بایگانی

Archive for the ‘نقد’ Category

«میرحسین» و ما چپ‌هایِ سبزِ شاد

ژانویه 12, 2015 بیان دیدگاه

یاسر عزیزی
اخیرن مطلبی در سایت‌هی مختلف منتشر شده است که نویسنده‌ با اشاره به پیام اخیر «میرحسین موسوی» از درون حصر که در آن خواهان فرصتی برای افشای منشا مفاسد اقتصادی از جیب مستضعفان و فقرا و پابرهنگان شده بود، به نقد آن چه «شادی چپ‌های سبز» از پیام میرحسین خوانده، پرداخته است. آن مطلب جز تیتری جالب حرف تازه و خاصی برای من نداشت و بر همین اساس هم در این مختصر بنایی بر این نیست که پاسخی به آن مطلب بدهم، اما از آنجایی که هم خود را چپ و هم حامی جنبش سبز مردم ایران می‌دانم و از سویی مسیر تحولات را صرفن تک خطی و از یک راه و لاغیر نمی‌دانسته‌ام، بنابراین همواره خواسته‌ام در زمین واقعی حضور مردم حاضر باشم و اگر در توان موضع فکری خود(چه از نظر محدودیت‌ها و چه از جهت ناتوانی‌ها) نمی‌دیده‌ام که در عرصه‌ی گسترده‌تر به جلب آرای مردم بپردازد، ناگزیر و بنا بر تشخیص قائل به تقویت و حمایت موضعی بوده‌ام که قدری به سمت کاهش دردهای مردم معطوف باشد و در این راه همواره میرحسین موسوی را از میان تمامی جریانات موجود درون حکومتی و برون حکومتی(جدای از جریانات مدعی مارکسیسم) نزدیک‌ترین فرد به اندیشه‌های خود و همفکرانم توصیف کرده‌ام، سعی کرده‌ام از منابع و اشارات مختلف مطالبی را گرد هم بیاورم که در آن‌ها به لحاظ تاریخی رویکردهای اقتصادی و سیاسی میرحسین بروز داده شده است و نشان می‌دهد اگر او شبیه بسیاری در سودای انقلابی کارگری در فراسوی زمانی که هنوز نرسیده به سر نمی‌برد، اما همواره در موضع دفاع از حقوق زحمت‌کشان و یا به تعبیر خود وی «مستضعفان» و «پابرهنگان» و بنابراین در موضع مخالف سرمایه‌داری قرار داشته است. بنا بر چنین شناختی از موسوی است که به عنوان یک چپ حامی جنبش سبز، به واقع نمی‌توانم شادی خود را از جهت درستی انتخاب سال ۸۸ خود و همفکرانم پنهان کنم. آری جناب (ی-د)، «چپ‌های سبز» از این‌که با شناختی درست یک هم‌پیمان قابل اعتنا در دفاع از حقوق زحمت‌کشان و در جبهه‌ی مخالف سرمایه‌داری یافته‌اند شادند و اتفاقن خود را شریک شادی‌های احتمالی شما نیز می‌دانند. در این میان و گذشته از جناب (ی – د)، البته عجیب‌ترین نقدها و مواضع را می‌توان از سوی کسانی شاهد بود که متعصب‌تر از هر چهره‌ی ملی‌گرایی مدافع زنده‌یاد دکتر مصدق هستند اما حمایت یک چپ از مهندس موسوی را برنمی‌تابند. برای شما عجیب نیست؟

 در این نوشته موارد مورد اشاره را بدون شرح اضافه و خاصی، به صورت ارجاعی ارائه می‌کنم.

***

۱ – «احمد توکلی» که بعد از اصرار موسوی بر خروج وی و امثال «عسکر اولادی» از کابینه‌ی دوم میرحسین، بارها در مصاحبه‌های خود گفته است که جلسات کابینه‌ی موسوی بیش از هر چیزی شبیه دفتر سیاسی یک حزب کمونیستی بود به همراه طیف معروف به راست سنتی همواره در چالش با کابینه‌ی دوم میرحسین قرار داشتند. در همان سال‌های کابینه‌ی دوم میرحسین، پیرامون شورای اقتصاد به ریاست موسوی اختلافاتی رخ داد که در منابع رسمی این‌گونه نقل شده؛

«جلسات شورای اقتصاد که در آن مقطع تصمیم به انجام برخی امور مهم اقتصادی داشته یکی از صحنه‌های چالش وزرای جناح راست سنتی با مهندس موسوی شمرده می‌شود. عسگراولادی، احمد توکلی، مرتضی نبوی، مهندس غرضی، سلامتی، بانکی، نوربخش، نمازی و بهزاد نبوی اعضای شورا را تشکیل می‌دادند. بعد از مدتی چهره‌های موسوم به راست‌سنتی یا مدافعان بازار در گزارشی به امام اعلام می‌کنند گرایش‌های کمونیستی در شورای اقتصاد قوت گرفته است چه اینکه آنها در آن مقطع مدعی بودند نیروهای چپ اسلامی دارای گرایش‌های مارکسیستی و کمونیستی هستند.»

۲- چنین اختلافی در مورد «قانون کار»ی که احمد توکلی(وزیر کار تحمیلی رئیس جمهور وقت به میرحسین) تدوین کرده بود نیز رخ داد. در این باره نیز به این مختصر بسنده می‌کنم که؛

«در دولت اول مهندس موسوی بحث بر سر تغییر قانون کار نیز، بار دیگر اختلاف میان راست سنتی با نخست‌وزیر دوران جنگ را آشکار ساخت، جایی که جناح چپ و میرحسن معتقد بودند احمد توکلی وزیر کار به عنوان تدوین‌کننده این قانون از مبحث «اجاره» در فقه برای نگارش آن استفاده کرده است و به صورت صریح کارگر را در مقام اجیر قرار داده و کارفرما را در جایگاه موجر نشانده است. درصورت اجرای آن قانون، کارفرما هر زمان که اراده می‌کرد می‌توانست کارگر را اخراج کند. به دستور میرحسین کارگروهی مرکب از چهره‌هایی مانند علی ربیعی با سابقه عضویت در خانه کارگر، سیدمحمد خاتمی – که در دولت دوم مهندس موسوی به عنوان وزیر ارشاد فعالیت کرد – و حتا آیت‌الله هاشمی شاهرودی به عنوان فقیهی نواندیش و مسلط به مباحث اقتصاد اسلامی، مسئول تدوین قانون کار جدید می‌شوند.»

۳- اشاره‌ی بعدی آن‌جایی شیرین‌تر است که از زبان «مهدوی کنی» نقل می‌شود. این بخش از خاطرات منتشر شده‌ی مهدوی کنی برای شناخت اندیشه‌ی اقتصادی میرحسین به خوبی گویاست؛

«دولت آقای موسوی دولت سالاری را در مسائل اقتصادی عملا ترجیح می‌داد و این سیاست تنها به خاطر جنگ نبود بلکه اصلا سبک تفکر ایشان این طور بود… بعضی‌ها می‌گفتند که حالا موقع جنگ است و دولت باید همه چیز را قبضه کند و از اینجا بود که کوپن و از این چیزها به وجود آمد. بالاخره در جنگ همه می‌پذیرفتند که اگر ما بخواهیم مواد غذایی به همه برسد دولت دخالت کند. این را همه قبول داشتند اما برداشت ما این بود که آقای موسوی می‌خواهد کلا دولت در تمام امور اقتصادی حضور داشته باشد و ما این را قبول نداشتیم. آن‌ها ما را طرفدار سرمایه داران می‌شمردند. ما می‌گفتیم دولت نباید در اقتصاد همه چیز را قبضه کند اما آقایان در مقام تحلیل و تفسیر می‌گفتند که شما طرفدار اقتصاد سرمایه داری هستید، اما واقعیت این نبود که ما طرفدار سرمایه‌دارها باشیم بلکه ما می‌گفتیم که مدیریت اقتصاد باید به دست مردم باشد و دولت نظارت کند ولی آن‌ها می‌گفتند باید دست سرمایه داران را کوتاه کرد.

در زمانی خود بنده با آقای میر حسین موسوی – نخست وزیر وقت- همین بحث‌ها را مطرح کردم. ایشان گفت آقای مهدوی! پدر من بازاری است! چای فروش است، آدم خوبی هم هست ولی اصلا خصلت بازاری‌ها خصلت زالوصفتی است. و من با آن‌ها مخالفم، این‌ها زالو صفت هستند، ما باید کاری بکنیم که دست زالو صفت‌ها از اقتصاد کشور قطع شود. بنده می‌گفتم آقای موسوی! من هم قبول دارم بعضی‌ها زالوصفت هستند اما بحث این است که عقل اقتصادی اقتضا می‌کند برای اصلاح مسائل اقتصادی به گونه‌ای رفتار کنیم که سرمایه‌ها در مسیر تولید و اشتغال قرار گیرد.»

این جملات مهدوی کنی را می‌توان با جمله‌ای از «علاءالدین میرمحمد صادقی» تکمیل کرد که در گفت و گویی با اشاره به مواضع ضد بازاری میرحسین گفته بود؛

«ایشان یکبار در همان ابتدای کارشان به اتاق بازرگانی آمدند. دفعه بعد وقتی درخواستی برای حضورشان دادیم، گفتند حاضرند من و گروهی از دوستان را به دلیل آشنایی های قبلی و احترامی که قائل هستند ملاقات کنند ولی به اتاق بازرگانی نخواهند آمد.»

