بایگانی

Archive for the ‘كتاب خواني’ Category

«کودتا»؛ نگاهی روشنگر به ۲۸ مرداد

دسامبر 19, 2014 بیان دیدگاه


یاسر عزیزی*
Coupبنا بر گزارشی که سایت‌ کلمه – نزدیک به میرحسین موسوی- منتشر کرده است، از آغازین روزهای انتشار اولین ترجمه از کتاب «کودتا» به قلم «یرواند آبراهامیان»، این کتاب در اختیار زندانبانان میرحسین موسوی قرار گرفته است اما بنا بر ترجیحات امنیتی/ فرهنگیِ امنیتی‌ها، تاکنون وی را از خواندن آن محروم کرده‌اند. چنین خبری خود می‌تواند انگیزه‌‌ای باشد برای کسانی که چندان مطالعه‌ی تاریخ را جدی نمی‌گیرند. از سویی نیز همین امروز(۲۸آذر ۱۳۹۳) وزارت خارجه‌ی ایالات متحده انتشار بخشی از اسناد مربوط به کودتای ۲۸ مرداد را به گفته‌ی خود به دلایل سیاسی به تعویق انداخته است. حال که همپوشانی میان سیاست‌های ایالات متحده و دولت ایران مشکوک‌تر از همیشه کودتای ۲۸ مرداد را با واقیت امروز جامعه‌ی ما پیوند می‌زند ضروری دیدم معرفی حاضر که مدت‌ها پیش جهت انتشار در یکی از ماهنامه‌ها نوشته شده بود و از سرنوشت انتشارش بی‌خبر ماندم را جهت آشنایی علاقه‌مندان منتشر ‌کنم.

از «یرواند آبراهامیان» تاکنون آثاری چند به فارسی ترجمه شده است که از میان آن‌ها می توان به «ایران بین دو انقلاب»، «مقالاتی در جامعه‌شناسی سیاسی ایران» و «تاریخ ایران مدرن» اشاره کرد. بهار امسال اما کتاب تازه‌ای با سه ترجمه از آبراهامیان به بازار کتاب آمد. «کودتا: ۱۳۳۲، سیا و ریشه‌های روابط ایران و ایالات متحد در عصر جدید» را نشر نگاه با ترجمه‌ی «ناصر زرافشان» به چاپ رسانده است. اثر اخیر که از آخرین آثار این تاریخ‌نگار برجسته‌ی ایرانی‌الاصل می‌باشد، به بیان خود نویسنده با دو هدف مشخص منتشر شده است؛ اگر در سال‌های اخیر، جریانی خاص از مدعیان تاریخ‌نگاری در کنار طیف مشخصی از تحلیل‌گران سیاسی و اقتصادی نوک پیکان انتقادات خود در مورد مذاکرات نفتی دولت مصدق و شرکت نفت انگلیس و ایران را متوجه ویژگی‌های شخصیتی زنده‌یاد مصدق و سیاست مصالحه‌گریز وی کرده‌اند، آبراهامیان بر زمینه‌ی اهدافش در این اثر بر آن است که کتاب کودتا «نخست این تصور عمومی و رایج را زیر سوال می‌برد که انگلیسی‌ها با حسن‌نیت مذاکره می‌کرده اند و ایالات متحده به عنوان یک میانجی درستکار اقداماتی جدی برای پادرمیانی به عمل آورده است، اما مصدق به دلیل کله‌شقی‌اش… نتوانسته با آن‌ها به سازشی برسد» و اگر در متن تبلیغات رسانه‌ای و دیپلماتیک دولت‌های غربی به ویژه دولت ایالات متحده، مسئله‌ی نفت و دولت مصدق بر بستر جنگ سرد قابل بررسی بود، و خطرات تسلط دولت شوروی و نیروی‌ عمده‌ی چپ نزدیک به شوروی در آن زمان یعنی حزب توده توجیه‌گر دخالت دولت‌های امریکا و بریتانیا در موضوع نفت ایران و مواجهه‌ی مشخص با دولت ملی دکتر مصدق بود، نویسنده‌ی «کودتا» مدعی است کتاب وی سعی می‌کند برخلاف چنان تصور ترویج شده‌ای در دومین هدف مشخص‌شده «کودتا را به طور کامل و قطعی در چهارچوب تضاد بین امپریالیسم و ناسیونالیسم، بین جهان اول و جهان سوم، بین شمال و جنوب و بین اقتصادهای توسعه یافته‌ی صنعتی و کشورهای توسعه‌نایافته‌ای قرار دهد که به صادرات خود وابسته‌اند.»

Coup002به منظور تحقق اهداف مطرح شده و به رغم آن‌که آبراهامیان معتقد است «رد شدن یک شتر از سوراخ ته سوزن، آسان‌تر از دست یافتن یک مورخ به پرونده‌های سی، آی، اِ و ام آی سیکس درباره‌ی کودتاست» اما نویسنده در حدود امکانات خود، اسناد تازه و مهمی در کتاب ارائه کرده است. به عنوان نمونه وی در صفحه‌ی ۶۷ کتاب با استناد به سندی تازه از گزارشات یکی از کارمندان سفارت ایالات متحده با این مضمون که «سفارت امریکا صریحا‌ً می‌گفت که هدف محتمل روس‌ها این نبود که واقعاً امتیاز نفت شمال را برای خود به دست آورند، بلکه این بود که دیگران را از شمال ایران دور نگهدارند» و در راستای دومین هدف طرح شده برای کتاب، تصریح می‌کند که اگر بناست شعله‌ی جنگ سرد را در ایران ریشه‌یابی کنیم، جرقه‌ای که چنان آتشی را موجب شده بود «درخواست نفتی شوروی نبود، بلکه فعل و انفعالات پنهانی شرکت‌های امریکایی و انگلیسی در سال ۱۳۲۲ بود که تلاش می‌کردند برای خودشان – به ویژه در شمال ایران – امتیازات نفتی به دست آورند.» باری؛ «کودتای» آبراهامیان در نوع خود اثری است متفاوت از تلاش‌هایی که طی سال‌های اخیر و در اثر شیفتی معنادار به سمت مقصر ساختن از زنده‌یاد دکتر مصدق در جریان مبارزات برای ملی شدن نفت صورت گرفته است. بر این اساس کتابی است با غنای شایان توجه هم از حییث تحلیل و هم از جهت برخورداری از اسناد مهم که نمی‌توان به سادگی از کنار آن گذشت. این کتاب که در ۴ بخش، به تاریخچه‌ی نفت ایران تا سال منتهی به کودتا، مذاکرات نفتی ایران و بریتانیا، کودتای ۳۲ و بالاخره میراث کودتا پرداخته است و در ابتدای کتاب علاوه بر گاه‌شماری دقیق، در چند صفحه به چهره های اصلی درگیر در آن رویداد مهم تاریخی نیز پرداخته است، این روزها و سال‌هایی که برخی چهره‌های مشکوک بر آنند نه تنها «کودتای ۲۸ مرداد» را به اعتبار مجعول «رستاخیز ملی»ِ محمدرضا شاهی برگردانند، بل‌که خوش دارند با ارائه‌ی تصویری قلب شده از مصدق چهره‌ی ایران برباددهی بسازند تا جایی که در نشریات رسمی داخلی از او «بزرگ‌ترین شارلاتان تاریخ» ساخته‌اند، یکی از پیشنهادات جالب و مفید برای علاقه‌مندان به تاریخ معاصر می‌باشد.

* https://azizi61.wordpress.com

منتشر شده در سایت «اخبار روز» به نشانی؛
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=64231

Advertisements

دانلود فایل «پی دی اف» جلد دوم سرمایه‌ی مارکس؟

اوت 21, 2014 3 دیدگاه
تصویر جلد دوم کتاب سرمایه

تصویر جلد دوم کتاب سرمایه

جلد دوم کتاب مهم و ارزشمند سرمایه از «کارل مارکس» که با تلاش چهارساله‌ی «حسن مرتضوی» – مترجم پرکار و ارزنده – به فارسی برگردانده شده است این روزها در کتابفروشی‌ها در دسترس است. با این‌همه و در حالی که هنوز ۱ماه از برکشیدن «هورااای» از ته دل ِ مترجم اثر – که بیرون آمدن کتاب را از دهلیز جانفرسای سانسور و محدودیت‌های پرشمار انتشار کتاب در ایران نوید می‌داد – نگذشته است که افرادی بی‌مسئولیت و دردنشناس، ظاهرن از سر دلسوزی اما خواسته یا ناخواسته از سر بدخواهی برای حوزه‌ی ستم‌دیده‌ی نشر و اندیشه، اقدام به اسکن کتاب کرده و در فضای مجازی قرارش داده‌اند. اینان به زعم خود با این کار، اسباب بهره‌وری کسانی را فراهم می‌آورند که توان خرید چنین کتابی را ندارند. این خود دردی است که در جامعه‌ای، مشتاقان کتاب و فرهنگ ناتوان از بهره‌وری از منابع انتقال فرهنگ و اندیشه باشند اما آخر مگر قیمت این کتاب در نهایت امر چیزی بیشتر از قیمت یک «پیتزای مخصوص» در فست‌فودی‌های میان مایه‌ی کلان شهرهاست؟ واقعن نیست. این‌هابه کنار، کسی که از سر درد و دردشناسی، به رغم امکان‌هایی که همه می‌دانند، مترجمی پیشه کرده و به دستمزدهای ناچیز این شغل قناعت، در برابر مشتی نادان پر ادعا که توان فکری‌شان در حدود ثقه‌الاسلام‌های مذهبی است و ادعاهاشان در حدود مجتهدین تراز اول اندیشه‌ی مارکسیستی، با چه دلی دست به کار ادامه‌ی همت ارزنده‌ی خود ببرد؟ از آن طرف کیست که از حال و روز این‌روزهای ناشران غیر ِ وابسته به مراکز قدرت، بل ناشران دردمند بی‌خبر باشد و این‌چنین دغدغه‌ی تنگدستان کتاب‌خوان را به این پلشتی بکشد؟ جملات زیر واکنش متین جناب حسن مرتضوی است به این اقدام زشت و ناپسند، قدری تامل بر این نوشتار داشته باشیم؛

«من در اينجا نه كسي را سرزنش اخلاقي مي‌كنم و نه قصد اتهام زدن به كسي را دارم. از يك پرنسيب دفاع مي‌كنم و آن را پرنسيب ماركسيستي مي‌دانم. ماركسيسم با مالكيت خصوصي بر وسايل توليد مخالف است. ماركسيسم با تصاحب ارزش اضافي از كار ديگران مخالف است. اما ماركسيست‌ها هرگز با حاصل رنج و تلاش فردي افراد مخالف نبوده‌اند. اين‌ها درس‌هاي ساده‌اي است كه در هر كتاب ماركسيستي يافت مي‌شود. كافيست فقط به مانيفست رجوع شود. ترجمه كتاب به نظر من دقيقا محصول رنج و كوشش فردي است و حاصل آن كه در جامعه‌‌ي سرمايه‌داري به شكل حق‌الترجمه‌ ظاهر مي‌شود از آن مترجم است. اهميت اين تلاش و رنح فردي تا آن حد است كه نقل‌قول و استفاده از ايده‌هاي يك فرد بدون ذكر منبع، سرقت ادبي ناميده مي‌شود. ماركس از مالتوس سواي ايرادات ديگري كه به او مي‌گيرد، بزرگترين اتهامش را سرقت ادبي مي‌داند. يكي از بزرگترين انتقاداتي كه از لاسال مي‌كند اين است كه او از نوشته‌ي خود ماركس بدون ذكر نام استفاده مي‌كند. همه‌ي اينها نشان مي‌دهد كه كار و تلاش فردي به ويژه در قلمرو انديشه تا چه حد براي ماركس و ماركسيست‌ها اهميت داشته است.

 

من شش سال براي ترجمه‌ي جلد اول و چهار سال براي جلد دوم كاپيتال و پنج سال براي جلد سوم روزي چهار يا پنج ساعت كار كرده‌ام. براي جلد دوم كاپيتال ناشران بزرگ اين مملكت به دليل مشكلات و ترسهاي گوناگون خود حاضر به انتشار آن نشدند. ناشري علاقه‌مند و كوچك كه با مشكلات مادي عديده‌اي روبرو بود، با رفتن زير بار قرض سنگيني پذيرفت كه كتاب را منتشر كند. قيمت‌گذاري كتاب با توجه به معادله ساده‌ي عرضه و تقاضا و آنچه در بازار نشر انجام مي‌شود كه شامل خريد كاغذ، پرداخت مزد چاپخانه، پرداخت مزد صحافي، پرداخت حق‌الترجمه و به اضافه سود متوسط بازار بوده انجام شد. كافيست كه در نظر داشته باشيد كه براي پخش اين كتاب در بازار بايد ناشر 35 درصد و برخي اوقات 40 درصد به بنگاه‌هاي پخش تخفيف بدهد تا آنان اين كتاب را به دست من و شما برسانند و باز هم يادمان نرود كه زمان برگشت اين پول از 9 ماه تا يكسال است. بر مبناي تجربه طولاني ام در كار نشر و ترجمه، ويراست اول يك كتاب هرگز نمي‌تواند پول انداخته‌شده براي اين كار را جبران كند و آنچه سود ناشر تلقي مي‌شود تنها در ويراست‌هاي بعدي است.

