزدیکی زبان و بیان «کریمه» را وقتی در کنار تعلق خاطر وی به فروغ بگذاریم، بیش از پیش به تکرار متفاوت فروغ در پهنه‌ی شعر فارسی آن هم در سرزمین افغانستان نزدیک می‌شویم. شاید نام مجموعه‌ی شعر کریمه نیز خود گویای همین واقعیت است وقتی او چنین نامی را برای مجموعه‌ی اشعارش انتخاب می‌کند؛
«فراسوی بدنامی»

***
گردهم‌آوری چند بند شعر با کمک چند جمله از:
یاسر عزیزی
منبع: https://azizi61.wordpress.com