۴- بر این موارد باید مناظره‌ی میرحسین با «محسن رضایی» را نیز نیز یادآوری کنم. آنجایی که میرحسین روی دو موضوع تاکیدی تاریخی داشت.

الف – این که با تفسیر اصل ۴۴ قانون اساسی مخصوصن به وضع جاری و بدون رجوع به رای مردم مخالف بوده و هست.

ب – «طرح تحول اقتصادی» که «هدفمندسازی یارانه‌ها» بخشی از آن هست را به زیان زحمت‌کشان خواند و با آن مخالفت کرد.

از طرفی نیز بنا بر صحبت دانشجویان میرحسین، وی طی سال‌های اخیر بیش از همه به آرای «اسلاوی ژیژک» علاقه‌مند و متمایل بود و دانشجویان را به شناخت وی ترغیب می‌کرد. یادمان هست که در فایل صوتی سخنرانی محرمانه‌ی منتسب به «سردار مشفق» که در ایام حضور خیابانی جنبش سبز لو رفت، او نیز موسوی رو دارای زاویه‌ی مشخص و زیاد با قاطبه‌ی اصلاح‌طلبان معرفی کرده بود و وی را دقیقن با تعبیر «مارکسیست شرقی» توصیف کرده بود.

۵- در مورد مواضع میرحسین در دفاع از «زنده‌یاد مصدق» چه در محافل خصوصی و چه محافل و رسانه‌های عمومی و نقدهایی که امثال «حسن آیت» و «دیالمه»(به عنوان شاگردان خلف «مظفر بقایی») بر این مواضع وی داشتند نیز حرف تازه‌ای‌ نباید مانده باشد. این مورد به خوبی قابل تحقیق است.

۶- در آخر ضمن یک جمله از میرحسین، بخشی از مصاحبه‌ی «زهرا رهنورد» را با یکی از نشریات به سال ۱۳۷۶ مورد توجه قرار می‌دهم که از علل به صحنه نیامدن میرحسین در سال ۷۶ صحبت کرده بود؛

«در جامعه‌ی سوداگرانه، همه‌ی ارزش‌ها قابل خرید و فروش خواهد بود.»(میرحسین موسوی، ۱۲ خرداد ۱۳۸۸) این جمله‌ی میرحسین ناخواسته انسان را به یاد جمله‌ی زیبای مارکس در «فلسفه‌ی فقر» می‌اندازد که نوشت: «چیزهایی که تا این زمان تقسیم می شدند ولی هرگز مبادله نمی گشتند، اهدا می گشتند ولی هرگز فروخته نمی شدند، به دست می آمدند ولی هرگز خریده نمی شدند، یعنی؛ عفاف، عشق، اعتقاد، دانش، وجدان، … و در یک کلام همه چیز مورد داد و ستد قرار می گیرد

گفت‌و‌گویی جالب با «زهرا رهنورد» به سال ۱۳۷۶؛

خبرنگار: به نظر شما علت عدم کاندیداتوری آقای موسوی چه می‌تواند باشد؟

رهنورد: البته من بیشتر تحلیل خودم را می‌گویم، احتمالن موسوی هم همین تحلیل را داشت و می‌گفت باید هماهنگی لازم در زمینه‌های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی وجود داشته باشد تا بشود سیاست جدیدی را اعمال کرد، از جمله هماهنگی بین سه قوه که از اساسی‌ترین زمینه‌هاست. اصطکاک بین الگوی اداره‌ی اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی که در شرایط فعلی وجود دارد و الگویی که طبیعتن مورد نظر موسوی است یکی از موانع بود. در مجموع به نظر می‌رسد که آن مدل مورد نظر موسوی و امکانات و ابزار لازم برای آن که مدل خود را پیاده کند وجود نداشت. آن ابزار در درجه‌ی اول یک هماهنگی سیاسی در درون حکومت و بیرون حکومت بود و در درجه‌ی بعدی، آن شرایط اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی بود که خودش از یک مدل رفتاری خاص حکومتی بهره‌مند است. یعنی مثلن فرض کنید الان اقتصادی که در جامعه تحت عنوان اقتصاد تعدیل یا سیاست تعدیل مطرح هست، مدل مورد نظر موسوی نیست. ضمن این که قطعن مدل هشت سال جنگ را هم نمی‌خواست پیاده کند.


خبرنگار: نکته‌ای که از لحاظ سیاسی در این تحولات اهمیت دارد این است که بالاخره از انصراف مهندس موسوی چه جریانی بیش از همه سود خواهد برد؟ راست سنتی یا راست افراطی؟

رهنورد: من تحلیل دیگری از این راست سنتی و غیره دارم. آیا واقعن این‌ها خیلی تفاوت دارند؟ من که تفاوتی نمی‌بینم. مسلمن موسوی در زمان هشت سال اداره‌ی کشور سیاستی را اعمال نمی‌کرد که سرمایه‌دارها خوش‌شان بیاید. برای کسانی که می‌خواهند بازار و اقتصاد را پایه‌ی قدرت سیاسی خودشان قرار دهند، مسلمن کاری نمی‌کرد و سیاست و مدلی نداشت که این‌ها بهره‌مند شوند. این‌ها هم می‌دانستند که اگر موسوی دوباره در موضع حکومت قرار بگیرد، باز هم سیاست‌ها را به نفع تجار بزرگ و سرمایه‌دارهای وابسته که متاسفانه دوباره در کشور ما ظاهر شده‌اند اعمال نخواهد کرد. به هر صورت اگر موسوی روی کار می‌آمد این‌ها منافع‌شان تداوم پیدا نمی‌کرد. در حال حاضر دوره، دوره‌ی راست است با طیف‌های متنوع آن. البته نارضایتی مردم هم پارامتری است که به طور طبیعی این‌ها را کم‌کم منزوی خواهد کرد.


خبرنگار: نارضایتی از چه؟

رهنورد: از قدرت داشتن طرفداران تراکم سرمایه در بخش خصوصی.

***
منبع: https://azizi61.wordpress.com

Advertisements

سرمایه‌گذاری خارجی‌ و توسعه‌نیافتگی‌ در …

ژانویه 6, 2015 بیان دیدگاه

«آندره‌ گوندرفرانک» نامی آشنا در عرصه‌ی علوم اجتماعی رادیکال است. او که از بنیانگذاران «مکتب وابستگی»(Dependency Theory) و اقتصاددانان چپ‌گرای معاصر بود متاثر از نگاه و اندیشه‌ی «پل باران» و با توجه خاص به شرایط و تاریخ امریکای لاتین به تحلیل و بررسی «توسعه و توسعه‌نیافتگی» پرداخت و بر پایه‌ی نظرات مکتب وابستگی، توسعه‌ی کشورهای مرکز و توسعه‌نیافتگی کشورهای پیرامونی را دو روی سکه‌ی عصر سرمایه‌داری می‌دانست. بر این اساس هر دو ساحت توسعه‌یافتگی و توسعه‌نیافتگی را در وابستگی متقابلی توضیح می‌داد که مادام که نظام سلطه‌ی سرمایه‌داری وجود دارد ناگزیر می‌نماید. اگرچه سیر اندیشه‌ی گوندرفرانک در چند خط نه قابل بیان است و نه قابل ایجاز، اما برای ورود به مطلب حاضر شاید همین مختصر کافی باشد. مقاله‌ی زیر که در شماره‌ی ۸۹ مهرماه ۱۳۵۱ مجله‌ی «نگین» منتشر شده بود را بنا بر امکان و صلاحیت، قدری ویرایش نموده، برخی افعال و کلمات را به شکل امروزی یا صحیح‌تری که بار اصلی را نیز در خود داشته باشد درآورده‌ام. بی آن‌که ضرورتی داشته باشد به نگاه و اندیشه‌ی گوندرفرانک تقید و تعلقی داشته باشیم، موضوع بحث و سیری که دارد همچنان تازگی و موضوعیت دارد. نقش سرمایه‌گذاری خارجی در اقتصاد کشورهای هدف که این روزها به ویژه در کشورهای عقب نگه‌داشته شده نظیر کشور ما به شدت تبلیغ و پر رنگ می‌شود را در واقعیت بی‌پرده‌اش می‌توان از این مقاله‌ی قدیمی دریافت. سرمایه‌گذاری خارجی در این توصیف موثر، در واقع همان‌ چیزی است که امروزه «برون‌سپاری شرکتیِ تولید در جنوب جهانی» خوانده می‌شود. اگر چه کسی چون «جان بلامی فاستر» در اثر اخیر خود(بحران بی‌پایان) معتقد است این برون‌سپاری در صورت سرمایه‌گذاری خارجی یکی از وجوه «امپریالیسم نو»ست، و «در دهه‌های اخیر، رشد اقتصادی جهان وابسته به تعدادی اقتصاد نوظهور در پیرامون شده است؛ این در حالی است که سهم عمده‌ی سود حاصل از تولید جهانی در مرکز سرمایه‌داری جهانی متراکم شده» است. اما این مقاله چنین خصلت و یا رویکردی را تا نیمه‌ی قرن ۱۹ ردیابی می‌کند. کوتاه سخن این که مطلب حاضر می‌تواند ولو مختصر، در گشودن چشم ما بر واقعیت‌های متلون و فریبنده‌ی اقتصادی اطراف خود موثر باشد.