 

اين پول به كار انداخته‌شده كه بعد از يكسال بايد دست ناشر كنوني جلد دوم كاپيتال برسد، قرار است به چه كار آيد؟ قرار است صرف بازچاپ جلد اول و نيز چاپ جلد سوم و كتابهايي از اين دست شود. انتشار پي دي اف جلد دوم سرمايه با وجود همه‌ي توجيهات به ظاهر راديكال و ادعاي بازكردن فضاي نشر به روي همگان، تنها و تنها كاري كه انجام مي‌دهد منصرف كردن ناشران مستقل و مترقي از انتشار چنين آثاري است و فكر مي‌كنم اين دقيقا خواست كساني است كه از انتشار ايده‌هاي ماركس در هراسند. چنين مبارزه‌ي پوشالي با سرمايه‌داري، آن هم با گذاشتن پي دي اف ترجمه كتاب كاپيتال روي اينترنت، فقط و فقط نقض غرض است. اگر گمان مي‌كنيد كه با ورشكسته كردن ناشران مستقل و مترقي كه به حمايت همه ما احتياج دارند، قدمي در انحلال روابط كالايي برمي‌داريد سخت به بيراهه رفته‌ايد و ناآگاهانه در خدمت كساني قرار گرفته‌ايد كه به هر طريقي تلاش مي‌كنند صداي ناشران مستقل و مترقي و در نتيجه صداي نويسندگان و مترجمان مترقي را خفه كنند. حمايت ما از ناشران مستقل و مترقي بشدت با تلاش براي ورشكسته‌كردن آنان از طريق نشر رايگان آثارشان متضاد است

با این اوصاف، شایسته است همه‌ی دلسوزان اهل کتاب و فرهنگ نه تنها با هر کسی که به انتشار چنین فایلی و فایل کتاب‌هایی از این دست اقدام می‌نمایند برخورد کنند، بل‌که بر آن باشند با خرید کتاب‌هایی چون کتاب مورد بحث، ضمن یاری رساندن به ناشران حاشیه‌ای و غیر وابسته به منابع مالی و حمایتی دولتی، زمینه‌های دلگرمی نویسندگان و مترجمان پرتلاش و دلسوزی چون حسن مرتضوی را فراهم آورند.

یاسر عزیزی
۵شنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۳

بازی شیطانی؛ پشت پرده‌ی برآمدن بنیادگرایی اسلامی(برای دانلود)

ژوئیه 27, 2014 2 دیدگاه

devil,s gameکتاب «بازی شیطانی» نوشته‌ی «رابرت دریفوس» یکی از مهمترین‌ پژوهش‌ها در پیرامون ظهور و گسترش بنیادگرایی اسلامی در جهان معاصر است که در سال ۲۰۰۶ برای نخستین بار منتشر شد. به اعتبار آن‌چه  در کتاب امده است، این کتاب را می‌توان شصت سال حمایت ایالات متحده از بنیادگرایی اسلامی خواند. اهمیت و ارزش چنین پژوهش‌هایی، این‌روزها و در شرایطی که خاورمیانه در آتش و خون و خشونت گرفتار آمده است بیش از هر زمان خود را نشان می‌دهد. با خواندن چنین آثاری است که خواننده درمی‌یابد طرح پرسش‌هایی در مورد سکوت معنادار ایالات متحده در برابر خشونت‌ها و قساوت‌های گروه‌هایی نظیر «داعش» چندان منطقی نیست، اگر چه ارتش امریکا به بهانه‌ی سرکوب چنین گروه‌هایی، سلسله‌ای از جنگ و خشونت را پس از رویداد ۱۱ سپتامبر در خاورمیانه آغاز کرده باشد. چنان‌ که ناشر کتاب نیز آورده است، «بازی شیطانی، گزارش ناگفته‌ای است از سیاست‌های آمریکا که در شصت سال گذشته با هدف توسعه و تقویت طیف راست اسلامی برای تامین سلطه‌ی اقتصادی و استراتژیک امریکا در خاورمیانه‌ی زرخیز بوده است.» و با رهگیری چنین سیاست بلند مدتی است که می‌توان دریافت چرا طرح پرسش فوق بی‌معناست وقتی اراده‌ی این دولت امپریالیستی بر گسترش و تعمیق همین خشونت‌ها و قساوت‌ها استوار است. این سیاست‌ها که تحت استراتژی عمده‌ی «حمایت از بنیادگرایی اسلامی و مبارزه با کمونیسم» از اواسط دهه‌ی ۵۰ قرن بیستم و در دوران «آیزنهاور» کلید زده شد، در سال‌های پایانی قرن بیستم و آغازین سال‌های قرن بیست و یکم با ظاهر «تامین امنیت جهانی» و «گسترش دموکراسی» خود را پشت رویداد همچنان مبهم یازده سپتامبر بازسازی کرد و در ظاهری تازه چنان امنیتی را برای جهان و به ویژه خاورمیانه رقم زده است که امروزه و لحظه به لحظه در فلسطین و عراق و سوریه و حتا نیجریه شاهد آنیم. برپایه‌ی اسناد و یافته‌های این کتاب ارزشمند است که ناشر کتاب در مقدمه‌ی خود و به سال ۲۰۰۶ مدعی شده است؛ «آن‌چه در منظر است، دموکراسی و امنیت مورد ادعا نیست، بل‌که مطمئنن آینده‌ای سرشار از اشتباه، انفجار و انهدام است.» گویی نویسنده و ناشر برفراز «کوبانی» و کوبانی‌ها، خاورمیانه‌یِ امروزِ حاصل تمهیدات درازمدت ایالات متحده را می‌دیده‌اند.

«بازی شیطانی» با ترجمه‌ی «فریدون گیلانی» به همه‌ی کسانی که جویای حقیقت هستند توصیه می شود و بیش از همه به آنان که دلخوش به وعده‌های فریبای دموکراسی‌ساز ایالات متحده، جاده صاف کن سیاست‌های جهان‌سوز این دولت امپریالیست هستند. در زیر هر دوجلد این کتاب برای دانلود قرار گرفته است؛

یاسر عزیزی
یکشنبه
۵ مرداد ۱۳۹۳

دانلود جلد نخست

دانلود جلد دوم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راز خوابیده؛ پژوهشی در قتل دکتر نجیب‌الله(برای دانلود)

ژوئن 17, 2014 ۱ دیدگاه

کتاب «راز خوابیده» نوشته‌ی «رزاق مامون»، اگرچه به واسطه‌ی سال‌ها جنگ و خشونت و کشتار و سندسوزی در افغانستان از سویی و عدم انتشار اسناد واقعیِ دولت‌های دخیل در بحران سال‌های اخیر افغانستان از دیگر سو از فقر منابع دست اول و موثق رنج می‌برد، اما بی‌گمان چنان که خود نویسنده مدعی است؛ تا حدودی توانسته است راز پنهان اسارت و قتل «دکتر نجیب الله» را از پس پرده‌ها بیرون بکشد و روشنایی ولو کم‌نور بر این فصل سیاه تاریخ افغانستان بتاباند.

سقوط دولت نجیب‌الله و در نهایت قتل وی که از اولین دخالت‌های ملموس امریکا و غرب در دیگر کشورها پس از جنگ سرد بوده است، از این جهت که سرزمین افغانستان را به خاک مستعدی برای پرورش آنچه بعدها بنیادگرایی مذهبی (در قاموس «طالبان»، «القاعده» و دیگر شعوب آن) نامیده شد، تبدیل کرد از اهمیت بالایی برخوردار است. شاید ایالات متحده برای نخستین بار مدل پساجنگ سرد خود را در افغانستانِ بعد از نجیب‌الله پیاده کرد. بدین شکل که با سیاه‌نمایی معمول تبلیغاتی و فعال‌سازی بنیادگرایان مذهبی در قامت مجاهدان رهایی بخش، نخست هیولایی رسانه‌ساز که از نجیب‌الله ساخته بود و به خورد جامعه‌ی جهانی و حتا مردم افغانستان داده بود را از صحنه محو کرد، سپس با برآوردن دولتی دینی و به غایت واپس‌گرا و متحجر به نام طالبان (که بنا بر مدعیات همین کتاب سازمان استخبارات این دولت را خود ایالات متحده، انگلستان و پاکستان سامان دادند) در کنار مخدوش کردن حافظه‌ی تاریخی مردم افغانستان و جهان، زمینه‌ی دخالت مستقیم و ناجیانه‌ی خود را در این کشور فراهم کرد و مدل دموکراسی جنگی خود را این‌گونه استوار کرد که ببینید؛ «ایالات متحده شما را از چنگ طالبان رهانید و به بهشت کرزای رهنمون کرد.» چه بسیار بوق‌ها که از پی هم این نغمه را جار زده‌اند بی‌آنکه در صدد این برآیند که بگویند آیا قبل از طالبان سرزمین افغانستان عاری از سامان و حداقل امکان زیستن بود و آیا تاریخ افغانستان از عصر طالبان شروع شده بود و بلندتر از همه آیا مگر طالبان هرزه‌علف‌های خودرویی بودند که اینک با تیغ امریکایی باید از خاک افغانستان زدوده شوند؟

رزاق مامون در این کتاب دو اسم را مورد تاکید قرار داده است. «غرزي خواخوگي» و «شهنواز تني» کسانی هستند که نه تنها در دوران حکومت نجیب‌الله در صدد کودتایی ناموفق و بفرموده‌ی اربابان خارجی خود برآمده بودند، بل‌که پس از سقوط نجیب‌الله و واپس نشاندن ائتلاف شمال از قدرت موقت توسط طالبان، از همان اربابان خارجی خود ماموریت یافتند در اولین فرصت نجیب‌الله را از دفتر سازمان ملل بیرون کشیده و از بین ببرند و بعد از آن به سرعت سازمان امنیت طالبان را برقرار سازند. این دو تن بنا بر اطلاعاتی که هم در کتاب و هم در پیشگفتار آن ارائه می‌شود، حتا بعد از سقوط طالبان نیز در مرکزیت قدرت جدید باقی می‌مانند تا نخ تسبیحی باشند که دانه‌هایی چون کرزای و ملاعمر و بن لادن را به شیخک تسبیح که دولت‌های غربی باشند متصل ‌کنند.

همچنین در کتاب می‌خوانیم که به رغم پناهندگی اسارت‌گونه‌ی نجیب الله در دفتر کابل سازمان ملل، در دوران حکومت موقت ائتلاف شمال، روابط خوبی میان احمدشاه مسعود و دکتر نجیب برقرار بوده، به گونه‌ای که نجیب گاهی مشورت‌ها و تذکراتی که لازم می‌دیده‌ است را به وی منتقل می‌کرد.

کتاب حاضر حجم کمی دارد و از زبان روایی خوب، ساده و آشنایی نیز برخوردار است اگرچه شاید اهل نظر و آشنایان به امور افغانستان نقص‌های زیادی در آن ببینند و متذکر شوند. در ادامه ابتدا پیش‌گفتار چاپ دوم و مدخل کتاب آورده می‌شود و پایینِ متن، لینک دانلود کتاب قرار می‌گیرد.

یاسر عزیزی
۲۶ خرداد ۱۳۹۳
منبع: https://azizi61.wordpress.com

***

 

تصویر جلد کتاب

تصویر جلد کتاب

پیشگفتار بر چاپ دوم
خواننده گرامي!
اکنون چاپ دوم کتاب «راز خوابيده» را در دست داريد. مسايل ناگفته و تازه اي درکتاب حاضر اضافه شده است که اطلاعات شما را در مورد ماجراي پيچيده قتل «دکتر نجيب الله» افزون‌تر مي‌کند. اگر چه تعدادي از هواداران دکتر نجيب، بعد از نشر کتاب وعده داده بودند که نکات ناشنيده و ناگفته اي را به هدف غناي بيشتر اين کتاب در اختيار من قرار دهند. تاکيد من برين بود که نام هيچ از آنان را افشا نکنم، اما بنا بر عللي، از همکاري با تاريخ روي گشتاندند وپيمان شکني کردند.