یاسر عزیزی

***

 

آندره گوندرفرانک  (۱۹۲۹ - ۲۰۰۵)

آندره گوندرفرانک
(۱۹۲۹ – ۲۰۰۵)

سرمایه‌گذاری خارجی‌ و توسعه‌نیافتگی‌ در آمریکای لاتین
نویسنده:آندره گوندر فرانک (Andre Gunder Frank)
ترجمه از بابک قهرمان

الف.مسئله

مسئله‌ی کمک‌ها و سرمایه‌گذاری خارجی، بر طبق تجزیه و تحلیل‌های‌ قراردادی به این صورت مطرح می‌شود که آیا کشورهای پیشرفته، به‌عنوان یک‌ نیت خیر به کشورهای عقب‌مانده بیشتر از اینکه حالا می‌دهند بدهند یا نه. برای کشورهای عقب‌مانده، مسئله عبارت است از تعیین شرایطی که در تحت آن می‌توان‌ کمک‌ها و سرمایه‌گذاری خارجی را قبول کرد. بنابراین مطابق آنچه در حالت کلی به نظر می‌رسد مسئله نسبتا تازه است و حل آن به تصمیم کشورهای‌ دهنده و گیرنده بستگی دارد. ولی سرمایه‌گذاری خارجی جزء جدائی‌ناپذیر تغییر و تحولات جهانی سرمایه‌داری است، و بجای اینکه این‌ تحولات بر حسب تقسیمات داوطلبانه بوجود آمده باشند از روی احتیاجات‌ و تناقضات سرمایه‌داری و مقاصد تاریخی آنها بوجود آمده‌اند.

بنابراین برای فهم مسائل سرمایه‌گذاری خارجی و رابطه آن با توسعه‌ و یا عقب‌ماندگی اقتصادی آمریکای لاتین(و آفریقا و آسیا) لازم است‌ بدانیم که چگونه سرمایه‌گذاری خارجی با دیگر جنبه‌های تکامل سرمایه‌داری‌ جهانی در مراحل مختلف تاریخ مربوط می‌شده است. در این سطور ما نقش‌ سرمایه‌گذاری خارجی را در دوران تکامل مستعمره‌داری، امپریالیسم و نئوامپریالیسم بررسی می‌کنیم و پابه پای دوران‌های فوق مسئله‌ی عقب‌ماندگی آمریکای‌ لاتین را ارزیابی می‌نمائیم. مسئله سرمایه‌گذاری خارجی و تاثیر انسان در فرایندهای تاریخی با این روش روشن‌تر می‌گردد.

ب. از مستعمره‌داری تا امپریالیزم

‌ ۱- دوران ابتدائی استعمار

اصولا فتح آمریکای لاتین و به استعمار کشاندن آن در لباس اعمالی‌ صورت پذیرفت که ما امروزه آنها را سرمایه‌گذاری خارجی و کمک‌های خارجی‌ می‌نامیم. «کریستف کلمب» – فاتح آمریکا – گفته است که: «در دنیا بهترین‌ چیز طلاست…طلا می‌تواند ارواح را نیز به بهشت بفرستد…». «کورتز»(۱) فاتح مکزیک اضافه کرده است که: «اسپانیولی‌ها دچار نوعی مرض قلبی شده‌اند که علاجش با طلا میسر است». از گفته‌های «فرانسیسکان فری‌یار»(۲) است‌ که «هرجا که نقره نباشد، مذهب هم نیست». یعنی اینکه سفرهای دریائی‌ و سرمایه‌گذاری اسپانیا همراه با تجار هلندی و ایتالیائی در آمریکای لاتین، قسمتی از توسعه‌طلبی‌های سوداگرانه‌ی اسپانیا به منظور غارت منابع طبیعی‌ و انسانی(اغلب فلزات گران‌بها و کار ارزان) آمریکای لاتین و راه‌گشائی‌ بسوی توسعه‌ی کلان شهرهای(۳) کنونی است. ترکیب مناسب نقره، سرخ‌پوستان و سازمان اجتماعی قبل از کشف مراکز تمدن آمریکای لاتین(یعنی‌ مکزیک و پرو) موجب بازده بسیار زیاد سرمایه‌گذاری محدودی شد که در زمینه‌ی انتقال کالا به اروپا و بخش انسانی انجام پذیرفته بود. چون اروپا سرمایه و کارگر لازم را حتی برای تجمع ابتدائی سرمایه در اختیار نداشت، از سرمایه‌های خارجی سرخ‌پوستان آمریکای لاتین و سیاهان آفریقا استفاده برد. استفاده‌ای‌ که بر اثر آن ابتدا از هر ده نفر، هشت نفر از بین رفتند و بعد تمدن‌های چندی زوال یافتند و بالاخره عقب‌ماندگی دائمی به بار آمد.

در برزیل پرتغالی‌ها و در دریای کارائیب هلندی‌ها، انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها به علت نداشتن ترکیب مناسب نقره،کارگر و تمدن بومی مساعد مجبور شدند که از طریق سرمایه‌گذاری خارجی پایه‌ی یک اقتصاد استعماری‌ را بنیان گذارند. حتی این سرمایه بطور غیرمستقیم از مزارع و معادن‌ مستعمرات اسپانیا، از طریق بالا بردن قیمت شکر و محصولات دیگر در اروپا بدست آمد. کشورهای کلان شهری در سرزمین‌های استوائی اقتصادی کشاورزی‌ بوجود آوردند. بدین ترتیب سیاهان آفریقا در زمین‌های آمریکای‌ لاتین شکری تولید کردند که بر روی میزهای اروپائی مصرف می‌شد.

اگر اسپانیا و پرتغال آن طور که باید سود نبردند بدین علت بود که‌ آنها خود تحت انقیاد سرمایه‌گذاری خارجی هلند و انگلستان درآمدند. همان‌طور که نخست وزیر پرتغال در سال ۱۷۵۵ گفت این دو کشور بدون‌ اینکه به خود زحمت حقیقی ایجاد مستعمرات را بدهند مستعمره‌چی شدند.

«اریک ویلیامز»(۴) نخست وزیر «ترینیداد و توباگو» در کتاب خود – «سرمایه‌داری و بردگی» – ترکیب سرمایه‌گذاری خارجی و مثلث مضاعف‌ تجارت برده، شکر، عرق نیشکر، غلات، چوب و کالاهای ساخته‌شده را این‌طور تجزیه و تحلیل می‌کند:

«آنچه را که ساختن کشتی در مورد حمل ‌و نقل بردگان برای لیورپول‌ قرن هجدهم انجام داد، تولید کالاهای پنبه‌ای در مورد خرید بردگان برای‌ منچستر به انجام رسانید. اولین انگیزه‌های رشد شهر نساجی منچستر از بازار- های آفریقائی و هند غربی آمد.رشد منچستر با رشد لیورپول یعنی راه دریائی‌ منچستر به بازارها بستگی داشت. سرمایه‌ای که در لیورپول از طریق تجارت‌ برده جمع آمده بود به کار بارور ساختن منچستر گرفته شد. کالاهایی که منچستر می‌ساخت از طریق کشتی‌هایی که بردگان می‌راندند به آفریقا می‌رسید. بازار عمده‌ی خارجی لانکشایر کشتزارهای هند غربی(و بعد برزیل)بود و آفریقا. این بستگی به مثلث تجارت بود که منچستر را بوجود آورد.»

در واقع،صرف‌نظر از بعضی سرمایه‌های غیرقابل دسترس، در سه‌قرنی‌ که به سال ۱۸۰۰ ختم می‌شد، معادل یک میلیارد لیره استرلینگ یعنی بیشتر از ارزش تمام تاسیسات کارخانه‌هایی که در همین سال در اروپا با نیروی بخار کار می‌کردند، از آمریکای لاتین، آفریقا و آسیا سرمایه به مادر شهرها یا کلان شهرهای اروپا ریخته شد.(آمریکای لاتین یک دوم این سرمایه را بوجود آورده بود.) رقمی که معادل نیمی از سرمایه‌گذاری انگلستان در بخش‌ ذوب فلزات تا سال ۱۷۹۰ است. فقط در سال‌های بین ۱۷۶۰ تا ۱۷۸۰ درآمد انگلستان از هند شرقی و غربی بیش از دو برابر سرمایه‌ای بود که برای صنعت‌ در حال رشد خود در اختیار داشت.

بنابراین واضح است که از همان ابتدا انتقال سرمایه از آمریکای لاتین‌ به اروپا بود نه بالعکس. این بدان معنی است که آمریکای لاتین دارای‌ منابع یا سرمایه‌ای بوده است که از طریق سرمایه‌گذاری و تجارت خارجی به‌ اروپا رفته و بجای خود آمریکای لاتین در آنجا بکار گرفته شده است. در حقیقت‌ این فقدان سرمایه نبوده است که آمریکای لاتین را محتاج به سرمایه‌گذاری‌ خارجی کرده است، انتقال سرمایه به بیرون از آن باعث این احتیاج شده‌ است.

آمریکای لاتین تنها از طریق مالی از رابطه استعماری خود و کلان‌ شهرها زیان نبرده است، اثرات بنیانی(‌۵) محلی که هنوز بقایای آن را به چشم‌ می‌بینیم از این رابطه برخاسته‌اند.