رزاق مأمون
کابل- سنبله ۱۳۸۷

بعد از افشاي چهره هاي قاتلان دکتر نجيب چه پيش آمد؟
«غرزي خواخوگي» و «شهنواز تني» به عنوان جنگ سالاران و سربازان کشور خارجي و مجريان خشونت و بي عدالتي به همکاري یک حلقه‌ی خاص در مناصب بالاي حکومت، از برابر چشمان قانون ناپديد ساخته شدند. دست قانون به آن‌ها نرسيد. در حکومتي که «عدالت انتقالي» شعار داده مي شد و چندين کشور خارجي براي تهيه پرونده‌ها براي رسيدگي به جنايات جنگي هزينه پرداختند، دربرابر اين کتاب هيچ صدايي بلند نکردند. سازمان ملل متحد تا کنون در قضيه‌ی قتل دکتر نجيب، هيچ مسئوليتي را قبول دار نشده است. اين سازمان تلاش دارد تا مردم فراموش کنند که جنگ سالاراني که دکتر نجيب را از دفتر همين سازمان جهاني بيرون کشيدند و به دار زدند، حريم ملل متحد را نقض کردند و قابل تعقيب‌اند. در هفت سال اخير کميسيون فرمايشي حقوق بشر که کاملا در خدمت حکام کنوني فعاليت دارد، در واکنش به مواردي که منافع حاکميت را توجيه کند، هماره حرفي براي گفتن دارد اما در قبال جناياتي که حکومت علاقه اي به پي گيري آن از خود نشان نمي‌دهد، صاف وساده حاشيه مي رود و انتظار دارد که شعور اجتماعي را تحميق کند و کسي از آنان سوال نکند که به انجام چه مأموريتي مشغول‌اند. حکومت بعد از انتشار کتاب حاضر، به شدت تحت فشار گرفت. غرزي خواخوگي عضو تيم رئيس جمهور کرزي است که در گذشته مسئوليت کمپاين رياست جمهوري آقاي کرزي را در اسلام آباد برعهده داشت، به همين علت، از بازداشت و دادخواهي معاف گرديد و بدون سر و صدا فضايي را مساعد کردند که غرزي با صدها هزار دالر رشوه و غارت از حساب شهرداري کابل، به خارج کشور انتقال يابد. اين در حالي است که راست و دروغ بر ضد سازمان استخبارات «آي، اس، آي» شعار مي‌دهند تا دشمني با پاکستان را وارد افکار عامه کنند؛ ولي در عمل، کادر برجسته سازمان استخباراتي پاکستان را با ضمانت از تيررسي قانون و دادرسي نجات مي‌دهند. فرار دادن غرزي خواخوگي از دادگاه و بازپرسي، نمونه کوچکي از نقض قانون به وسيله کساني است که در حق ديگران، از نام قانون سخن مي گويند. نکته جالب اين جاست که به شکايت گذرا و کتبي غرزي خواخوگي در اداره دادستاني رسيده‌گي صورت گرفت، اما درخواست من براي حضور متهمان به قتل دکتر نجيب براي يک بار هم مورد توجه قرار نگرفت. دادستاني بر اساس شکايت غرزي خواخوگي مرا تحت بازجويي قرار داد اما هيچ گاه غرزي خواخوگي به دادستاني فراخوانده نشد. آناني که قانون روي کاغذ را به منظور برآوردن اهداف غيرعادلانه شان به گروگان گرفته اند، بيم از آن دارند که کشانيدن پاي غرزي و شرکاي جرمي اش به دادگاه، راه را براي کشانيدن ديگر مجرمان دزدي، سرقت، قتل و تجاوز باز مي کند. محاسبه آنان از نظر خود شان درست است با اين تفاوت که دير يا زود، روح سرگردان عدالت به سراغ خودشان خواهد آمد.

اعضاي خانواده دکتر نجيب نیز هرگز حاضر نشدند که سکوت خود را بشکنند و از جامعه‌ی جهاني و نهادهاي حراست از قانون در افغانستان درخواست دادخواهي کنند. شايد آنان از قبل درک کرده‌اند که سکوت جامعه‌ي جهاني در برابر قتل غيرعادلانه دکتر نجيب به معني آن است که غرزي و شرکايش، در واقع اهداف اعلام ناشده‌ی آنان[جامعه‌ی جهانی] را از دايره‌ی برنامه به فعل درآورده اند. شايد آنان درک کرده اند که هيچ چيزي به نام حراست از قانون در افغانستان وجود واقعي ندارد. اما اشتباه خانواده دکتر نجيب در اين است که به شاهد تاريخ پشت کرده اند و فشار و نفوذ افکار عمومي و گردش ايام و زور حقيقت و عدالت را دست کم مي گيرند و با دل ناخواسته، گوشه انزوا گرفته اند و محافظه کاري پيشه کرده اند. از سويي هم، ده‌ها هزار حاميان دکتر نجيب که در زمان قدرت، دهان به شعار باز مي کردند و ظاهرا براي نجيب جان هاي خود را قربان مي کردند و از ثروت دولتي و پول‌هاي اپراتيفي و بودجه باد آورده از اقتصاد جنگي سرمست مي شدند، چرا درين سال ها، دستي به دفاع از دکتر بلند نکردند و حرفي به رسم ايفاي دين «رفاقت» بر زبان نياوردند و بعد از نشر اين کتاب نيز، سري تکان ندادند و سر در لاک محافظه کاري «انقلابي» فرو بردند؟ اين خصوصيت، يکي از نشانه هاي بارز اپورتونيزم خنده آور يک حزب وابسته را به عيان نشان مي دهد. آناني که تاريخ نوين اختراع کرده بودند، اکنون با سرهاي خميده و دهان مهرشده، در برابر پوزخند شاهد پير تاريخ، به سنگ مبدل شده اند. «فرزندان انقلاب» سر بر بالين عطالت گذاشته اند و به خواب همان تاريخي رفته اند که زماني براي داهيه ساختن چنين تاريخي، گوش ها را کر مي کردند. ما هم مي گوئيم: خواب آشفته تان ديرپا نخواهد بود. سکوت غير عادلانه، به معني استبداد است و حرکت استبداد، بالطبع، به سوي ايستگاه آخر است.

در هرحال، ما نياز به درک اصول امروزين نگرش جديد تاريخ داريم. هر دوره روايت غم‌بار خود را به نام تاريخ به نسل‌هاي بعدي منتقل مي‌کند. اما مسير نوين تاريخ دوره ما مقتضي آن است که آرام آرام از سيماي تاريخ و رويدادها و افتخارات دروغيني که در اين کشور پرداخته شده است، پرده برداشته شود. تاريخ سرزميني که به ناگاه، افغانستان نام نهاده‌اند، از ابتداي کار، به فرق ايستاده است. اکنون زمان آن است که روي پا ايستاده شود.

مدخل
مرگ نامتعارف دکتر نجيب به عنوان رئيس جمهور بحث انگيز در تاريخ افغانستان که دربيست سال آخر عمرش کارنامه هاي سياه و سفيد بسياري از خود به يادگار گذاشت، درفرهنگ سياسي کشور هميشه به سان تجربه‌اي بس عبرت ناك مطرح خواهد بود. هر چه زمان مي گذرد، درمجامع روشنفکري و سياسي، شخصيت دکتر نجيب درهاله‌يي از ديدگاه هاي متضاد آميخته با نفرت و تحسين فرو مي رود. اما سيماي نجيب امروز، درافکار عامه، با نجيب دهه‌ی شصت خورشيدي، به نحو آشکاري تفاوت پيدا کرده است. زماني وي به حيث «قصاب»(1) آزادي خواهان و مخالفان حضور شوروي در اوج اشتهار بود؛ اما سال ها بعد پس از مرگش درميان جمعي از مردم عنوان «شهيد» آرمان هاي صلح و آشتي را از آن خود کرد. به طوري که حاکميت هاي پس از نجيب، تا امروز هرآنچه به نام صلح و آشتي انجام مي دهند، در واقع ادامه‌ی همان سياستي است که پس از سال ها جنگ و خشونت و انقطاب در کشور از سوي دکتر نجيب مطرح شد. سياستي که ناتمام ماند و ناکام شد و تا امروز نيز، تلاش حکومت ها براي استمرار همان سياست، ناتمام مانده و پيروز نشده است.

 درعرف اجتماعي سال هاي اخير، پخش فوتوهاي رهبران و فرماندهان در مغازه ها و موترها به يک امر بديهي بدل شده است. درچند سال اخير هواداران نجيب و يا کساني که پس از مرگش به هواداري وي گرايشي درخود احساس مي کنند نيز عکس هاي او را بر شيشه‌هاي موتر هاي شان نصب مي کنند و يا برخي ناشران، عکس هاي بزرگ او را در تقويم هاي سال به چاپ مي‌رسانند. اين يکي از ويژه گي هاي جامعه‌ی افغانستان است که همواره ياد زمامداراني را گرامي مي دارند که خود زماني به نابودي آنان کمر بسته‌اند ويا حداقل زماني دست دعا به سرنگوني شان بلند کرده اند. دکتر نجيب مانند بسياري از چهره هاي سياسي برآمده از بحران ها و بن بست‌ها، دوستان و دشمنان طبقه بندي شده يي داشت که بالطبع در خصوص شخصيت، ديدگاه و اعمال او داوري‌ها و برخوردهاي طبقه بندي شده يي را به وجود آورده است. درتاريخ افغانستان، اکثر زمامداران و سالاران مبارزه، يا به اراده‌ی دشمنان خارجي کشته شده‌اند و يا در بهترين حالت، از کشور رانده شده اند. زمامداران درافغانستان غالبا سرنوشت و يا مرگ خود خواسته و آرماني نداشته اند. شايد سرشت زنده‌گي اجتماعي و سياسي در افغانستان چنان بوده و هست که مرگ زمامداران را از قاعده‌ی معمول خارج کرده است. مرگ اميرحبيب الله خان کلکاني، سردار محمد نادرشاه، سردار محمد داود، نورمحمد تره کي، حفيظ الله امين، دکترنجيب و احمد شاه مسعود هريک درامه هاي خشني اند که از بطن تاريخ ناساز اين کشور سربرآورده و در مقاطع معين به اجرا درآمده اند. در اين خصوص، هيچ کس صاحب اصلي حرف آخر و مالک حقيقت نيست؛ اما هر کس مي تواند ديدگاه خود را بيان کند؛ بي آن که مجاز باشد قياس هاي فردي خود را به عنوان بخشي ازحقيقت و يا حقيقت کامل بر افکار ديگران تحميل کند.

اين کتاب نيز آيينه‌ی کوچکي است در برابر حوادثي که شايد بسياري از مردم از چند و چون بيشتر آن آگاه نباشند و اطلاعات آنان بيشتر نتيجه‌ی شنيده‌ها و گفته‌هاي متأثر از تمايلات مختلفي باشد که به هيچ وجه نمي توانند به عنوان ايستگاه آخر قضاوت عادلانه تلقي شوند.

***

ارجاع
1. دکترنجيب از سال ۱۳۵۸ تا سال ۱۳۵۶ رئيس سازمان اطلاعات (خدمات اطلاعات دولتي ) بود. در اين سال ها، هزاران روشنفکر و فعال سياسي روانه زندان ها شدند و بعد از چندي تيرباران شدند. نجيب در جريان عمليات نيروهاي ارتش و نيروهاي شوروي در خارج از کابل بر ضد گروه‌هاي مجاهدين کارزار اطلاعاتي گسترده اي را به راه مي انداخت و سرهاي بسياري را به باد مي داد. جنرال هاي شوروي از جمله الکساندر مايوروف نويسنده کتاب «پشت جنگ افغانستان» مي نويسد که نجيب دردوران قيام هرات بر ضد متجاوزان، ده ها نفر را در يک مسجد به دام افگند و آنان را تيرباران کرد.

دانلود

شاهدی بر دکان‌سازی مذهب فروشان از بلاهت امت در کلام سعیدی سیرجانی

ژانویه 25, 2014 بیان دیدگاه

دانلود نسخه‌ی پی دی اف مطلب(از اینجا)
نوشته‌ای که در ادامه می‌آید؛ متنی است که زنده‌یاد «علی اکبر سعیدی سیرجانی» با عنوان «به جای مقدمه»، بر کتاب «ای کوته آستینان» نگاشت. کتابی که در اثر شدت سانسور هرگز اجازه‌ی چاپ پیدا نکرد و تنها چند نسخه‌ای از آن به صورت افست دست به دست گشت و بر صفحه‌ی اول آن نسخ هم نوشته شده بود «غیر قابل خرید و فروش».

زنده‌یاد سعیدی سیرجانی که در شمار چهره‌های سیاسی و فرهنگی ترور شده در پروژه‌ی قتل‌های زنجیره‌ای دهه‌ی هفتاد بوده است، در این نوشتار، با نقبی به خاطرات کودکی خود، داستان بازی دلالانه و سوداگرانه‌ی متولیان رسمی مذهب و فرصت طلبان ابن الوقت را با ایمان ساده و بی‌غش مومنان، در اوج شیرینی بازنموده است. قدرت بازنمایی این واقعیت تلخ، که امروزه نیز به قوت در جامعه‌ی ما موج می‌زند از قلم سعیدی سیرجانی تا بدان جا بود که دار و دسته‌ی حسین شریعتمداری در نشریه‌ی کیوان هوایی طی چند شماره به الحاد و ارتداد و … متهم‌اش کردند و نوشتند «اگر دشمنی با اسلام در کار نیست چرا در مقدمه‌ی کتاب البته مستطاب ای کوته آستینان … برای بهتر فهماندن باصطلاح مطلب … چندین و چند صفحه حاشیه‌روی و قلم‌فرسایی شده و بسیار زیرکانه و رندانه احساسات و مقدسات مردم به بازیچه و سخره گرفته شده است؟» و  همین مطلب به عنوان یکی از مستندات دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی ناظر بر توهین به مقدسات قلمداد شد و البته مصحح و نویسنده آثاری چون «تاریخ بیداری ایرانیان»، وقایع اتفاقیه»، «ضحاک ماردوش»، «سیمای دو زن»، «آشوب یادها»، «در آستین مرقع، «بیچاره اسفندیار»، «ته بساط» و ده‌ها اثر دیگر نیز چه زیبا پاسخ مفتشان کیهان را داد که «از نویسندگان متعهد کیهان سپاسگزارم و از این که نمی‌دانستم دلال‌ها و شیادها جزو مقدسات مردمند شرمسار

حال و در زمانه‌ای که میزان درآمد سالیانه‌ی یک امام و بیش از ده‌هزار امامزاده‌ی رسمی کشور ما از جیب عوام الناس ساده دل و شاید خداترس، بسی بیش از مقداری است که جهت رفع فقر و ویرانی از سر سرزمین ما نیاز است و این خیل معتقدان پاک ایمان هم بر آن نیستند تا بیندیشند پولی که از جیب ایشان می‌رود در حساب که جای خوش می‌کند و باز نمی‌خواهند بدانند امام متوفا و امامزاده‌های بسیار شمار ایشان را حاجت به متاع دنیا نیست که دست ایشان از جهان کوتاه و بر بساط بهشت خدا متنعم‌اند، این مقدمه‌ی سعیدی سیرجانی برای آنان‌ که نخوانده اند لازم است و برای آنان که خوانده‌اند باز لازم. تا شاید شایسته بیابیم آنچه نویسنده این مقدمه خواسته بود را وقعی نهیم که هم‌وطنان «خودشان بخوانند و به دیگران هم برسانند» تا باد که گرد نحس مقدس فروشی و دلالی از مقدسات مردم به دست تیول‌داران مذهب زدوده شود و مردمان ساده دل یاد بگیرند که اول معجزه‌ای از گوری برنمی‌خیزد و اگر برخیزد به پول قابل خرید و فروش نیست و نیز شاید «معجزه شده است اما نه برای شما بدبخت‌های خدازده، هر معجزه ای كه هست برای ارباب‌های قبطيه است

با این مقدمه خوانندگان را به بهره‌گیری از نوشتار دلنشین زنده‌یاد سعیدی سیرجانی دعوت می‌کنم.

یاسر عزیزی

منبع: https://azizi61.wordpress.com

***

علی اکبر سعیدی سیرجانی (۱۳۱۰ - ۱۳۷۳)

علی اکبر سعیدی سیرجانی
(۱۳۱۰ – ۱۳۷۳)

به جای مقدمه
امروز كه ناشر آمد و صفحات حروفچينی شده‌ی كتاب را روی ميزم ريخت و ناليد كه «با كاغذ بندی دو هزار و پانصد تومان نمی توان كتاب چاپ كرد»، و با شنيدن سوال من كه «يعنی هزار نسخه هم نمی شود چاپ كرد؟»، چينی بر گوشه‌ی لب نشاند كه «هزار نسخه سهل است، صد نسخه ای هم نمی‌توان چاپ كرد، ضررش سنگين است؛ وانگهی اگر مقصود از چاپ كتاب اين باشد كه نسخه هايش خمير شود يا توی انبار چاپخانه به صورت لاك و مهر شده بماند و بپوسد، شرط عقل اين است كه به همين يك نسخه قناعت كنيم كه جلوی ضرر را از هر جا بگيرند منفعت است». سخن تعنت آميزش چون ضربه ای بر مغزم فرو آمد، ناگهان به پنجاه سال پيش برگشتم و به ياد آسيدمصطفای ولايت خودمان افتادم و راه لبريز از شومی و نكبتی كه آن مرحوم ناخواسته و نادانسته پيش پايم گذاشت. بله؛ تاريخ دقيقش را بخواهيد چهل و نه سال به عقب برگشتم و به ياد روزی افتادم كه سيد نازنين يكباره رابطه‌ی مرا با عوالم غيبی و تاييدات لاريبی قطع كرد و همه‌ی امتيازاتم را به باد فنا داد.

با يادآوری آن خاطره به فكر افتادم به جای مقدمه نويسی كه هزار و يك اشكال شرعی و عرفی ممكن است داشته باشد، عين آن واقعه را در اينجا بازگويم:

ــــــــــــــ

در يكی از آن سالهای طلايی كه ارادتمند شما قدم شومش را بر ششمين پلكان لغزنده‌ی زندگی نهاده بود، مقارن آغاز تابستان، ناگهان سنگی در مرداب افتاد و شايعه‌ای در شهرك سوت و كور ما پيچيد. يكی از روضه خوان‌های معتبر ولايت، روی منبر گفته بود كه:«مطابق رويای صادقه‌ی مشدی عيسای مريدبان،حضرت امام رضا به ديدن امامزاده علی آمده است، و فرموده است تا ده روز ديگر مهمان برادرزاده ام خواهم بود»؛ و به دنبال اين مژده‌ی هيجان انگيز، مردم را به زيارت امامزاده ترغيب كرده بود كه با يك تير دو نشان بزنند، هم زيارتی از امامزاده كرده باشند و هم به پابوس سلطان علی موسی الرضا موفق شوند. مقارن اعلام اين خبر، چند ورقه‌ی اعلان دستی هم بر در و ديوار راسته بازار سيرجان چسبانده شد كه مطلعش اين بيت بود:

يك طواف مرقدِ سلطان علی موسی الرضا
هفت هزار و هفتصد و هفتاد حج اكبر است

و مضمونش اين كه: ديشب عيسای مريدبان نزديكي‌های سحر در خواب ديده است كه حضرت امام رضا به مهمانی امامزاده آمده اند، و هنگام ورود به صحن امامزاده، عيسی را مورد خطاب قرار داده اند كه «برو به مردم سيرجان بگو چرا برادرزاده‌ی غريب مرا تنها گذاشته ايد؟»، و دنبال اين عتاب افزوده اند كه «من تا ده روز ديگر اينجا مهمان خواهم بود، هر كس آرزوی زيارت مرا دارد به امامزاده علی بيايد». مشدی عيسی سراسيمه از خواب می پرد و می بيند كه گنبد حرم مطهر غرق نور است و ستون‌های نور به آسمان تتق می زند. حيرت زده، زن و سيزده بچه اش را بيدار می كند. آنها هم از ديدن نور سبز رنگ غرق حيرت می شوند.

زير اعلان، يكی از روضه خوانهای سرشناس ولايت نيز، صحت اين رويا را تصديق و اضافه كرده بود كه «الاحقر هم نظير همين رويای صادقانه را ديشب ديده ام، حضرت به من هم عين همين پيغام را فرمودند». انتشار اين اعلان و تصديق آن واعظ ولوله ای در شهر افكند. مدرسه ما تازه تعطيل شده بود و از بازار می گذشتيم كه سر چهار سو مواجه با ازدحام خلايق شديم. مردم باسواد و بی سواد، مقابل ستونی كه نسخه ای از اين اعلان بر آن چسبيده بود، از سر و كول هم بالا می رفتند و يك نفر با صدای بلند متن آگهی را قرائت می كرد. بسياری اشك شوق می ريختند و صلوات می فرستادند. البته معدودی هم زير لب می غريدند كه «چه حرف‌ها».

هنوز يك شبی از روايت روضه خوان و صدور اعلان نگذشته بود كه همه‌ی اهل ولايت از قضيه ای بدين مهمی با خبر گشتند و نَقل مجلس و نُقل محفل‌شان ماجرای تشريف فرمايی امام بود؛ آن هم با شاخ و برگ‌هايی كه لازمه‌ی روايات افواهی است.

به هر حال از فردای انتشار خبر، شهر ما قيافه‌ی ديگری به خود گرفت. مردم با چنان شتابی به تدارك سفر زيارتی پرداخته بودند كه قيمت گوسفند از راسی ده تومان به دوازده تومان رسيد، و كرايه‌ هر الاغی برای دو فرسخ راه امامزاده از پنج قران به يك تومان. مادرم برای زن همسايه درد دل می كرد كه: «اين صفر چاروادار هم فرصتی دستش افتاده، گذاشته طاقچه بالا؛ هر سال دو تومن كرايه چار تا خرش را می گرفت و كلی هم ممنون و متشكر بود و صد جور مجيزمان را هم می گفت، امروز مردكه بی چشم و رو پايش را توی يك كفش كرده كه اِلله و بالله، چهار تومن يك قران هم كمتر نمی گيرم، آنهم با چه فيس و افاده اي، راست می گويند كه لا لا نرسد به خرسواري، لولی نرسد به بچه داري».

در سومين روز شايعه، بازار ولايت لبريز از دهاتي‌هايی شد كه برای خريد آذوقه‌ی سفر زيارتی به شهر هجوم آورده بودند، بقال‌ها مجال چرت زدن كه هيچ، فرصت سرخاراندن هم نداشتند. از همه جالب‌تر منظره‌ی چاووشانی بود كه توی راسته بازار و تنها خيابان شهر می گشتند و با خواندن:

ز تربت شهدا بوی سيب می آيد
ز طوس بوی رضای غريب می آيد

بر شور و شوق مردم دامن می زدند.

در خانه محقر ما هم شبنم اين شايعه طوفانی برپا كرده بود. در نخستين شب اعلام اين خبر البته معتبر، پدرم خنديد كه «بعد از معجزه‌ی قدمگاه چشم‌مان به رويای صادقه‌ی مشدی عيسی روشن، كيسه خوبی دوخته است». البته سن و سال مخلص اجازه نمی داد كه بتوانم رابطه‌ای بين قدمگاه مسافرت حضرت رضا كشف كنم و از آن مهمتر اين‌كه دريابم مسافرت امام چه ربطی با دوختن كيسه برای مشدی عيسی می تواند داشته باشد. آخر چند روز پيش خودم «كيسة توتون» مشدی عيسی را ديده بودم، هيچ عيب و ايرادی نداشت كه لازم باشد كيسه تازه ای بدوزد. باری بيست و چهار ساعتِ تمام منتظر محفل شبانه خانوادگی ماندم تا از پدرم درباره كيسه توتون مشدی عيسی مريدبان توضيحاتی بخواهم. سرانجام شب رسيد، اما دريغا كه بگومگوهای پدر و مادر برای طرح سوالات و حل مشكلات من مجالی باقی نگذاشت. مادر وردِ سفر زيارتی برداشته بود و پدر از بيخ و بن منكر رويای مشدی عيسی و سفر امام بود؛ و بالاخره، مثل هميشه، منطق مادر پيروز شد. يك دست «جااستكاني» نقره _ تنها يادگار دوران ناز و نعمت _ به گرو رفت و بيست تومان از مشدی فتحعلی نزول خور قرض گرفته شد كه سرِ دو ماه دو تومان رويش بگذارند بدهند و جااستكانيها را پس بگيرند. تهيه مقدمات سفر، بخلاف سفرهای گذشته چندان طولی نكشيد. دو روزه همه چيز فراهم شد و راه افتاديم.

خورشيد نيمروزی تازه از وسط آسمان به دامن مغرب خزيده بود كه گنبد با شكوه امامزاده بر سينه سفيد «قلعه سنگ» در پهن دشت تفته نمايان شد و در جوارش مزرعه تازه احداث «قبطيه» با درختان نو نشانده و خيارستان شادابش چون لكه ای كبود بر سينه خشكيده كوير؛ و ربع ساعتی بعد صدای ضعيفی به گوش رسيد كه هر چه پيشتر می رفتيم بر قوتش افزوده می گشت و بر حيرت كاروانيان نيز هم، كه اين طنين ِ در فراخنای بيابان پيچيده از كجاست؟ دايی افسانه گويم تازه شروع به توضيح كرده بود درباره صداهای موهوم و اشباح مخوفی كه به گوش و چشم مسافران كوير می رسد و مربوط به اجنه كافری است كه به قصد گمراهی مسافران به هزار و يك حيله متوسل می شوند؛ و توصية هميشگی اش كه ذكر بسم الله صداها را محو و اشباح را نابود می كند، كه صفر چاروادار توی ذوقش زد و دانش وسيعش را به مسخره گرفت كه: «ارباب! جن و غول كجا بوده؟ اين صدای نقاره خونة حضرتيه»، و در پاسخ اين سوال انكارآميز كه «مشتی صفر، نقاره خانه توی اين بر بيابان كجا بوده؟» با غرور صاحب خبران به توضيح پرداخت كه «مگه نمی دونين امامزاده علی ديگه اون امامزاده علی پارسالی نيست، امسال امام رضا اومده مهمونش شده، ارباب قبطيه هم فرستاده از بلورديه دسته ساز و دهل آورده نقاره خونه راه انداخته كه بيا و بسيل، الان درست پنج شبونه روزه كه يه مدوم ميزنن و ميكوبن». دريغا كه كم شدن فاصله و واضح‌تر شدن صدای طبل و شاخ نفيرها مجالی برای دايی سرخورده دمغ شده ام باقی نگذاشت تا جزای صفر خيره سر را كف دستش بگذارد و معلومات جن شناسی اش را از چنته حافظه بيرون ريزد.

انعكاس طنين دلهره آور دهل و نوای نفير در طبع بازيچه پسند من تاثيری داشت نه از جنس تآثر شوق آميز همسفران كه عاشقانه اشك می ريختند و عبارت «جونم به قربونت يا امام رضا» را با هق‌هق گريه می آميختند. من به اقتضای سنم به ذوق آمده بودم و مشغول تقليد صداها بودم.