بنابراین دومین دلیل مهم فقدان سرمایه‌ی کافی و توسعه‌نیافتگی در آمریکای لاتین، بنیان‌های اقتصادی محلی، سیاسی و اجتماعی عقب‌مانده‌ای‌ بودند که خود از تجارت و سرمایه‌گذاری خارجی نتیجه شدند و بر اثر همین‌ دو عامل هنوز باقی‌مانده‌اند. از سرمایه‌های بالقوه و باقیمانده قسمتی برای‌ تهیه‌ی مواد صادراتی به کلان شهرها به کار استخراج معادن، کشاورزی، حمل‌ و نقل و تجارت گرفته شدند و قسمتی دیگر برای وارد کردن کالاهای تجملی‌ از کلان شهرها. تنها قسمت ناچیزی از این سرمایه‌ها صرف تولید کالا برای‌ بازارهای داخلی شدند. بر اثر تجارت و سرمایه‌گذاری خارجی منافع اقتصادی‌ و سیاسی بورژوازی، بخش‌های استخراج معادن، کشاورزی و تجارت یا به قول‌ «کنودیو ولیز»(۶) سه پایه از پایه‌های کرسی اقتصادی به رویدادهای اقتصادی‌ داخلی بستگی نداشت.

تا ظهور امپریالیزم در فرایند فوق فقط دو استثنا ملاحظه شد. اول‌ سست شدن کار تجارت خارجی و سرمایه‌گذاری در دوران جنگ‌های بین‌ کلان شهرها و در دوران کسادی‌ها، مانند آنچه که در قرن هفدهم اتفاق‌ افتاد. دوم فقدان رابطه‌ی موثر بین کلان شهرها و مناطق دورافتاده‌ای که کالا صادر نمی‌کردند. بدین جهت سرمایه‌شان جمع شد و برای مصرف بازارهای‌ خود صنایعی ایجاد کردند مانند سائوپائولوی برزیل، توکامان و بعضی‌ مناطق دیگر آرژانتین، اسانسوین پاراگوئه، گوئره‌تارو و پوئبلا در مکزیک‌ و بعضی مناطق دیگر آمریکای لاتین در قرن هجدهم.

به طور خلاصه می‌توان گفت که در دوران استعمار تاریخ سرمایه‌داری، سرمایه‌گذاری خارجی وسیله‌ی غارت کردن‌های منابع، استثمار کارگران و تجارت‌های خارجی گردید. این‌ها باعث توسعه‌ی کلان شهرهای اروپائی و توسعه‌نیافتگی کشورهای آمریکای لاتین شدند.

۲- صنعتی شدن،تجارت آزاد و توسعه‌نیافتگی

تفوق اقتصادی و سیاسی بریتانیای کبیر و استقلال یافتن آمریکای لاتین‌ پس از جنگ‌های ناپلئون باعث شد که گروه‌های ذینفع از طریق فعالیت‌های‌ سه‌گانه خود، آینده آمریکای لاتین را در دست داشته باشند:

۱- آن‌هائی که‌ دست ‌اندر کار کشاورزی، استخراج معدن و تجارت بودند و در حفظ بنیان‌ اقتصادی صدور کالا و ایجاد عقب‌ماندگی می‌کوشیدند و فقط می‌خواستند که‌ دست اسپانیولی‌ها و پرتغالی‌ها را از امتیازات خود دور نگهدارند.

۲- گروههای ذینفع صنعتی و گروههای دیگری از مردم امریکای لاتین که‌ می‌خواستند اقتصاد خود را ولو ضعیف در دست داشته باشند ولی تن به تجارت‌ آزاد و سرمایه‌گذاری‌های خارجی ندهند.

۳- انگلیسی‌های فاتح و اهل صنعت‌ که وزیر امور خارجه‌شان «لرد.گانینگ»(۷) در سال ۱۸۲۴ چنین گفت: «آمریکای اسپانیا آزاد است و اگر ما کار را خراب نکنیم به آمریکای‌ انگلیس تبدیل خواهد شد». بدین وسیله عاملین اصلی و طرفین مخاصمه تعیین‌ شدند. بدین معنی که در یک طرف بورژواهای سوداگر آمریکای لاتین و تجار صنایع کلان شهرها قرار گرفتند و در طرف دیگر ناسیونالیست‌های محلی و اهل‌ صنعت آمریکای لاتین. و نتیجه همان شد که بوسیله فرایند تاریخی سیر کاپیتالیزم تعیین شده بود.

در سال ۱۸۲۴ مطابق با توصیه‌های کانینگ، انگلستان واگذار کردن‌ وام‌های کلان را به دولت‌های آمریکای لاتین که بر اثر جنگ‌های استقلال و یا بقایای حکومت‌های مستعمراتی زیربار سنگین قرض رفته بودند آغاز کرد. البته وام‌ها برای تسهیل تجارت با انگلستان واگذار شده بودند و برای‌ همین منظور حتی سرمایه‌گذاری‌ها در استخراج معادن و دیگر فعالیت‌های‌ اقتصادی انجام پذیرفت ولی زمان برای ظاهر کردن هدف اصلی هنوز مناسب‌ نبود.

«روزا لوگزامبورک»(۸) جمله‌ای از «توگان باروناوسکی» نقل می‌کند بدین مضمون که: «کشورهای آمریکای جنوبی از کجا توانستند در سال ۱۸۲۵ دو برابر سال ۱۸۲۱ کالا خریداری کنند؟ انگلیسی‌ها خود وسیله‌ی کار را فراهم کردند. وام‌هایی که در بورس لندن به جریان افتاد، به کار خریدن کالاهای‌ وارداتی رفت». همین شخص از سیموندی چنین نقل می‌کند:

«تا زمانی‌که این‌گونه تجارت دوام آورد و انگلیسی‌ها از آمریکاییان‌ لاتین خواستند که از روی لطف با پول آن‌ها از کالای‌شان مصرف کنند، صنایع انگلیس پررونق بود. در حقیقت این درآمد بیشتر نبود که موجب‌ خرید بیشتر گردید، سرمایه‌ی انگلیسی باعث بوجود آمدن این پدیده شد. بدین‌ معنی که انگلیسی‌ها خود با پول خود، کالاهای خود را خریدند و برای‌ مصرف به آمریکای لاتین گسیل داشتند.»

معلوم است که در تحت این شرایط، تجارت خارجی و سرمایه‌گذاری‌ به‌اندازه‌ی کافی به سود کلان شهرها نبود. به همین دلیل واگذاری وام‌های انگلستان‌ به آمریکای لاتین در حدود سال ۱۸۳۰ قطع شد و تاریخ قرن بعد از سرگرفته‌ نشد. زیرا فقط تجارت خارجی و بخصوص تجارت خارجی با ممالک آمریکای‌ لاتین که جنگ‌ها معادن‌شان را از کار انداخته بود و ناسیونالسیت‌هایشان به منظور حمایت صنایع خود به وضع تعرفه پرداخته بودند هیچ‌گاه هدف اصلی‌ کلان شهرها نبود.

ممکن است که در حال‌ حاضر سرمایه‌گذاری خارجی یکی از وسایل سرمایه‌داری باشد، ولی در دوران سرمایه‌داری کلان شهری(۹) این‌چنین تصور نمی‌شد. لذا قبل از اینکه تجارت و سرمایه‌گذاری خارجی بتواند نقش مهم‌ و مناسب زمان خود را بازی کند باید از وسائل دیگری استفاده می‌شد. درست‌ است که در ربع قرن بعد تجارت و سرمایه‌گذاری در وقوع رویدادها عامل‌ کم‌اهمیتی نبود، ولی این‌دو وقتی می‌توانستند با کارآیی تمام عمل کنند که‌ دیپلماسی، محاصره دریائی و جنگ‌های خارجی و داخلی به یاری آنها می‌شتافتند.

در فاصله بین ۱۸۲۵ تا ۱۸۴۵، عناصر ناسیونالیستی هنوز قادر بودند که دولت‌ها را به‌ وضع تعرفه‌های حمایتی وادار کنند. در این دوره صنعت، کشتیرانی و فعالیت‌های توسعه‌ساز دیگر هنوز چشمگیر بود. آمریکاییان‌ لاتین خود معادن مخروبه را آباد کردند و به استخراج معادن جدید پرداختند و بخش‌های کشاورزی و صدور کالاهای اولیه را خود برپا کردند. برای توسعه‌ اقتصاد داخلی و تامین کردن تقاضاهای روزافزون مواد خام خارجیان، لیبرال‌ها اصلاحات ارضی و اصلاح قانونی مهاجرت را برای بالا بردن میزان‌ کارگر و توسعه بازارهای داخلی خواستار شدند.

بورژواهای طرفدار تجارت و آنها که چشم به کلان شهرها داشتند، این اصلاحات و وضع تعرفه را به ضرر خود دیدند و با ناسیونالیست‌های ایالتی‌ و صنعت‌گرا در سالهای ۱۸۳۰ تا ۱۸۵۰ جنگیدند و موفق شدند.

قدرت‌های کلان شهرها از طریق اسلحه، محاصره دریائی و حتا‌ دخالت‌های مستقیم نظامی و برافروختن جنگ‌های جدید مانند جنگ اتحاد سه‌گانه(۱۰) علیه پاراگوئه به یاران تجاری آمریکای لاتینی خود کمک‌ کردند. تنها در این جنگ 6 نفر از هر 7 نفر مرد پاراگوئه‌ای جان خود را برای‌ دفاع از خط‌ آهن ملی و کوشش‌های توسعه‌سازانه مستقل و خودانگیخته از دست دادند.