سرانجام به حريم زيارتگاه رسيديم. و من كه در طول زندگی كوتاه خود بارها مجالس – البته قاچاقي – روضه خوانی ديده و در مراسم عزاداری ايام عاشورا، همراه بچه های ديگر ناله «يا حسين» سر داده بودم با ديدن انبوه جمعيت و صدای نقاره ای كه با همه رسايي‌اش در ضجه زائران و حاجتمندان گم شده بود، دست و پای خود را گم كرده و با حالتی مركب از شوق و وحشت به دامن قبای پدر چسبيده بودم، برای نخستين بار به ياد صحرای محشر افتادم و رواياتی كه از زبان ملا توتی و پای منبر آشيخ علی شنيده بودم.

صحن وسيع زيارتگاه لبريز از جمعيت بود، نه تنها صفه ها و حجره های دور حياط كه خرابه های پشت صحن هم به اشغال زائرانی درآمده بود كه از بركت پول نقد و امكاناتِ بيشترشان، پيش از ما رسيده بودند. غياث المستغيثين در آشوب قيامت فريادرس عيسای مريدبان گردد كه صفا كرد و حق نان و نمك بجا آورد و كاروان خسته از راه رسيده ما را در صفه جلو اطاق خودش منزل داد و وقعی ننهاد به اعتراض كسانی كه ساعت‌ها پيش از ما رسيده و بر شنهای تفته بيابان، محروم از هر سر پناهی و سايه گاهی اطراق كرده بودند.

اعضای كاروان كه شوق پابوسی امام هشتم بی طاقتشان كرده بود گرد سفر نتكانده راهی حرم شدند و من كه از بركت اين سفر به آرزويی ديرينه رسيده بودم و بعد از دو سال صاحب » گلگلو»يی شده بودم، از صحن پر هياهو قدم بيرون گذاشتم و پناه به سينه گشاده بيابان بردم تا بازيچه گرانقيمت خود را به چشم همسالان كشم و تجملی فروشم.

مدتی بود كه اغلب بچه های محله ما گلگلو داشتند و من حسرتش را، و اينك در آستانة سفر زيارتی و از بركت پول قرضی امكانی فراهم شده بود كه پدر دست از دل بردارد و با خرج دو سكه تک قرانی چرخي، نورچشمی يكی يك دانه خود را به آرزوی ديرينه اش برساند.

لابد می خواهيد بپرسيد گلگلو چيست؟

نمی دانستم نقل قصه آسيدمصطفی سروكارم را به زبان آموزی می كشاند و مجبور خواهم شد علاوه بر نشان دادن زوايای زندگی پر ناز و نعمت همشهريانم، اصطلاحاتشان را هم برايتان معنی كنم. باشد، چه می شود كرد؟ گلگلو را هم معنی می كنم. گلگلو بر وزن «لبلبو» بازيچة شاهانه ای بود كه به سادگی نصيب هر بچه ای نمی شد. قيمتش دو قران بود و دو قران يعنی پول توجيبی سه چهار ماه بچه ای به سن و سال و وضع و حال مخلص. اين بازيچه – البته طاغوتی استكباري- عبارت بود از دو چرخ مدور (مثل اينكه چرخ مثلث هم داريم) كه در دو سر تخته باريكی به طول يك وجب نصب شده باشد و در وسط اين تخته محوري، دسته بلندی تعبيه كرده باشند كه غالبا عبارت بود از همان تركه های اناری كه وقتی بر سر و صورت و پشت و گردن بچه فرو می آمد مثل نيش زنبور آدم را آتش می زد. باري، وقتی چرخ‌ها سوار شد و سر پهنِ تركه‌ی بلند به چوب محوری كوبيده شد، آدم سر ديگر تركه را دست می گيرد و چرخها را روی زمين می غلطاند و دنبالش می دود و با تقليد صدای موتور ماشين كلی كيف می كند و پز می دهد. اين را می گويند اسباب بازی حسابی كه قيمتش گران است و ساختنش كار هر بافنده و حلاج نيست، بخصوص كه اجزای اصلی اش – يعنی جفت چرخها- ساخت خارج بود و محصولی وارداتی و صد در صد انگليسي، اما ظاهرا اين فرنگي‌های احمق چرخ‌های به اين گردی و قشنگی را در مورد ديگری مصرف می كردند. آنها را به عنوان درپوش روی حلب های هجده ليتری نفت «ب.پ» پرِس می كردند و به ولايات می فرستادند؛ و طفلكی «جعفرِ آزاد» بايد مدت‌ها انتظار می كشيد تا «خواجه» حلب نفتش تمام شود و وقتی حلب تازه ای باز می كند درش را با چنان ظرافت و دقتی بردارد كه لبه هايش كج و كوله نشود، و تازه هر دانه اش را به قيمت دوشاهی به او بفروشد، تا او بتواند با تدارك ديگر ملزومات و با الهام از صنايع مونتاژی گلگلو را بسازد و به قيمت دو قران به بچه اعيانها بفروشد – و به تعبير حسودانه خواجه – بيندازد. البته با درِ قوطی هم ممكن بود گلگلو درست كنند، منتها يادتان باشد كه در آن روزگار نه قوطيهای كنسرو و شيشه های دهن گشادِ مربا به اين فراوانی بود و نه صنعت پلاستيك سازی همه چيز را از ارزش و اهميت انداخته بود. راست می گويند كه بركت از روزگار ما رفته است.

باري، پدر در آستانه حركت با گشاده دستي، كه محصول قرض بيست تومانی بود، به آرزوی يك ساله نورچشمی تحقق بخشيده و گلگلويی برايم خريده بود. و من در طول دو سه ساعت راه سفر، چه برنامه ها در ذهنم ريخته بودم كه به محض رسيدن به صحن امامزاده با گلگلويم جولان بدهم و به لهيب حسادت بچه ها دامن بزنم.

يك ساعتی به غروب مانده رسيديم و من با جهانی شور و شوق گلگلو را برداشتم و از صحن امامزاده زدم به صحرا. دسته گلگلو را گرفتم و روی زمين‌های ناهموار به حركتش آوردم، در حاليكه صدای قور و قورم، به تقليد موتور ماشين در فضای باز بيابان پيچيده بود. چشمتان روز بد نبيند، هنوز يك دور نزده بودم كه يكی از چرخهای دوگانه گلگلو در رفت و چرخ احلام و آمال من از كار افتاد. خدا می داند چه وحشتی بر سراپای وجودم مستولی شد. به نظرم دنيا زير و رو شده بود. همه آرزوهای خودنمايانه و جاه طلبانه ام دود شده و به هوا رفته بود. علاوه بر اين مصايب طاقت فرسا، ترس از ضربات نی قليان مادر در اعماق جانم پنجه افكنده بود. اگر مادر بفهمد گلگلوی دو قرانی را شكسته ام، دست كم چهار تا نی قليان سيم پيچ بر سر و كله ام خرد خواهد كرد. حيران و اشك ريزان گلگلوی شكسته را برداشتم و به طرف صحن امامزاده راه افتادم. در طول راه می كوشيدم با مرور در حوادث دو سه روز گذشته علت اين ناكامی را كشف كنم. آخر آدم تا مرتكب معصيتی نشده باشد كه خدا غضبش نمی كند و گلگلويش را نمی شكند.

هيچ وقت برايتان اتفاق افتاده در مقام دادستانی قهار و سختگير به محاكمه خودتان پرداخته باشيد؟ اگر چنين كرده ايد، می دانيد چه شكوهی دارد محكمه وجدان. از يك گوشه دادگاه مدعی العموم فرياد می زند كه «اين مجازات دزدی است؛ دو عدد نان برنجی از توی قابلمه كش رفتن و توی دهن چپاندن البته مكافات دارد. مكافاتش همين است كه گلگلوی آدم بشكند». درست در لحظه ای كه مدعی العموم می خواهد ادعايش را به كرسی بنشاند، از گوشه ديگر ذهن صدای وكيل مدافع تسخيری بر می خيزد كه «چه می گويي؟ برداشتن و خوردن دو تا نان برنجی ناقابل، ولی خوشمزه، آنهم از توی صندوقخانة مادر كه اسمش دزدی نيست. به فرض اينكه دزدی هم باشد، مكافاتش به اين سنگينی نبايد باشد». مدعی العموم فكری می كند و پرونده گذشته را ورق می زند و بار ديگر با سينه جلو داده و گردن افراخته به ملامت برمی خيزد كه «خوب، دزديدن نان برنجی ها هيچ؛ پريروز كه توی كلاس قلمت را توی دوات محمود زدی و مشقت را نوشتی چي؟ مگر محمود نگفت حرامت باشد؟». بار ديگر وكيل مدافع به ميدان می آيد كه «خوب، محمود گفته باشد، او هم پس پريروز مگر مداد پاك كن مرا كش نرفته بود؟ مگر بالاخره توانستم به زبانش بگذارم كه مداد پاك كن مال من است. دزدی او كه بدتر از دزدی من بود». لحظه ای تنفس اعلام می شود و طرفين از محاجه باز می مانند. اما مدعی العموم ول كنِ قضيه نيست، اين دفعه از دری ديگر وارد می شود: «بله، وقتی كه بچه صبح زود تنبلی بكند و از جايش برنخيزد و به موقع نمازش را نخواند، آخر و عاقبتش همين است كه می بيني؛ يادت رفته، ديروز صبح وقتی دست نماز گرفتی و الله اكبر را گفتي، زردی آفتاب لب شرفی بام خانه تابيده بود، به روی خودت نياوردی و بجای اينكه نمازت را قضا بخوانی ادا خواندي؟ خدا را كه نمی شود گول زد. خدا هم اين جوری تلافی می كند، گلگلوی نوِ آدم را می شكند تا چشمش چارتا بشود و بعد از اين صبح‌ها زود از رختخواب برخيزد». در پاسخش وكيل مدافع استشهاد به قول حاجی آقا محمد پيش‌نماز می كند كه «خدا ارحم الراحمين است، صد تا گناه كبيره را با يك آب توبه می شويد و پاك می كند. خدا كه مثل ما آدميزاده ها عقده ای و كينه جو نيست» و به دنبال اين استشهاد البته معتبر نتيجه می گيرد كه: «به فرض اينكه قضا شدن نماز ديروز معصيتی باشد، هشت ركعت نمازی كه ديشب اضافی خواندم چه می شود؟». بار ديگر مدعی العموم مثل خرس تير خورده دور خودش می گردد و پوزه اش را مثل گربه ملا خديجه توی ديگ گذشته ها فرو می برد كه «خيلی خوب، حق خدا هيچي، حق مردم چي؟ مگر حاجی آقا محمد نگفت خدا از حق و حقوق خودش می گذرد، اما از حق مردم نمی گذرد؟ پريروز كه چشم مادرت را دور ديدی و يك مشت پلو از پياله پسر عمه دو ساله ات برداشتی و جا دادی تو دهنت، چي؟ يادت هست با چه حقه بازی زشتی سرِ بچه به آن كوچكی را شيره ماليدی و مجبور به سكوتش كردي؟ بله سوت سوتك را می گويم كه در آوردی و نشانش دادی و سرش را گرم كردی و باقيمانده پلوها را خوردي؟». در اينجا وكيل مدافع با نهيب پيروزمندانه ای بر سر مدعی العموم می تازد كه «دست از اين پرت و پلاها بردار، در عوضش ده بار كه سهم خوراكی خودم را به او دادم چه می شود؟ انجيرهای پريروزت يادت رفته؟ مويزهای پس پريروزی چطور؟ همين امروز صبح مگر خرش نشدم و روی پشتم سوارش نكردم و سه دور تمام دور اطاق چاردست و پا نرفتم؟ اينها حساب نيست؟».

اگر در دوران كودكی دچار محاكمه ای درونی از اين قبيل شده باشيد، می دانيد كه غالبا دلايل وكيل مدافع، دلنشين تر و مقبول تر از اتهامات جناب دادستان است، و احيانا اگر بندرت وكيل مدافع در جواب دادن فرو ماند، ناگهان عامل خارجی به ياری متهم می آيد – مثلا رسيدن به صحن امامزاده -. كه اگر ختم دادرسی را اعلام نكند، دست كم تنفسی می دهد و جان آدميزاده را از اين بگو مگوها خلاصی می بخشد.

من هم به صحن امامزاده رسيده بودم. چشمم به مادر افتاد كه در آن طرف صحن، جلوِ درگاه اطاق نشسته و نی قليان را زير لب دارد. خوب، تكليف چيست؟ به طرف اطاق بروم و گريه آماده را سر دهم كه گلگلويم شكسته است و منتظر مجازات باشم؟ البته اين كار عاقلانه ای نيست. مگر نه اين است كه امام رضا به ديدن امامزاده آمده است. مگر نه اين است كه زوار امامزاده، آنهم در اين روزها، هر حاجتی بخواهد روا می شود، خوب، غفلت چرا؟ چرا به حرم نروم و اصلاح گلگلويم را از آقا نخواهم؟

در حرم محشری بر پا بود. با گلگلوی شكسته زير بغل گرفته ميان انبوه جمعيت خزيدم، و از لای پای جماعت زوار راهی به گوشه ای گشودم. در زاويه ای نشستم. فضا انباشته از بوی شمع و ناله محتاجان و گريه دردمندان بود. صدای زيارتنامه خوان‌ها آهنگ شاخص اين سمفونی با شكوه به شمار می رفت. مردم دهاتی و شهری زن و مرد گردِ محجر طواف می كردند. دست در ميله های فولادی و قفلهای آهنی انداخته ، با ناله شيون‌آلود حاجات خود را از امام رضا می طلبيدند. حاجت‌های عرضه شده گوناگون بود. از شفای بيمار گرفته تا ادای قرض‌ها، از مراجعت عزيزان به سفر رفته گرفته تا جلب محبت شوهران سر به هوا، از مرغ پر شدن هوو گرفته تا به زمين آمدن نخل قد فرزند ناخلف، اينهمه را با صدای بلند از ميهمان امامزاده علی می خواستند، و در خواستن هم اصراری داشتند.

تماشای اين منظره خار خار شكی در دلم انگيخت، كه با وجود اينهمه آدم‌های بزرگ، اينهمه پيرزن و پيرمردی كه به حاجت خواهی آمده اند، جايی برای طرح حاجت بچه ای به قد و بالای من اصلا باقی مانده باشد؟ اما ذهنی كه انباشته از شرح معجزات ائمه اطهار است به اين سادگي‌ها تسليم ترديد و نوميدی نخواهد شد. من هم نشستم و در زاويه ای از حرم سرم را به ديوارِ دلشكستگی تكيه دادم، گلگلو را در بغلم فشردم و زدم زير گريه.

نمی دانم چه مدتی اين حالت پر خلسه روحانی طول كشيد، ظاهرا بايد يك ساعتی ادامه يافته باشد تا صدای گريه بی امان من توجه زوار را جلب كند و در آن انبوه جمعيتِ غريبه، آشنايی پيدا شود و مرا بشناسد و به سراغ مادرم رود كه «بيا، بچه ات از گريه خودش را هلاك كرد».

لحظه ای بعد زوار امام رضا دور اطاق ما حلقه زده بودند. اشك‌های بی دريغی كه از چشمان كودك شش ساله جريان داشت، زنگار هر شائبه و ترديدی را از صفحه دل شكاكان زدوده بود. در آشوب ازدحام خلايق، فرياد شيون آميز مادرم را تشخيص می دادم كه: «بر شكاكش لعنت. مگر دين و ايمانی برای مردم اين دوره باقی مانده؟ گريه بچه من، اگر معجزه امام رضا نيست پس چيست؟ چرا سفرهای ديگر حتی يك قطره اشك توی چشمش جمع نمی شد؟ سر و جانم به فدايت يا امام رضا».

ساعت به ساعت هجوم زوار به طرف اطاق ما بيشتر می شد و من هم، بی آنكه تعمد و تلاشی در كار باشد، اشك می ريختم. چشم گريانم چشمه فيض خداوندی شده بود و خشكيدن نداشت. موضوع شكستن گلگلو بكلی فراموشم شده بود، اصلا يادم نبود كه گلگلويی داشته ام و شكسته است و فعلا هم در گوشه حرم افتاده است.

اگر عيسای مريدبان نمی آمد و مردم را از دور و برم دور نمی كرد و در بغل نوازش نمی گرفت و گلگلو را به دستم نمی داد، محال بود در آن حال و هوا به يادش افتاده باشم. وقتی كه گلگلو به دستم رسيد از لای مژگان اشك آلود نگاهی به آن انداختم. عجبا، معجزه رخ داده بود. گلگلويم صحيح و سالم پيش چشمم بود و صدای عيسای مريدبان در گوشم كه «گلگلوی بچه زير دست و پای زوار افتاده بود، چرخش در آمده بود، درستش كردم؛ بگير بابا! گريه بس است برو بازی كن جانم. آی بر پدر و مادر هر چه شكاك است لعنت. پدر سگ‌های بی دين بابی می گويند عيسای مريدبان دروغی سرِ هم كرده تا مردم به زيارت بيايند و پولی گيرش بيايد. آی بر پدر و مادرتان لعنت. خدا چشم‌تان را كور كرده، نمی بينيد بچه به اين كوچكی چه اشكی می ريزد؟ شما هم بدبخت‌ها قلبتان را مثل قلب اين طفل معصوم صاف كنيد تا معجزه امام را ببينيد».

هنوز ساعتی از غروب آفتاب نگذشته بود كه از بركت گريه بی امان يكباره موقعيت خانوادگی و اجتماعی من ديگرگون شد. طفل معصومی شدم «نظر كرده» كه چشمش به جمال مبارك امام افتاده است و سر تا پايش تبرك است. نخستين كسی كه اين كشف مهم را اعلام كرد حاج ملا خديجه همسايه همسفرمان بود كه در ميان حيرت حاضران پيش آمد و دستش را از زير چادرش بيرون آورد و بر سر و گوش من كشيد و با فرستادن صلواتی بر چشمان قی كرده و لبان چروكيده خودش ماليد، و صدايش را بلند كرد كه «اين بچه نظر كرده امام رضاست، همه وجودش تبرك است، خاك راهش را بايد مثل توتيا توی چشممان بكشيم». در پی اين فتوای قاطع، هجوم حاضران شروع شد؛ يكی دستم را می بوسيد، ديگری تكه ای از لباسم را می خواست و سومی لنگه كفش از پا درآمده خاك آلودم را بر چشمهايش می ماليد، و اگر مادرم زودتر به فكر نيفناده و مرا به پستوی اطاق نبرده و در را به رويم نبسته و خودش در نقش «رضوان» به دربانی نپرداخته بود، چه معلوم كه فی المجلس قطعه قطعه ام نكرده بودند و اجزای بدنم را به عنوان تبرك با خود نبرده بودند.

از بامداد روز بعد با انتشار خبر نظركردگی بنده و گريه های بی اختيار دوشينه ام، هم وضع من ديگرگون شد و هم طرز مراجعه زوار تغيير شكل مطبوعی يافت. از بركت ابتكار خاله هاجر همسايه دست راستی مان كه بشقاب پر از نقل و نباتی را جلوم گذاشت تا هر چه دلم می خواهد بخورم و او پس مانده اش را كه با سرانگشتان من تبرك شده، ميان زوار تقسيم كند و بجای هر دانه نقل كلی شيرينی و قوتو و آرد نخود و نان چرب و شيری و حتی سكه‌های دو قرانی و پنج قرانی تحويل گيرد، و لای پرِ چارقدش بپيچد. هنوز آفتاب گرم تابستان از پيشانی ديوار غربی زيارتگاه فروتر نخزيده بود كه متولی گری خاله هاجر، مثل همه مشاغل پر درآمد، مدعيان و رقيب‌ها پيدا كرد، از ملا توتی روضه خوان ناخوش آواز و ناموزون حركات هم محله ای مان گرفته تا ملا رقيه مكتب‌دار خشونت شعاری كه تا همين ديروز با ديدن قيافه اخمو و تركه های در آب خيسانده اش ستون فقراتم به لرزه می افتاد و اكنون به فيض نظر كردگی در آغوش محبتش جا خوش كرده بودم، از تفی كه همراه بوسه هايش بر صورتم می ماليد دلم را به هم می زد. جنگ سرد رقيبان براستی تماشايی بود، هر يك به شيوه ای در پی جلب نظر عنايت من بودند و حربه راندن حريفانشان از اين قبيل كه:

– من از روز اول می دونستم اين بچه نظر كرده يه.

– نگاه كن چه نوری تو صورتش تتق ميزنه.

– هر دعايی كه اين بچه بكنه مستجاب می شه.

– خود من همين پارسال خواب ديدم كه داشت با دو طفلون مسلم بازی می كرد، دستش به مس برسه طلا می شه و صدها كلمات قصاری كه مفهوم بعضی را می فهميدم و بعضی را نه.

كارم گرفته بود، بی آنكه خود بدانم و بخواهم در شمار ابدال و اقطاب و مشايخ درآمده بودم و صاحب كشف و كراماتی شده بودم. نمی دانم كدام شير پاك خورده ای فاصله دو فرسخی امامزاده علی تا سيرجان را طی كرده و خبر كرامات مرا به سرعت برق و باد به گوش بقية اهالی رسانده بود كه مقارن ظهر شماره زوار دو برابر شد و غروب آن روز نه تنها صفه ها و اطاق‌های دور حياط و صحن امامزاده لبريز جمعيت شد كه بسياری در سنگلاخ‌های دور و بر زيارتگاه اطراق كرده بودند و عجبا كه همه شوق زيارت مرا داشتند و من هم كه به رمز «چشم گريان چشمه فيض خداست» پی برده بودم چنان سيل اشكی در آستين داشتم كه چه عرض كنم. اكنون كه از فاصله نيم قرن زمان بدان صحنه می نگرم صادقانه اعتراف می كنم كه اصلا و ابدا به فكر شيادی و مردم فريبی نبودم، راستش را بخواهيد عقلم بدين جاها نمی رسيد كه امان از عقل نارس طفلانه. واقعيتش اين است كه وقتی می ديدم مردم به محض اينكه چشمشان به من می افتد شروع می كنند به گريستن و ضجه زدن، من هم می زدم زير گريه. آخر شما كه بهتر از من می دانيد گريه هم مثل خنده عارضه ای است مسري؛ و امتحاتش آسان. در هر مجلسی كه هستيد شروع كنيد به خنديدن و خنده بيجای خود را نيم دقيقه ای ادامه دهيد تا ببينيد چگونه حاضران جلسه به خنده می افتند و می خندند، البته به ريش مبارك شما نه به طبع مقلدمآب خودشان.

قصه كوتاه. آن روز تمام روز من به شكم چرانی گذشت و هق هق بيجا زدن، و تمام روزِ متوليانم كه اكنون به هفت هشت نفر رسيده بودند به انباشتن سكه ها و اسكناس‌ها. ديگر رمقی برايم نمانده بود، متوليان نمی گذاشتند به جمع بچه ها ملحق شوم و مثل آنها آزادانه به بازی پردازم. دلم در آرزوی ساعتی خاكبازی و گلگلورانی لك زده بود. اما «مريدبان‌ها» دست بردار نبودند و مريدان بيمار و مقروض و گرفتار هم التماس دعا داشتند؛ و سر خيلِ همه مادرم كه، از ديشب سفارش‌های بی انتهايش آغاز شده و خواب خوش از ديدگانم بريده بود كه: «مادر جان! دعا كن، دعای تو مستجاب می شه، برای پدرت دعا كن، بگو خدايا قرض‌هايش را ادا فرما، بگو خدايا رحمی به دل طلبكارها بينداز، بگو خدايا به آب قنات صدر آباد بركت بده. بله مادر، ياد دايی زندانيت هم باش، دعا كن كه خدا خلاصش كنه».

سيل بی وقفه زوار همچنان از طرف شهر به سوی زيارتگاه روان بود، و هر چند دقيقه يك بار ملاتوتی مجبور می شد با اشاره عيسای مريدبان دست از شغل پر درآمد متولی گری بكشد و از دروازه زيارتگاه قدم بيرون گذارد و با فرياد گوشخراش «هر كه دارد هوس كرب و بلا بسم الله» دسته زوار از راه رسيده را استقبال كند.

زوار نو رسيده پيش از آنكه گرد راهی از جامه بتكانند و كاه و جوی در آخور الاغ‌های خسته شان بريزند، مستقيما به طرف صفه ای هجوم می آوردند كه من در آغوش خاله هاجر صدر نشين بلامنازع مجلسش بودم. گريه كنان پيش می آمدند و دستی بر شلوار و پيراهن من می كشيدند و به سر و روی خود می ماليدند، و لحظه ای بعد مجبور می شدند با فرمان عيسای مريدبان عقب نشينی كنند تا جا برای نورسيدگان خالی شود.

در اين ميان تشرف به حرم مطهر امامزاده و زيارت آن بزرگوار در درجه سوم اهميت قرار گرفته بود، كه جماعت لب تشنه و هيجان زده زوار پس از زيارت من به سراغ هندوانه هايی می رفتند كه عمله‌های مزرعه‌ی قبطيه مقابل دروازه زيارتگاه روی هم انباشته و چند نفری ترازو به دست مشغول كشيدن و فروختن بودند. زوار عطش زده پس از خريدن چند منی هندوانه و غرغری زير لبی كه «اين بی انصاف‌ها هم فرصتی پيدا كرده اند، هندوانه را كه توی شهر می آوردند و يك من ده شاهی به التماس می فروختند و كسی نمی خريد اينجا، سرِ خيارستونش يك من يك قران می دهند آنهم با چه ناز و افاده اي» و سرانجام اگر خستگی رمقی برايشان باقی گذاشته بود – تك و توكی به طرف حرم می رفتند تا دور ضريح طوافی كنند و سلامی دهند.

كم كم تكرار صحنه ها هيجانش را در نظر من از دست داده و يك شبانه روز بی وقفه خوردن و گريستن و شاهد ضجه های خلايق بودن خسته ام كرده بود كه سر و كله خاك آلود آسيد مصطفی در دروازه زيارتگاه نمايان شد. آسيد مصطفای نازنين ما را همه هم ولايتي‌های من می شناسند و اغلبِ شما خوانندگانی كه با مطالعه‌ی پرت و پلاهای بنده وقتی و پولی تلف كرده ايد؛ و می دانيد كه در عين عوامی و بی سوادی، روضه خوان موثر نفسی بود و از آن مردان خدايی كه با دو راس الاغ مردنی اش روزها خاك كشی می كرد و به قصد لقمه نان حلال بی منتي، و شب‌ها را بر منبر می رفت و به ذكر مصايب جد بزرگوارش می پرداخت به قصد توشه آخرتي، بی قبول ديناری از صاحب مجلسي.