تجارت و شمشیر از طریق حذف رقابت توسعه‌جویانه‌ی صنایع و پیروز کردن گروه‌های تجاری که چشم به خارج داشتند بر آن‌ها که چشم به داخل دوخته‌ بودند، آمریکای لاتین را برای تجارت آزاد کلان شهرها آماده ساخت. تنها در این حالت بود که تجارت آزاد می‌شد و سرمایه‌گذاری خارجی معنی می‌یافت. یک ناسیونالیست آرژانتینی آن زمان چنین می‌نویسد:

«پس از ۱۸۱۰ موازنه پرداخت‌های کشور بطور مداوم وخیم‌ بود و تجار بومی زیان‌های زیادی دیده بودند. صادرات عمده و واردات خرده، هر دو در دست بیگانگان افتاه بود. بنابراین معلوم می‌شود که باز کردن درهای‌ مملکت به زیان موازنه تمام ‌شده بود. خارجیان نه‌تنها در تجارت جای بومیان‌ را گرفته بودند، صنعت و کشاورزی نیز نصیب آنان شده بود.»(۱۱) شخص دیگری چنین می‌گوید:

«بوینس آیرس فقط برای اینکه مصرف‌کننده محصولات و مصنوعات‌ کشورهای خارج بشود خون خود را نریخت و ثروت خود را بر باد نداد. این‌ دون شأن کشوری است که طبیعت بدان ثروت‌ها داده است. اگر بگوئیم‌ که حمایت انحصار می‌آورد غلط فکر کرده‌ایم. حقیقت این است که آرژانتین‌ که برای مدت بیست سال تحت یک رژیم تجارت آزاد بوده است، به همین دلیل اکنون در دست بیگانگان افتاده است. اگر سیاست‌های حمایتی اعمال میشد تجار خارجی تفوق اقتصادی خود را از دست می‌دادند و کشور بعنوان اتخاذ اولین قدم خود در راه استقلال، شایسته‌ی تهنیت می‌گشت. دیگر ادامه تجارت‌ آزاد برای کشور ممکن نیست،چه تنها ایجاد محدودیت است که توسعه‌ صنعتی را امکان‌پذیر می‌سازد. دیگر تحمل سنگینی انحصار خارجی که‌ کوشش‌های صنعتی شدن را خفه می‌کند، ممکن نیست»(۱۲).

ولی سنگینی همچنان حس شد. «بورگین»(۱۳) به درستی در تجزیه‌ و تحلیل فدرالیزم آرژانتین می‌نویسد که:

«پس از انقلاب آرژانتین، مراکز اقتصادی از شهرهای داخلی کشور به بنادر انتقال پیدا کردند، به طوری که روز به روز بر اهمیت شهرهای ساحلی‌ افزوده و از اهمیت شهرهای داخلی کاسته شد. این طرز رشد اقتصادی موجب‌ شد که بر نابرابری‌های مزمن بین مناطق افزوده شود و عده‌ای از مناطق ثروتمند شوند تا عده‌ای دیگر فقیر گردند. بتدریج ثروت استان‌های داخلی به بوینس آیرس‌ و سایر شهرهای شرق آرژانتین روانه شد.»

اهل صنعت، میهن‌پرستان و اقتصاددانان دوراندیش برزیل، شیلی، مکزیک و سراسر آمریکای لاتین بر آنچه که از لحاظ اقتصادی داشت می‌گذشت‌ انتقادها کردند ولی فایده‌ای نداشت. سیر کاپیتالیزم جهانی و زور شمشیر، تجارت آزاد را قانون زور کرده بود. ابتدا تجارت آزاد آمد و سپس سرمایه‌گذاری خارجی.

تجارت آزاد، همان‌طور که ناسیونالیست آلمانی – «فردریک لیست»(۱۴)- گفته است، کالای اصلی صادراتی انگلستان شد. بیهوده نبود که لیبرالیزم‌ منچستر از «کاتنوپولیس»(۱۵) برخاست. این نوع لیبرالیزیم به قول «کلودیو ولیز» توسط بخش‌های استخراج معدن، کشاورزی و تجارت که از زمان مستعمره‌داری باقی‌مانده و ناسیونالیست‌های داخلی را شکست داده، برای خدمت‌ به منافع کلان شهرها به کار گرفته شده بودند مورد حمایت قرار گرفت.

تجارت آزادی که بین کلان شهرهای قدرتمند و کشورهای ضعیف‌ آمریکای لاتین برقرار شده بود موجب کسری موازنه‌ی پرداخت‌های این‌ کشورها شد. برای برطرف کردن این کسری، کلان شهرها به کشورهای‌ آمریکای لاتین سرمایه‌گذاری را پیشنهاد کردند که به توسط این کشورها پذیرفته شد. بدین سبب بود که سرِ کسیه‌ی وام‌های خارجی در سال‌های ۱۸۵۰، به‌سوی آمریکای لاتین گشوده شد. البته این وام‌ها و سرمایه‌گذاری‌ها نه‌تنها موجب برطرف کردن کسری موازنه نشدند، بلکه باعث بالا رفتن این کسری نیز شدند. در این دوره اغلبِ کلان شهرها به منظور حفظ منافع خود ۵۰ درصد از درآمد صادرات را صرف سرمایه‌گذاری می‌کردند. آمریکای لاتین در این‌ زمان به کرات دچار تورم و پائین رفتن ارزش پول خود شد. چون در نتیجه‌ این کنش‌ها و واکنش‌ها، ارزش کالاهای خام صادراتی آمریکای لاتین‌ به کلان شهرهای اروپائی کم شده و بر میزان ارزش کالاهای ساخته‌شده‌‌ی صادراتی کلان شهرها افزوده شده بود. در نتیجه بر میزان سرمایه‌ای که از آمریکای‌ لاتین به اروپا جریان داشت اضافه گشت. در خود آمریکای لاتین، تورم‌ و کاهش ارزش پول باعث منفعت تجار و مالکان و چپاول و ضرر کارگران‌ و دهقانان شد.

کاپیتالیزم صنعتی، علاوه بر باب کردن تجارت آزاد باعث شد که‌ بنیان‌های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی آمریکای لاتین بر حسب احتیاجات‌ کلان شهرهای اروپا شکل بگیرد و سرمایه‌گذاری کلان شهرها برای برطرف کردن آثار سوء تجارت آزاد وسیله‌ای شد برای عقب‌راندگی و توسعه‌نیافتگی هرچه بیشتر آمریکای لاتین.

اشارات

(1) Cortez

(2) Franciscan Friars

(3) Metropolis ،ترکیبی از Meter بمعنای مادر و Polis بمعنای کشور،شهر.این را علاوه بر کلان شهر،مادر شهر نیز می‌نامند.

(4) Williams,Eric(1944)Capitalism and Slacery, Chapel Hill,University of North Carolina Press, . Russell and Russell,New York,1964

(5) Structural

(6). Veliz,Claudio(1963)’La mesa de tres Patas›, . Desarrollo Economico(Buenos Aires)Vol.3′ . No.1-2,April-September

(7). Canning

(8). Luxemburg,Rosa(1964)The Accumulation of . Capital,New York,Monthly Review Press

(9) Metropolitan Capitalism

(01) Triple Alliance

(11) Burgin,Miron(1946)the Economic Aspects of Argentine Federatism.1820-1852.Cambridge, . U.S.A.Harnard University Press

(۱۲)همان کتاب

(۱۳)همان کتاب

(۱۴) Fredirich List

(۱۵) Cottonpolis .معنای تحت اللفظی این اسم«پنبه شهر» میشود.

منبع: https://azizi61.wordpress.com

رئیس‌جمهور و مجری قانون اساسی؟

ژانویه 4, 2015 بیان دیدگاه

****
یاسر عزیزی

«حسن روحانی» امروز یکشنبه ۱۴ دیماه ۹۳ نیز سخنان زیبا و تازه‌ای ایراد کرد. حرف‌های «قشنگی» شبیه حرف‌های چند هفته پیش که با صراحتی مثال‌ زدنی مدعی شد:

«اگر تفنگ، پول، روزنامه، سایت و تبلیغات همه در یک جا جمع شود حتما فساد است، شک نکنید. دنیا عقلش رسیده که این قدرت ها را تفکیک کرده است.»

آن سخنان بنا بر نظر عمده‌ی کارشناسان به جز «سردار جعفری»، حول نهادی قدرتمند متمرکز بود که سایه‌اش بر تمامی شئون جامعه سنگینی می‌کند؛ «سپاه پاسداران انقلاب اسلامی».

درست اما چند روز پس از ایراد چنان سخنانی، بودجه‌ی سال آتی کشور به مجلس ارائه شد که در آن به وجه  غافلگیر کننده‌ای شاهد افزایش ردیف بودجه‌ی این نهاد قدرتمند اقتصادی، سیاسی و نظامی بودیم. اهل تحقیق در آن میان مانده بودند «دم خروس» بودجه را باور کنند «یا قسم حضرت عباس» چند روز پیش «حسن روحانی» را؟

به هر حال نهادهای تحت نظر رهبری، ذیل چتر مصونیت حاکمیتی، خارج از اختیارات و کنترل دولت هر یک به بنگاه اقتصادی عظیمی تبدیل شده‌اند که به واسطه‌ی غیر پاسخگو بودن خود از سویی از تلاطم‌ها و نوسانات معمول اقتصادی به کنار هستند و از دیگر سو ربطی به اقتصاد رسمی و معطوف به منافع عمومی ندارند. وضع «سپاه» که مشخص است، «بنیاد مستضعفان» و «صدا و سیما» و «آستان قدس رضوی» در کنار «سازمان اوقاف» نیز. به عنوان نمونه فقط یک مورد سخن «مدیر کمیته‌ی امداد» در اسفند ۹۱ را می‌توان شاهد آورد که مدعی بود سالانه نزدیک به هزار میلیارد تومان درآمد از محل صندوق‌های صدقات نصیب این نهاد می‌شود. این عدد را به فعالیت‌های گسترده‌ی اقتصادی «کمیته‌ی امداد» که اضافه کنید معلوم نیست چه عددی را در مقابل ببینید.