مقارن ظهور سر و كله خاك آلود آسيدمصطفی با نقش تعجبی كه ازدحام خلايق بر چهره چروكيده اش نشانده بود، عده ای صلواتی فرستادند و دور سيد را گرفتند تا خبر نظر كردگی مرا به اطلاعش برسانند. من از فاصله دور، از صدر صفه كنار حرم، تنها حركات سر و دست سيد را می ديدم، بی آنكه كلمه ای از حرف‌های او را بشنوم؛ كه ، فاصله زياد بود و انبوهی جمعيت غير قابل تصور.

ظاهرا سيد تمام روزش را در صحرای قبطيه مشغول خاك كشی بوده و اكنون به عادت همه روزه مقارن غروب آفتاب به طرف زيارتگاه آمده بود تا نمازش را در حرم مطهر بخواند، كه مواجه با اجتماع بی سابقه مردم شده و از سر و صدای اطرافيان به وقوع معجزه پی برده بود. مردم به حرمت سيادتش راه دادند و سيد با كمر نيمه خميده و سيمای آفتاب زده و عبای پاره پوره، بی اعتنا به سلام و صلوات مردم، در حالی كه به كمك دستان پينه بسته اش صف جمعيت را می شكافت، به طرف صفه ای كه محل جلوس بنده بود پيش آمد. آمد و آمد تا به لبه صفه رسيد. همانجا ايستاد و بی آنكه چون ديگران گريه و شيونی راه اندازد و قدمی جلوتر گذارد، صدايش را بلند كرد كه: «پدر و مادر اين بچه كجايند؟». ظاهرا اين سوال سيد باعث شد كه متوليان بعد از ساعتها به ياد صاحبِ بچه بيفتند و با اكراهی كه از خطوط صورتشان می باريد تسليم اين واقعيت شوند كه به هر حال اين «طفل معصومِ نظر كرده» پدر و مادری هم داشته است.

شعاع رحمت الهی بر گور سرد و خاموش كربلايی عبدالرزاق بتابد كه پيش آمد و با دستش اشاره ای به اطاقك عقب صفه كرد و با صدای خسته اش ناليد كه «توی آن سوراخی زندانی شده اند، متولي‌ها كار را از دست پدر و مادر بچه گرفته اند و دايه مهربانتر از مادراند». سيد با شنيدن اين جمله پايش را بلند كرد و بر سكوی جلو صفه نهاد و من بی اختيار چشمم به ملكی دهان گشاده صد وصله اش افتاد كه با همه وصله كاريها از پوشاندن پای او عاجز آمده بود. لحظه ای بعد كه پای ديگر سيد بلند شد و بر سكو قرار گرفت ذهن كودكانه من متوجه تقارن ناهماهنگ ملكی ها شد. سيد بالا آمد و در حالي كه نهيبی به جماعت نورسيده در صفه نشسته می زد و از آنان می خواست كه به شيون‌های خود خاتمه دهند، به طرف من آمد و دستش را دراز كرد و دست مرا كه محو تماشای وصله های آستينش شده بودم، گرفت و با يك تكان از دامن خاله هاجر بيرون كشيد و بی آنكه به اعتراض مشتاقان وقعی نهد، به طرف اطاقك ته صفه برد و چند نفری را كه توی اطاق دور پدر و مادرم را گرفته بودند بيرون راند و در را بست و كفش‌هايش را درآورد و روی گليم پاره ای كه زينت منحصر به فردِ اطاقك بود نشست و رو به پدرم كرد كه «آميرزا، مردم چه می گويند، قضيه چيست؟». و پدرم كه در بيست و چهار ساعت اخير مهر خاموشی بر لب نهاده و يا نگاه حيرت زده اش تماشاگر صحنه شده و از اينكه نقشه اش برای عزيمت سحرگاهی به سوی شهر با ممانعت متوليان بنده نقش بر آب شده بود دلگير می نمود، آهی كشيد كه «چه عرض كنم آسيدمصطفي، مردم ديوانه شده اند و اين بچه را هم ديوانه كرده اند، از ديشب تا حالا يك نفسه كارش گريه است. ديشب كه هجوم مردم را ديدم تصميم گرفتم نزديكي‌های سحر اهل و عيال را بردارم و برگردم سرِ خانه و زندگيمان، به صفر چاروادار هم خبر داده بودم كه آماده باشد، اما نمی دانم اين سيد نوميدونی و اين كل ميرزا نخودبريز و از همه بدتر آن ملاتوتی از كجا خبر شدند، آمدند و جلوم را گرفتند كه چرا مناع الخير شده اي، مگر دين و ايمانت كجا رفته». سيد ابروان انبوهش را تكانی داد و چين‌های افقی پيشانيش را درهم كشيد و نگاه نافذِ پرسشگرش را در چشمان من دوخت كه «خوب، ميرزو! گوساله سامری شده اي؟ بگو ببينم چرا ديشب گريه كردي؟». و من كه برای نخستين بار با چنين سوالی و چونان سوال‌گری مواجه شده بودم، زدم زير گريه كه «گلگلوم شكسته بود، می ترسيدم مادرم كتكم بزند، بخدا خودش شكسته بود، من نشكسته بودمش». با شنيدن اعتراف بی شيله پيله‌ی من، چين‌های پيشانی سيد تغيير جا داد و بر گونه های محاسن پوشش نشست و يك رديف دندان زرد و سياه نصفه نيمه از لای لبان داغمه بسته اش نمايان گشت و در حالی كه دستی بر سر من می كشيد خنده ای تحويل پدرم داد كه تازه آه راحتی كشيده و به ديوار پشت سرش تكيه داده بود. لحظه ای طولانی سكوتی سنگين برقرار شد. سپس، سيد از جايش برخاست، جلو صفه آمد و كلاه چركين لبه دارش را برداشت، عبای خاك آلودش را تكانی داد و شال سياه دور كمرش را باز كرد و بی هيچ نظم و دقتی دور سرش پيچيد و دست مرا گرفت و به طرف حرم برد. روی صفه جلو حرم ايستاد و به جماعتی كه بار ديگر با ديدن من هجوم آورده و می كوشيدند با لمس سر و گوشم دستشان را تبرك كنند، نهيبی زد كه «برويد عقب، صلواتی ختم كنيد». جمعيت عقب نشست و بانگ هماهنگ صلوات در فضای زيارتگاه پيچيد.

سيد بی هيچ خطبه ای و مقدمه ای صدايش را بلند كرد كه: «آهای مردم، خوب گوش‌هايتان را وا كنيد، به جدم قسم خيلی خريد». همهمه ای در ميان خلق پيچيد و از گوشه و كنار صحن زيارتگاه زمزمه های اعتراض در كار برخاستن بود كه سيد با نعره ای سيطره رخنه ناپذير خود را بر جمعيت ثابت كرد و در حالي كه با دست پينه بسته اش به طرف من اشاره می كرد، بر قدرت صدايش افزود كه «بله، خريد و خيلی خيلی هم خريد. جای آزر بت تراش و سامری گوساله ساز خالی كه بيايند و از شما سواری بگيرند. طفل معصومی را يك شبانه روز است منتر خودتان كرده ايد و از تفريح و بازی بازش داشته ايد، به بهانه اينكه پريشب گريه كرده است، كاری كه همه بچه ها در اين سن و سال می كنند و بايد بكنند، حيف كه عقلش نمی رسد تا حسابی سوار سرتان بشود و از گرده‌ی لاغرتان سواری بكشد. شما ديديد بچه ای گريه می كند، يك نفرتان عقلش نرسيد كه برود جلو و بپرسد: پسر جان! چرا گريه می كني؟ او را در بغل گرفتيد و حلوا حلوا كرديد و هزار و يك كشف و كرامت برايش قايل شديد، و در اين ميان سه چهار نفر كلاش حقه باز هم به اسم متولی پيدا شدند و پدر و مادر بچه را كنار زدند و به قضيه ای بدان سادگی چنان شاخ و برگی دادند كه نصف روزه خبرش به سعيد آباد رسيد و مردم كار و زندگيشان را ول كردند و مثل سيل به طرف زيارتگاه سرازير شدند. خوب، حالا خوب گوش‌هايتان را باز كنيد تا بفهميد علت گريه طفلك چه بوده». و در حالي كه با دست زمختش بازوی نيمه عريان مرا گرفته بود، رو به من كرد كه «ميرزو، به اين جماعت بگو كه ديشب چرا گريه كردي». من هاج و واج و وحشت زده در آستانه به هق هق افتادن بودم كه نهيب سيد تكانم داد و با شنيدن دستور مكررش در حالي كه با پشت دست چشمان به رطوبت نشسته ام را پاك می كردم و با زبانِ از لای لب بيرون زده آب دماغ سرازير شده ام را ليس می زدم، سكسكه كنان و هق هق زنان گفتم «گلگلو». نهيب خشم آلود سيد اوج گرفت كه «بلندتر بگو تا همه بشنوند، گلگلوت چی شده بود».

شايد چهار پنج دقيقه ای وقت تلف شد تا عبارتی چند كلمه ای از لای لبان من بيرون كشيده شود و خلايق پی برند كه گريه ديشب من نه ربطی به امامزاده علی داشته و نه بر اثر ظهور جمال مبارك امام رضا بوده، بلكه همه اش به علت در رفتن چرخ گلگلو بوده است و ترس از بازخواست مادر و ضربه های بيرحمانة نی قليان سيم پيچش.

هنوز اعترافم تمام نشده بود كه نگاه محبت از چشمان مردم زايل گشت و به جايش چشم غره های غضب نشست و خنده های تمسخر. زمزمه های اعتراض و انكاری در حال برخاستن بود و يكی دو نفری از گوشه و كنار صدايشان را بلند كرده بودند، اما سيد از كسانی نبود كه در مواردی چنين حساس ميدان را به مدعيان واگذارد. با ديدن زمينه ای آماده شروع به بهره گيری كرد كه:

«حالا گوش‌هايتان را خوب باز كنيد تا بگويم چرا عيسی مريدبان خواب نما شد و چرا به اين سرعت خوابش در شهر پيچيد و چرا دو سه تا از همكارهای بدبخت من كه خرجشان زياد است و همت كار كردن و از دسترنج خود نان خوردن از وجودشان رفته، به اين شايعه دامن زدند و شما مردم بيكار و بي‌عار سيرجان را به اينجا كشاندند».

و در حالي كه دستش را به طرف مزرعه سرسبز قبطيه دراز كرده بود، به سخنش ادامه داد:

«همه‌ی حقه‌ها زير سر اين صحرای قبطيه است و هندوانه كاری بی حساب و كتابش. اگر امسال مستاجر قبطيه هندوانه نكاشته بود و محصولش به اين فراوانی نبود و با كمبود الاغ برای حمل هندوانه ها به شهر مواجه نمی شد، محال بود عيسای مريدبان خواب نما بشود و محال بود ملاتوتی به تاييدش برخيزد و محال بود جمعيتی به اين زيادی شهر و خانه و زندگی و كار و كاسبی شان را رها كنند و يكباره به طرف زيارتگاه هجوم بياورند و هندوانه را از قرار يك من يك قران سر خيارستانش بخرند، همان هندوانه ای كه باری پنچ قران كرايه برمی داشت تا به شهر برسد و يك من ده شاهی بفروشند. بله، معجزه شده است اما نه برای شما بدبخت‌های خدازده، هر معجزه ای كه هست برای ارباب‌های قبطيه است. برای ما فقير بيچاره ها خبری نيست».

سيد با استفاده از سكوتی ناگهانی كه بر صحن لبريز از جمعيت سايه افكنده بود، آهی كشيد و با لحن دردآلود ناله مانندی گفت:

«من سيد اولاد پيغمبر با شصت و چهار پنج سال سنم بايد بيايم و توی اين آفتاب داغ از كله سحر تا تنگ غروب آفتاب بيل بزنم و خر بار كنم و خاك كشی كنم و بابت خرجی خودم و دو تا خرم شش قران مزد بگيرم و ارباب‌های قبطيه با يك بار هندوانه ای كه درِ خانه ملاتوتی فرستادند و دو تا بار گندمی كه به عيسای مريدبان دادند بايد از بركت حماقت شما مردم روزی صد تومان درآمد خالص خلص داشته باشند».

و بار ديگر صدايش اوج گرفت و تبديل به فرياد شد كه:

«آهای مردم! معجزه مخصوص پيغمبر خدا بود و دوازده امام، بس و والسلام. هر كس ديگر كه پيدا شود و ادعای معجزه بكند، اگر می خواهيد راحت زندگی كنيد صدايش را خفه كنيد. امروز اگر معجزه ای باشد توی دست‌های پينه بسته‌ی من و شماست».

سيد با ادای اين عبارت مكثی كرد و بار ديگر آهی كشيد و دستش به طرف دامن وصله دار قبای كرباسيش رفت تا دانه های درشت عرق را كه بر شقيقه هايش نشسته و قطره اشكی را كه از گوشه چشمانش به آب شيبِ رخسار غلطيده و در حال سرازير شدن بود، پاك كند كه ناگهان از آن گوشه صحن زيارتگاه صدای آشنايی برخاست:

«چه می گويی سيد جد به كمر زده، يعنی امامزاده علی معجزه نمی كند؟ مرتد فطري، تو از سگ نجس‌تري».