رئیس‌جمهور آیا به عنوان مجری قانون اساسی جسارت این را داشته است که یا دخل این نهادهای ثروتمند اقتصادی – امنیتی را از خرج ملت جدا کند و یا به اعتبار تغذیه‌ی این نهادهای غیرِ پاسخگو اما دارای توان تاثیر موثر بر ثبات و تلاطم اقتصادی کشور از منابع ملی، به صرافت زیر ذره‌بین بردن فعالیت‌ها و درآمدهای این نهادها بیفتد؟ این‌ها مگر در حدود اختیار مجری قانون اساسی نیستند؟ حتا اگر قانون اساسی چنان نهادهایی را به لحاظ بودجه‌ای زیر مجموعه‌ی دولت قرار داده باشد و به لحاظ نظارتی خارج از نظارت، وقتی فعالیت‌های اقتصادی آن‌ها خارج از منافع عمومی قادر است بر فعالیت‌های دولت موثر باشد آیا بسنده کردن به حرف‌های زیبا کافی است؟

این توسل به رفراندوم امروز در حالی که از مقتضیات قانونی و سد مجلس اطلاع کافی هست(مگر این که با هماهنگی بیان شده باشد)، با این اعتبار که رئیس جمهور مجری قانون اساسی است اما دقیقن آنجایی بیشتر آزاردهنده‌ است که همین رئیس‌جمهور، «رئیس شورای عالی امنیت ملی» نیز هست. نهادی که به صورت غیرِ قانونی قریب به ۴ سال است اقدام به «حصر رهبران جنبش سبز» نموده است. جناب روحانی! شما که در حسرت یکبار مراجعه به آرای عمومی برای اجرای اصل مورد نظر خود در قانون اساسی هستید، آیا نمی‌دانید خیل عظیمی از مردم ما نیز در حسرت عمل شما به وعده‌هایی هستند که در مورد رفع حصر رهبران جنبش سبز و آزادی زندانیان عقیدتی و سیاسی  داده‌اید؟ حرف امروز شما متین که ملتی نباید گروگان بلندپروازی‌های ایدئولوژیک عده‌ای ضد مردم باشند، درست که چرخ سانتریفیوژ نباید سنگ پیش پای یک ملت باشد اما ضمن حمایت از هر حرف شما که ذره‌ای به منافع ملت نزدیک باشد لازم است به یاد داشته باشید، رفع حصر نیز در حدود اختیارات رئیس جمهور و «مجری قانون اساسی» است. یادتان هست؟

ارجاعات

* http://khabaronline.ir/detail/393436/Politics/government

* http://khabaronline.ir/detail/389032/Politics/government

———————–

پاسخ استاد شجریان به نقدهایی بر پتانسیل‌های موسیقی ایرانی – ویدیو

دسامبر 19, 2014 بیان دیدگاه
محمدرضا شجریان

محمدرضا شجریان

شاید یکی از تندترین و از جهاتی جدی‌تری نقدها بر موسیقی ایرانی و پتانسیل‌های آن که در ذهن علاقه‌مندان به مباحث فرهنگی قوی‌تر نقش بسته است، نقدی است که زنده‌یاد«احمد شاملو» در اواخر دهه‌ی شصت(۱۹۹۰ میلادی) و در پرسش و پاسخی با دانشجویان دانشگاه برکلی امریکا(۱) بر ظرفیت‌های موسیقی ایرانی وارد کرد. آن نقد که از بد اتفاق، با ادبیاتی ناپسند صورت گرفت در همان زمان با پاسخ‌هایی رو به رو شد که از مهمترین آن پاسخ‌ها مطلبی بود از زنده‌یاد«محمدرضا لطفی» که در بخشی از آن آمده بود؛

«نگارنده بارها و بارها برای استفاده از شعر ایشان کوشیده‌ام، اما موسیقی کلام آن چنان از پستی و بلندی زبان فارسی و موسیقی نهفته در آن به دور افتاده که یافتن ضرب مناسب موسیقی در آن غیر ممکن است. شاید به همین دلیل است که نوازندگان موسیقی پاپ بیشتر از شعر او استفاده می‌کنند.
در این صورت فردوسی و حافظ و سعدی و مولوی که اشعارشان در رابطه‌ی تنگاتنگ با این موسیقی به کمال رسیده است و نه تنها آن را به گوش جان می‌شنیده‌اند، بلکه سراسر اشعارشان سرشار از نام‌های سازها و گوشه‌های موسیقی ماست، از نظر آقای شاملو شاعر عقب افتاده‌اند. متاسفانه از شاعرانی که در بستر زمانی میان سال‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ رشد کرده‌اند تنها تنی چند مانند اخوان ثالث، فریدون مشیری، هوشنگ ابتهاج و مهرداد اوستا به موسیقی ایرانی عشق می‌ورزند و آن را خوب می‌شناسند و بسیاری دیگر از آن بی‌بهره مانده‌اند.
مسلما هیچ سراینده‌ای موظف نیست که با ظرایف موسیقی آشنایی یابد ولی موظف است در زمینه‌ی آنچه صلاحیت اظهار نظر ندارد ساکت بماند و از توهین و بی پروایی نسبت به آنچه مورد احترام همگان است دوری گزیند

نوشته‌ی لطفی نیز که در آن ورود غیر تخصصی لطفی به حوزه‌ی زبان فارسی و شعر مدرن ایرانی پیشاپیش مخل دقت بحث شده بود اما با پاسخ تند و سرد شاملو(۲) مواجه شد. وی مطلب خود را خطاب به لطفی این‌گونه آغاز کرد؛

« آقای لطفی با بیرون کشیدن و عرض دادن و به نمایش عام گذاشتن مطلبی که من در جلسه ای خصوصی با دانشجویان در جواب پرسشی‌، نه به طور دقیق و فرموله‌، بلکه به سادگی بر زبان آوردم‌، مضراب به دست افتاده‌اند به جان من و از این راه‌، هم مرا نشانده‌اند پشت دستگاه‌، هم از زور بیکاری کار دست خودشان داده‌اند. چون به جای این که بردارند از  موسیقی‌شان دفاع کنند مرا به گفتن سخنان بی‌ادبانه و نداشتن تخصص و مطالعه و به میان آوردن حرف غیر مسئولانه، و رعایت نکردن احترام به موسیقی و موسیقی دانان‌، و فقدان ادب و نزاکت متهم کرده‌اند که البته من نداشتن تخصص و مطالعه در آنچه را که ایشان موسیقی می‌خوانند تایید میکنم، اما مطلقا منکر آوردن سخنان بی ادبانه و حرف غیر مسئولانه  و باقی مطالب ایشان هستم . من حرف دلم را گفته ام بی اینکه رعایت جوانب را کرده باشم‌، اما حالا که ایشان پرده را دریده‌اند و مرا به دفاع از نظریات خودم وا داشته‌اند‌، گوی و میدان! اکنون که قرار شده است شمشیر را از رو ببندیم‌، بسیار خوب‌، بگرد تا بگردیم.»

البته چنان که در پاسخ شاملو و در همان سطرهای اول می‌بینیم ادعای وی بر گپ و گفتی در «جلسه‌ای خصوصی با دانشجویان» چندان به صحت و با مسئولیت بیان نشده است، چه همین ویدیوهای منتشر شده نشان می‌دهد بحث چندان هم خصوصی نبود.

باری و به هر روی در ویدیوی حاضر، استاد شجریان به همان نقد زنده‌یاد شاملو که از زبان یکی از دانشجویان دانشکده‌ی هنر دانشگاه تهران بیان می‌شود، با متانت و از دریچه‌ی فهم و نگاه یک اهل فن پاسخی درخور می‌دهد که دیدن و شنیدن آن خالی از لطف نیست. لازم به ذکر است که پرسش و پاسخ حاضر در سال ۱۳۸۲ صورت گرفته است.

منبع: https://azizi61.wordpress.com

ارجاعات

۱- جهت دیدن ویدیوی سخنان زنده‌یاد شاملو از لینک زیر دیدن کنید؛
http://www.youtube.com/watch?v=mS2yhkMDxv0

۲- برای خواندن این پاسخ به لینک زیر مراجعه کنید؛
http://tabaqe.com/?p=1040

باز هم بوی تعفن فاشیسم از برنامه‌ی افقِ – صدای امریکا – بلند شد

دسامبر 18, 2014 2 دیدگاه
میهمانان برنامه افق

میهمانان برنامه افق

دو نفر راست امریکانوفیل در هیاتی دولت‌گرا(با نام‌های «بیژن کیان» و «آرش آرامش») همراه با دکتر «مرتضا محیط» میهمان برنامه‌ی امشب(چهارشنبه ۲۶ آذر) هستند. موضوع برنامه(«سی آی ای و تروریسم»)، بررسی انتشار اسنادی است حاکی از شکنجه‌های وحشتناکی که در زندان‌های امریکا و به ویژه توسط سازمان سیا صورت گرفته و توسط سنا منتشر شده است. بعد از جملاتی زیبا و شیک در نقد هر نوع شکنجه از طرف هر سه میهمان، وقتی مرتضا محیط به سابقه‌ی شکنجه در گذشته و حالِ ایالات متحده پرداخت و حتا به آموزش «ساواک شاه» توسط «سیا» و «موصاد» اشاره کرد، دو دیگر میهمانان برنامه برافروخته و شاکی، همزمان به یک سوال به زعم خود مهم، اساسی و زعم خود فلج کننده اما در واقع بی‌ربط و کثیف، از دکتر محیط رهنمون شدند؛

«- دوست داریم آقای محیط پاسخ بدن که اگه امریکا اینقد بد هست، شما چرا اومدین اینجا زندگی می‌کنین؟ چرا نرفتین کره‌ی شمالی یا کوبا؟»

چرک و نکبت روحیات و تفکرات فاشیستی از تمام منافذ این پرسش و پرسش‌گران اون بیرون می‌ریزه. این پرسش از اساس فاشیستی و غیرستیزانه است، آنچنان روشن و صریح فاشیستی است که توضیح بیشتری برای اثباتش نیاز نیست. به عبارتی منظور پرسش‌گران این هست؛

تو که اینجا توی امریکا داری زندگی می‌کنی، حق نداری سرکوب و خشونت و نابرابری رو ببینی. باید مدیون دولتی باشی که به تو اجازه‌ی اینجا موندن میده ولو هر کیفیتی هم داشته باشه. جدای از پاسخ جناب محیط که تا حدودی ریخت ایشون رو رنگی کرد( دکتر محیط پاسخ داد: «من بعد از این که ایالات متحده با کودتا و دخالت‌های خودش کشورم رو تبدیل به جهنم کرد اومدم تو خود امریکا. اما اومدم اینجا کنار ملت امریکا وایسادم نه مثل بعضی‌ها که مجیزگوی دولت شدن و کاسه‌لیسی می‌کنند.»(نقل به مضمون) این میل به بیرون انداختن منتقد رادیکال از تمامیت اتمسفر سیاسی و جغرافیای رسمی چنان مشمئزکننده هست که با هیچ تدلیس و تلبیسی قابل کتمان نیست.

نکته‌ی جالب این روحیه‌ی فاشیستی برادران دست راستی، مرز گریز بودن چنین روحیه‌ای هست. یعنی این روحیه اختصاص به مرز خاصی نداره. روحیه از قالب ایدئولوژی نیرو می‌گیره. «محمدرضا پهلوی» هم می‌گفت اگر رویه‌ی جاری رو قبول ندارید پاسپورت بگیرید و از ایران برید. جمهوری اسلامی هم به زور روانه‌ی بیرون از سرزمین می‌کنه. داشتم فکر می‌کردم که چنین روحیاتی از شاه و شیخ بعید نبوده و نیست، اما پذیرش اون از کسانی که به گفته‌ی خودشون در سرزمینی آزاد زندگی می‌کنند و ژست دموکراتیک می‌گیرند قدری دشوار هست. چقدر کوتاهی قامت اندیشه و تنگ‌چشمی میخواد که نقد کسی بر ستم جاری در سرزمینی که دولتش بیش از همه با ادعای دفاع از «حقوق بشر» خون ریخته و جان سوخته رو با چنین پرسش حقیر و کثیفی مواجه کنی؟ داشتم به این تنگ‌چشمی و کوته‌‌اندیشی فکر می‌کردم و کم‌کم داشتم به روحیات استبدادی و تاریخی ایرانی خودمون ربطش می‌دادم که یاد یکی از «منصف‌»ترین و ملایم‌ترین خوانش‌ها از لیبرالیسم افتادم. یاد «رورتی» و «راولز». یاد جمله‌ای از «ریچارد رورتی» از کتاب «اولویت دموکراسی بر فلسفه» که با این جملات عیار دموکراسی خودش رو برملا می‌کنه؛

«در واقع ما وارثان نهضت روشنگری، دشمنان دموکراسی لیبرال نظیر نیچه و لاویولا را بنا به کلام راولز مجنون می‌دانیم. چرا چنین می‌کنیم؟ چون به هیچ وجه نمی‌شود آن‌ها را به دیده‌ی هم‌شهروندان ِ دموکراسی قانونی و مشروطه‌ی خود بنگریم، یعنی افرادی که طرح زندگی‌شان، حتا با اصالت و نیت خیر، نمی‌تواند با زندگی دیگر شهروندان جور دربیاید. آن‌ها به این دلیل مجنون نیستند که طبیعت غیر‌ ِ تاریخی نوع بشر را به غلط دریافته‌اند. آن‌ها به این دلیل مجنون‌اند که حد عقل و سلامت عقل را چیزی معین می‌کند که ما جدی می‌گیریم.»

و همون‌جا جهت توضیح نگاه «جان راولز» اینگونه ادامه میده:

«راولز علاقه‌ای به شرایط احراز هویت خویشتن ندارد، بل‌که علاقه و توجه‌اش معطوف شرایط احراز شهروندی در یک جامعه‌ی لیبرال است.»

دیدم نه، لنین خوب می‌گفت؛ «سرمایه‌داری بنا بر اقتضا، در شکل دموکراسی یا دیکتاتوی خود را بروز می‌دهد»(نقل به مضمون) حدود تساهل و مدارا، مرزهای آزادی و دموکراسی برای ایشون با همین حدود و مرزها در مدل‌هایی نزدیک به ساخت حاکم بر سرزمین ما تنها قدری از خشونت و غیرستیزی عریان فاصله‌ داره. این فاصله رو هم با بزک رسانه و تلقین پر و مخفی می‌کنند. و الا چنین تنگ خلقی حقیری ریشه‌ی ایدئولوژیک و قوی داره. راستش اونقد چنین پرسشی حالم رو به هم زد که نفهمیدم چی‌ نوشتم و امیدوارم دوستان خود این چند سطر رو تکمیل کنند.

یاسر عزیزی
چهارشنبه
۲۶ آذر ۱۳۹۳

دانلود فایل «پی دی اف» جلد دوم سرمایه‌ی مارکس؟

اوت 21, 2014 3 دیدگاه
تصویر جلد دوم کتاب سرمایه

تصویر جلد دوم کتاب سرمایه

جلد دوم کتاب مهم و ارزشمند سرمایه از «کارل مارکس» که با تلاش چهارساله‌ی «حسن مرتضوی» – مترجم پرکار و ارزنده – به فارسی برگردانده شده است این روزها در کتابفروشی‌ها در دسترس است. با این‌همه و در حالی که هنوز ۱ماه از برکشیدن «هورااای» از ته دل ِ مترجم اثر – که بیرون آمدن کتاب را از دهلیز جانفرسای سانسور و محدودیت‌های پرشمار انتشار کتاب در ایران نوید می‌داد – نگذشته است که افرادی بی‌مسئولیت و دردنشناس، ظاهرن از سر دلسوزی اما خواسته یا ناخواسته از سر بدخواهی برای حوزه‌ی ستم‌دیده‌ی نشر و اندیشه، اقدام به اسکن کتاب کرده و در فضای مجازی قرارش داده‌اند. اینان به زعم خود با این کار، اسباب بهره‌وری کسانی را فراهم می‌آورند که توان خرید چنین کتابی را ندارند. این خود دردی است که در جامعه‌ای، مشتاقان کتاب و فرهنگ ناتوان از بهره‌وری از منابع انتقال فرهنگ و اندیشه باشند اما آخر مگر قیمت این کتاب در نهایت امر چیزی بیشتر از قیمت یک «پیتزای مخصوص» در فست‌فودی‌های میان مایه‌ی کلان شهرهاست؟ واقعن نیست. این‌هابه کنار، کسی که از سر درد و دردشناسی، به رغم امکان‌هایی که همه می‌دانند، مترجمی پیشه کرده و به دستمزدهای ناچیز این شغل قناعت، در برابر مشتی نادان پر ادعا که توان فکری‌شان در حدود ثقه‌الاسلام‌های مذهبی است و ادعاهاشان در حدود مجتهدین تراز اول اندیشه‌ی مارکسیستی، با چه دلی دست به کار ادامه‌ی همت ارزنده‌ی خود ببرد؟ از آن طرف کیست که از حال و روز این‌روزهای ناشران غیر ِ وابسته به مراکز قدرت، بل ناشران دردمند بی‌خبر باشد و این‌چنین دغدغه‌ی تنگدستان کتاب‌خوان را به این پلشتی بکشد؟ جملات زیر واکنش متین جناب حسن مرتضوی است به این اقدام زشت و ناپسند، قدری تامل بر این نوشتار داشته باشیم؛

«من در اينجا نه كسي را سرزنش اخلاقي مي‌كنم و نه قصد اتهام زدن به كسي را دارم. از يك پرنسيب دفاع مي‌كنم و آن را پرنسيب ماركسيستي مي‌دانم. ماركسيسم با مالكيت خصوصي بر وسايل توليد مخالف است. ماركسيسم با تصاحب ارزش اضافي از كار ديگران مخالف است. اما ماركسيست‌ها هرگز با حاصل رنج و تلاش فردي افراد مخالف نبوده‌اند. اين‌ها درس‌هاي ساده‌اي است كه در هر كتاب ماركسيستي يافت مي‌شود. كافيست فقط به مانيفست رجوع شود. ترجمه كتاب به نظر من دقيقا محصول رنج و كوشش فردي است و حاصل آن كه در جامعه‌‌ي سرمايه‌داري به شكل حق‌الترجمه‌ ظاهر مي‌شود از آن مترجم است. اهميت اين تلاش و رنح فردي تا آن حد است كه نقل‌قول و استفاده از ايده‌هاي يك فرد بدون ذكر منبع، سرقت ادبي ناميده مي‌شود. ماركس از مالتوس سواي ايرادات ديگري كه به او مي‌گيرد، بزرگترين اتهامش را سرقت ادبي مي‌داند. يكي از بزرگترين انتقاداتي كه از لاسال مي‌كند اين است كه او از نوشته‌ي خود ماركس بدون ذكر نام استفاده مي‌كند. همه‌ي اينها نشان مي‌دهد كه كار و تلاش فردي به ويژه در قلمرو انديشه تا چه حد براي ماركس و ماركسيست‌ها اهميت داشته است.