و اين ملاتوتی خودمان بود كه به شيوه‌ی هميشگی جوش حسينی اش گرفته و در حالی كه شال سبز دور كمرش را گشود و بر دوش افكنده بود، كف ريزان و اشتلم كنان پيش می آمد و توی سرِ خودش می زد و خطاب به جمعيت حيرت زده می گفت: «آهای مردم، آهای ايهاالناس! چرا ماست توی دهنتان مايه زده است؟ چرا نمی ريزيد اين ناسيد جد به كمر زده را تكه تكه كنيد؟ روز قيامت، روز پنجاه هزار سال، سر پل صراط جواب فاطمه زهرا را چه می دهيد؟ جواب اين بزرگواری را كه اينجا خوابيده است و در حضورش كفر كافرين می گويند چه می دهيد؟».

ملا توتی جلو می آمد و كف می ريخت و با نگاه ياری طلبش از مردم استمداد می كرد، اما مردم همچنان ساكت مانده بودند و مردد، كه صدای سيد نوميدونی از گوشه صفه ديگری در فضا پيچيد كه: «ايها الناس! آهای ملت بی غيرت سيرجون! اين ناسيد خدانشناس داره كفر كافرين ميگه و شما واستادين نگاهش می كنين؟ اين سيد هرهری مذهب سگ بابی منكر معجزه شده، ميگه پير و پيغمبری نيست، ابلفرض للعباسی نيست، خدايی نيست، قرآنی نيست، آنوقت شما مثل بره سرتونه انداختين پايين؟ ميگه امام رضا به ديدن امامزاده علی نيامده است».

و در حاليكه كف می ريخت رويش را به طرف سيد كرد و نعره زد كه:

«سيد جد به كمر زده! چطور من با اين پای لنگم، تو با آن قوز نكبت هفت منی ات می تونيم به زيارت امامزاده علی بياييم و امام رضا، پسر موسی بن جعفر، ضامن آهو نمی تونه از مشهد تا سيرجون بيايه؟ ای لعنت خدا به همان شيری كه خوردي، با شمر و سنان بن جوشن محشور بشی مردكه هرهری مذهب؛ طفل معصوم نظر كرده امام رضا را بردی توی اطاق و حرف توی دهنش گذاشتی كه جدت به كمرت بزنه».

ظاهرا شيوة استدلال سيد نوميدونی در حال اثر گذاشتن بود و جمعيت حيرت زده در آستانه خروشيدن كه بار ديگر صدای خسته سيد در صحن زيارتگاه پيچيد كه: «مردم! اما رضا از پسر عمويش جدا نيست كه بخواهد به ديدنش برود، اين ديد و بازديدها مخصوص ما مردم حسابگر است، چه نسبت خاك را با عالم پاك» و سپس در حالي كه نگاهش را به طرف زاويه ای از صحن زيارتگاه متوجه كرده بود فرياد زد:

«مشدی ابو تراب! به جده ام فاطمه زهرا فردای قيامت سر پل صراط دامنت را می گيرم اگر آنچه پريشب برای من تعريف كردی برای اين فلك زده های خوشباور تعريف نكني. بگو، بله برای اينها بگو كه چطور شب قبل از خواب نما شدن عيسی مريدبان اربابت به سراغش فرستاده بود، بگو چطوری با دو تا بار گندم اين مرد بدبختِ خسر الدنيا و الآخره را فريب دادی و خوابنمايش كردي، بگو اگر اين سيل جمعيت از شهر راه نمی افتادند و به زيارت نمی آمدند خروارها هندوانه اربابت روی زمين می ماند و می پوسيد، بگو چرا اربابت دو روز پيش از خوابنما شدن مشدی عيسی به رعيت‌هايش دستور داده بود هندوانه‌ها را به شهر نفرستند و بياورند جلو زيارتگاه خرمن كنند؟».

كلام سيد ادامه داشت و مشدی ابوتراب چون گنه كاران سرش را پايين انداخته بود كه از دم دروازه زيارتگاه صدای عيسای مريدبان سرهای خلايق را به چرخش واداشت. بله اين مشدی عيسی بود كه اشك می ريخت و فرياد می زد كه «مردم! حق با آسيد مصطفی است، ای مرده شور دو تا بار گندم ارباب را ببرد كه باعث شد من دين و ايمانم را بفروشم. مردم، به آبروی همين بزرگواری كه آنجا، توی حرم خوابيده قسم كه قصه خوابنما شدن من از سر تا پايش دروغ بود، من طاقت صحرای محشر و فردای قيامت را ندارم، گول‌تان زده ام، همينجا بريزيد و تكه تكه ام كنيد».

اما مردم كج سليقه بجای مجازات عيسای دروغگو، بی هيچ تحريك و اشاره اي، دو دسته شدند، دسته ای به طرف هندوانه های بر زمين خرمن شده هجوم بردند، و دسته ای چون سيل بلا به سمت صحرای سرسبز قبطيه سرازير گشتند. هنوز سايه های سنگين شب، آفاق دشت گسترده را نپوشانده بود كه اثری نه از توده های هندوانه باقی بود و نه از خيارستان صد هكتاری قبطيه.

خوب، می دانم كه می خواهيد بپرسيد اين همه روده درازی چه ربطی به سخن ناشر كتابت داشت و كميابی و گرانی كاغذ؟ عجب از عقل شما؛ فكرش را بكنيد، اگر آن روز آسيدمصطفايی از راه نرسيده بود و مرا وادار به اعترافی ابلهانه و زيان خيز نكرده و بساط تقدس فروشی و نظر كردگي‌ام را برهم نزده بود، امروز چونين وضع و حالی داشتم كه مجبور باشم طعنه های دلازار ناشر كتابم را تحمل كنم و ناشر كج سليقه آثارم مجبور باشد كاغذ بندی دو هزار و پانصد تومان بخرد؟ اگر سيد لجباز، بجای آنكه آبرويم را ببرد و هاله‌ی تقدس را از دور سرم بردارد، مثل ملاتوتی و سيد نوميدونی در سايه علمم سينه زده بود، امروز كمترين بندگان آستانم با يك تلفن صدها تن كاغذِ بندی صد و نود تومان می گرفتند و به ديگران می فروختند و در هر بندی دو هزار و سيصد و ده تومان خالص فايده می بردند و اين درآمد باد آورده را صرف بهبود زندگی صيغه های متعددشان می كردند. جمعی به نوايی می رسيدند ؛ و من نيز هم.

نگاه «محمد مصدق» به پاک دستی در سیاست در ضمن یک خاطره

نوامبر 29, 2013 بیان دیدگاه

نقل قول زير از زنده ياد دكتر محمد مصدق راجع است به زماني كه با استعفاي او از والي گري فارس موافقت شده بود. خود نقل قول به حد كافي گوياست و محتاج شرح موسع تري نيست. با خواندن اين نقل قول ياد جمله اي از كتاب «روابط ايران و امريكا؛ زير سايه ي مصدق» اثر مورخ امريكايي -«جيمز.اف. گود» افتادم كه مهمترين ايراد مصدق را از منظر غربي ها اين دانسته است كه «مصدق قابل خريداري نبود.»(نقل به مضمون) گرچه ترديدي نيست كه سواي «فسادناپذيري»، درك درست مصدق از منافع ملي و گرايش به تحول بنيادين اقتصاد ملي به اقتصادي توليدي را، نمي توان بخشي از جرايم سياسي – تاريخي وي از منظر غربي ها ندانست.

اقتصاد سياسي كودتاي امريكايي عليه دولت ملي مصدق، حتا متكي به آثار اقتصاددانان متاخر سرمايه داري، به آساني خواهد توانست ريشه هاي عناد نوليبرال هاي امروزي وطني با مشي و روش مصدق را توضيح پذير كند كه پرداخت به آن در اين مختصر نمي گنجد. تنها به همين اشاره ي اقتصاددان كره اي – ها جون چانگ – بسنده مي كنم كه گرايش و تبليغ نوليبراليسم در كشورهاي پيراموني صرفن با فساد رفتاري اين مبلغان قابل توضيح است.(نقل به مضمون)

ياسر عزيزي
پراكنده گويي هاي گاه به گاه – ١٤
سه شنبه
٥ آذر ٩٢

***

Mossadeq001قوام[قوام الملك شيرازي] آمد پيش من، گفت: «شما واقعا در اين مدت در شيراز خيلي زحمت كشيديد. ما مي ديديم كه از خودتان هم خرج مي كنيد. نبايد كه از خودتان متضرر بشويد.» و ده هزار تومان چك به من مي خواست بدهد كه «قابلي ندارد، جبران ضرر شود.» گفتم: «بفرماييد، چك را داشته باشيد. من براي مملكتم خدمت كرده ام. محتاج هم نيستم. در تهران سر و زندگي دارم. اگر ضرري كشيده ام مربوط به كسي نبوده، خير، بفرماييد شما زحمت نكشيد.»

به جان شما اگر آن ده هزار تومان را گرفته بودم، فورا مرا در شيراز دستگير مي كردند. اين ها برگه مي خواهند بگيرند كه مستمسك دستشان باشد(به قول مرحوم صمصام السلطنه كه به مستمسك «دستمسك» مي گفت) به كساني اعتماد مي كنند كه از آن ها پرونده اي داشته باشند، تا به محض لگداندازي پرونده اش را بيرون بكشند. از همه ي اين هايي كه سر كار مي آورند، پرونده هاي مسلمي از ناپاكي دارند.

آقا خدا مي داند پاك ماندن خيلي مشكل است. لازمه اش اين است كه خيلي محروميت ها را قبول كرد و خيلي با احتياط و جمع و جور بايد زندگي كرد.*

__________________

* رنج هاي سياسي دكتر محمد مصدق(يادداشت هاي جليل بزرگمهر به كوشش عبداله برهان)، نشر ثالث، چاپ دوم، تهران ١٣٩٠، صص ٥٥-٥٦

معرفی کتاب؛ آن‌چه نولیبرال‌ها به شما نمی‌گویند

یاسر عزیزی
Transnational companies«با وجود افزایش روند فراملی سازی ِ سرمایه، اکثر شرکت‌های فراملی در واقع هم‌چنان شرکت‌های ملی با عملیات بین‌المللی هستند و نه شرکت‌هایی واقعن بدون ملیت. آن‌ها بخش اعظم فعالیت‌های اصلی و کانونی خود، مانند پژوهش‌های پیچیده و تعیین راهکار را در کشور مادر انجام می‌دهند. اکثر تصمیم‌سازان ارشد آن‌ها خود تبعه‌ی کشور مادر هستند. به علاوه، زمانی که آن‌ها مجبور به تعطیل کردن کارخانه یا کاهش مشاغل باشند، معمولن به دلایل مختلف سیاسی و مهم‌تر از آن اقتصادی، کشور خود را در انتهای فهرست چنین اقداماتی قرار می‌دهند. همه‌ی این‌ها به آن معناست که کشور مادر، بدنه‌ی اصلی مزایا و منافع یک شرکت فراملی را به خود اختصاص می‌دهد.»*

چنین اشاره‌ای و هم از این سان اشارات متعدد دیگر در دو اثر** اخیرن ترجمه شده‌ی «ها-جون چانگ»، از آن رو حایز اهمیت است که این نویسنده و اقتصاددان، از زمره‌ی منتقدین ِ کاپیتالیست اقتصاد نولیبرالی است. اقتصاددانانی نظیر «چانگ» و «استیگلیتز» از درون منطق سرمایه بر آنند که نولیبرالیسم از توحشی برخوردار است که حتا با منطق شناخته شده‌ی سرمایه‌داری غیر ِ مالی نیز هم‌خوانی ندارد. اگرچه در این تنزیه و تطهیر منطق سرمایه‌داری ِ مورد وثوق ایشان نیز می‌توان گونه‌ای تلبیس آشکار را ردیابی کرد اما خواندن خوانش‌هایی غیر ِ چپ‌گرایانه از نولیبرالیسم می‌تواند نگره‌های چپ‌گرایانه را مسلح به امکانات اسنادی و اقراری بیشتر و محکم‌تری نماید. بنا بر این است که خواندن این دو اثر «چانگ» حایز اهمیت و شایسته‌ی توصیه است.

….
* بیست و سه گفتار درباره‌ی سرمایه‌داری، صص ۱۳۳ – ۱۳۴

** مشخصات دو اثر؛
۱ – چانگ، ها – جون، بیست و سه گفتار درباره‌ی سرمایه‌داری(پیرامون نکاتی که آن‌ها را بروز نمی‌دهند)، ترجمه‌ی ناصر زرافشان، انتشارات مهرویستا، تهران ۱۳۹۲

۲- چانگ، ها-جون، نیکوکاران نابکار(افسانه‌ی تجارت خارجی آزاد و تاریخچه‌ی پنهان سرمایه‌داری)، ترجمه‌ی میرمحمود نبوی،‌مهرداد(خلیل)  شهابی، نشر کتاب آمه، تهران ۱۳۹۲