 

من شش سال براي ترجمه‌ي جلد اول و چهار سال براي جلد دوم كاپيتال و پنج سال براي جلد سوم روزي چهار يا پنج ساعت كار كرده‌ام. براي جلد دوم كاپيتال ناشران بزرگ اين مملكت به دليل مشكلات و ترسهاي گوناگون خود حاضر به انتشار آن نشدند. ناشري علاقه‌مند و كوچك كه با مشكلات مادي عديده‌اي روبرو بود، با رفتن زير بار قرض سنگيني پذيرفت كه كتاب را منتشر كند. قيمت‌گذاري كتاب با توجه به معادله ساده‌ي عرضه و تقاضا و آنچه در بازار نشر انجام مي‌شود كه شامل خريد كاغذ، پرداخت مزد چاپخانه، پرداخت مزد صحافي، پرداخت حق‌الترجمه و به اضافه سود متوسط بازار بوده انجام شد. كافيست كه در نظر داشته باشيد كه براي پخش اين كتاب در بازار بايد ناشر 35 درصد و برخي اوقات 40 درصد به بنگاه‌هاي پخش تخفيف بدهد تا آنان اين كتاب را به دست من و شما برسانند و باز هم يادمان نرود كه زمان برگشت اين پول از 9 ماه تا يكسال است. بر مبناي تجربه طولاني ام در كار نشر و ترجمه، ويراست اول يك كتاب هرگز نمي‌تواند پول انداخته‌شده براي اين كار را جبران كند و آنچه سود ناشر تلقي مي‌شود تنها در ويراست‌هاي بعدي است.

 

اين پول به كار انداخته‌شده كه بعد از يكسال بايد دست ناشر كنوني جلد دوم كاپيتال برسد، قرار است به چه كار آيد؟ قرار است صرف بازچاپ جلد اول و نيز چاپ جلد سوم و كتابهايي از اين دست شود. انتشار پي دي اف جلد دوم سرمايه با وجود همه‌ي توجيهات به ظاهر راديكال و ادعاي بازكردن فضاي نشر به روي همگان، تنها و تنها كاري كه انجام مي‌دهد منصرف كردن ناشران مستقل و مترقي از انتشار چنين آثاري است و فكر مي‌كنم اين دقيقا خواست كساني است كه از انتشار ايده‌هاي ماركس در هراسند. چنين مبارزه‌ي پوشالي با سرمايه‌داري، آن هم با گذاشتن پي دي اف ترجمه كتاب كاپيتال روي اينترنت، فقط و فقط نقض غرض است. اگر گمان مي‌كنيد كه با ورشكسته كردن ناشران مستقل و مترقي كه به حمايت همه ما احتياج دارند، قدمي در انحلال روابط كالايي برمي‌داريد سخت به بيراهه رفته‌ايد و ناآگاهانه در خدمت كساني قرار گرفته‌ايد كه به هر طريقي تلاش مي‌كنند صداي ناشران مستقل و مترقي و در نتيجه صداي نويسندگان و مترجمان مترقي را خفه كنند. حمايت ما از ناشران مستقل و مترقي بشدت با تلاش براي ورشكسته‌كردن آنان از طريق نشر رايگان آثارشان متضاد است

با این اوصاف، شایسته است همه‌ی دلسوزان اهل کتاب و فرهنگ نه تنها با هر کسی که به انتشار چنین فایلی و فایل کتاب‌هایی از این دست اقدام می‌نمایند برخورد کنند، بل‌که بر آن باشند با خرید کتاب‌هایی چون کتاب مورد بحث، ضمن یاری رساندن به ناشران حاشیه‌ای و غیر وابسته به منابع مالی و حمایتی دولتی، زمینه‌های دلگرمی نویسندگان و مترجمان پرتلاش و دلسوزی چون حسن مرتضوی را فراهم آورند.

یاسر عزیزی
۵شنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۳

جهان وطنی امریکایی؛ تجربه کرده‌اید؟

ژوئیه 26, 2014 بیان دیدگاه

00035زمانی که اصفهان دانشجو بودم، یک «شیکاگویی» داشتیم،(اشتباه نشود، ایشون اصفهان به دنیا اومده بود. می‌گفت اصل و تبارشون برمی‌گرده به گرجستان اما زاده و پرورده اصفهان بود اما تاکید داشت – چون طرفدار «میلتون فریدمن» و «مکتب شیکاگو» بود – خودش رو شیکاگوئی بدونه.) وقتی از ضمیر «ما» استفاده می‌کرد، منظورش «ما امریکایی‌ها» بود. مثلن اون حرف امثال «پوپر» رو اینطور بیان می‌گرد: «اگر ما رو هیروشیما و ناکازاکی بمب نمی‌ریختیم، جنگ تموم نمی‌شد.»
اون زمان فکر می‌کردم جناب اوشون متوهم تشریف دارن. «ویروس لیبرال» خونده بودم و به همون اعتبار درکی هم از سایر نسخه‌هاش داشتم، اما به واقع نمی‌دونستم شکل شدیدن عفونی این بیماری به گستردگی وجود داره. در واقع «لیبرال» رو خیلی کلاسیک می‌فهمیدم. درجاتی از آزادی و مایه‌ای از ناسیونالیسم رو در مصادیقش مندرج می‌دیدم و قس‌علهذه. حالا اما به گستردگی میشه دید که اون بیماری عفونی تا چه اندازه اپیدمیک شده. فلان کسک رو می‌بینی بی هیچ شرم و آزرمی می‌نویسه:

« آقا به این فکر کن چقدر خوبه آمریکا قدرت دنیاست. به قول …. این جهان، یک پلیس جهانی می خواد و اون هم باس آمریکا باشه. این یارو اوباما هم بالاخره دوره‌ش تموم می شه. روسیه کیه بابا؟ آمریکا بخواد مجال نمی ده به اینا. البته اگر بخواد. اون شورویش بود با اون همه اهن و تلپ دود شد رفت هوا. اینکه یک ادایی از اونه. دوره خدابیامرز ریگان رو یادت بیار دیگه».

می‌بینید؛ نه تنها امریکانوفیل بودن رو کتمان نمی‌کنند بل‌که حتا از دو جناح همواره حاکم، جنگ‌گراترین رو طلب می کنند. در واقع این‌جور مواقعی به کارکرد رسانه و سینما می توان تامل دوباره‌ای کرد. این‌ها رو حتا نمیشه با اون راه‌کار استعمار توضیح داد که «ژان پل سارتر» مطرحش کرد. یعنی این‌ها حتا «آسیمیله»(شبیه شده) به ارباب نیستند، بل‌که شاید بشه اون‌ها رو بازآفرینی انسان در هیئتی زامبی‌وار نامید. گونه‌ای پرخطر از انسان تراز امریکایی ِ شرقی. کنترل از راه دور این افراد بدون هیچ هزینه‌ای صورت می‌گیره. با این‌ها جاده های فکری به خوبی صاف میشن. دقت کردین؛ سال‌های اخیر کوبیدن «مصدق» تبدیل به یک نرم شده. همین انسان‌نماهای نوساز به بشکنی از سوی کنترل‌کننده‌اشون هر واقعیتی رو مخدوش می‌کنند. تاریخ رو از نو می‌نویسند، تاریخ رو از نو می‌سازند. این‌ها مرزهای ملی‌شون رو تا حدود مرزهای منافع امریکا تغییر دادن. ملیت امریکایی دارند حتا اگر در سرزمینی زندگی کنند که هزاران کیلومتر با امریکا فاصله داشته باشه. در این فضای دولت – ملت امریکایی، حتا حاضر نیستند فدرال باشند، خودمختاری فدرال از امریکا رو حتا برنمی‌تابند. متحد تام با مرکز هستند. این موجودات نوپدید رو نمی‌توان نادیده گرفت. باید در برابر آفتاب قرارشون داد. در برابر این‌ها، وطن مترقی‌ترینِ واژه‌هاست و مرز سرزمینی سنگر مبارزه است. دشواری مبارزه در همین مهم است؛ یک سو وطن‌‌سوزان حاکم و آن سو وطن‌فروشان در کمین، و این هردو از یک آبشخورند. هر دو در یک سوی پیکارند، ولو با دو رنگ و لعاب.

***
یاسر عزیزی
شنبه
۴ مرداد ۱۳۹۳